close
تبلیغات در اینترنت

قسمت 59 سریال اکیا سه شنبه 17 اسفند پخش آنلاین

تبلیغات

Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

آرشیو

قسمت 59 سریال اکیا سه شنبه 17 اسفند پخش آنلاین

سریال اکیا

سریال اُکیا که نام دیگر آن سریال عشق بی پایان است مدتیست از شبکه جم تبلیغ میگردد و قرار است فیلم اکیا از این شبکه پخش گردد .

اکیا Kara Sevda سریال درام ترکیه ای است که از سایت فیلم imdb امتیاز 7.6 از 10 را دریافت کرده است که نشانگر آن است که این فیلم هم آنچنان چنگی به دل نمیزند .

سریال اکیا که نام اصلی آن سریال عشق بی پایان است و نام انگلیسی این فیلم Endless Love می باشد قرار است تا مدتی دیگر از شبکه جم پخش گردد .

سریال عشق بی پایان را پس از دوبله تصمیم بر تغییر نام برای پخش گرفته شده است که دلیل تغییر نام عشق بی پایان به اکیا را در زیر ذکر کرده ایم .

در سریال عشق بی پایان نام نیهان به اکیا تغییر پیدا کرده است که همین باعث تغییر نام فیلم عشق بی پایان به اکیا شده است .

این تغییر نام توسط خود شبکه جم صورت گرفته و اینطور که گفته شده اسپانسر مالی برای خرید و دوبله این فیلم این تصمیم را گرفته است .

بازیگران سریال اکیا از مطرح ترین بازیگران سریال های ترکیه ای است که از شبکه های ماهواره ای پخش میگردد که دو بازیگر اصلی این فیلم شهرت بسیار دارند .

سریال اکیا

سریال عشق بی پایان

بازیگر نقش اصلی عشق بی پایان را نسلیهان اتاگول در نقش نیهان بازی میکند که البته در فیلم اکیا با نام اُکیا معرفی میشود .

نقش مقابل نیها یا اکیا را بوراک اوزجویت نقش آفرینی میکند که پیگیران فیلم های ترکیه ای با این بازیگر آشنایی دارند .

نسلیهان اتاگول Neslihan Atagül متولد 20 آگوست 1992 در ترکیه است که هم اکنون 24 ساله است و جوان و کم نام و نشان است .

از ویژگی های نسلیهان اتاگول گریه های مداوم و توانایی بازیگر زن ترکیه ای در گریه کردن است که همیشه دستمال لازم است .

بوراک اوزجویت Burak Özçivit متولد 24 دسامبر 1984 در استانبول ترکیه است که هم اکنون 31 ساله است و بسیار دیده شده است .

سریال اکیا

سریال عشق بی پایان

بوراک اوزجویت در فیلم های چکاوک و حریم سلطان به شدت دیده شده و بازی های چشم این بازیگر از ویژگی های قدرتمند وی می باشد .

بوراک اوزجویت در سریال عشق بی پایان یا اُکیا در نقش کمال نقش آفرینی میکند که زوج خوبی را نسلیهان اتاگول ایجاد کرده اند .

سریال عشق بی پایان در سال 2016 به عنوان پرحس ترین سریال ترکیه انتخاب شد .

خلاصه قسمت های سریال عشق بی پایان یا سریال اُکیا را در این مطلب قرار خواهیم داد تا عزیزان پیگیر سریال اکیا از اتفاقات این فیلم مطلع باشند .

قسمت آخر سریال اکیا نیز در صورت بدست آمدن در همین مطب قرار داده میشود اما سعی میشود که آخرین قسمت سریال عشق بی پایان را زود قرار ندیم .

سریال عشق بی پایان

سریال اکیا

در زیر به داستان کلی سریال عشق بی پایان اشاره میکنیم :

کمال پسری جوان است که در محله‌ای فقیرنشین زندگی می‌کند. پدر او (حسین) آرایشگر است و مادرش (فهیمه) دوست دارد که کمال با برادر بزرگترش به نام تارک و خواهر کوچکش به نام زینب به خوبی و خوشی کنارهم باشند. نیهان هم دختری است که در نقطه‌ای دیگر از شهر در خانواده‌ای پولدار زندگی می‌کند و برادر دوقلویی به نام اوزان دارد. نیهان، پدرش (اوندر) را خیلی دوست دارد و مادری خودخواه به نام ویلدان دارد. ویلدان می‌خواهد که نیهان با پسری به نام امیر ازدواج کند ولی نیهان او را دوست ندارد. کمال و نیهان اولین بار یکدیگر را در اتوبوس می‌بینند و نیهان که طراح است، صورت کمال را نقاشی می‌کند. یک ماه بعد، روز تولد نیهان، کمال و دوستش (صالح) در یک مرکز خرید، آن نقاشی را می‌بینند. نیهان هم برای تولدش مهمانی گرفته و دوستانش را دعوت کرده است. دوست صمیمی او (یاسمین) و همین‌طور امیر هم در آن مهمانی هستند. امیر در مهمانی با یک مرد که در حال رقصیدن با نیهان است دعوا می‌کند. نیهان هم عصبانی شده و از آنجا بیرون می‌رود و به سمت قایقش می‌رود. با عصبانیت می‌خواهد قایق را راه بیاندازد که ناگهان پایش به طناب گیر می‌کند و داخل آب می‌افتد. در حال غرق شدن است که بلافاصله کمال او را نجات می‌دهد. از این لحظه رابطه آن دو شروع می‌شود. یک روز امیر نقشه‌ای می‌کشد تا به نظر برسد اوزان دختری را کشته است. برای لو ندادن او به پلیس هم نیهان مجبور به ازدواج با او می‌شود. روز بعد که کمال از نیهان خواستگاری می‌کند، او “نه” می‌گوید، کمال هم تا مدتی افسرده می‌شود تا این که به زونگولداک منتقل می‌شود. چهار سال بعد در معدنی که کمال کار می‌کند حادثه‌ای رخ می‌دهد و کمال رئیسش (حقی) را نجات می‌دهد. به همین دلیل حقی او را برای دستیاری خود انتخاب می‌کند. یکسال بعد از آن اتفاق کمال پیش خانواده خود بر می‌گردد و برای نیهان با امیر رقابت می‌کند.

خلاصه قسمت اول 1 سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :

کمال داره تو کتابخونه دنبال کتاب میگرده و بعد کارنامش میخواد ببینه که میفهمه با نمره قبولی الف قبول شده

کمال خبر قبولیش رو برای پدرش (اسم پدر کمال حسینه) اس میده و حسین خیلی خوشحال میشه برای همین به تارک (امکان تغییر نام) میگه:به مامانت زنگ بزن بگو برای امشب یه سفره عالی اماده کنه..تارک هم که حسودیش شده میگه: چگار کنه بابا؟ میخوای گوسفند بکشه؟…حسین هم میبینه تارک نمیخواد زنگ بزنه خودش مجبور میشه زنگ بزنه..

کمال سوار اتوبوس میشه…که پشت سرش دختری خوشگل وارد اتوبوس میشه…دختره که اسمش اکیا هست به راننده پول میده و میگه : بفرمایید.یه نفر..از اونجایی که اتوبوس های درون شهری پولی نیست..راننده داد میزنه : کسی بلیط اضافه داره؟..اکیا: ببخشید..مگه پولی نیست؟..در این حین کمال که نزدیک به در بوده میگه: من بهتون کمک میکنم..کمال که داشت تو کیفش دنبال بلیط میگشت مینی بوس از رو دست انداز رد میشه و اکیا میوفته تو بغل کمال که اکیا سریع با یه معذرت خواهی خودشو جمع و جور میکنه..کمال که رفت کارت بلیط رو بزنه …اتوبوس ترمز میزنه و .تمامی وسایل اکیا و کمال رو زمین پخش میشه..اکیا و کمال وسایل رو جمع میکنن …بعد چندثانیه اکیا میره رو یه صندلی میشینه و هم دیگرو هی نگاه میکنند…اکیا دفتر طراحیشو در میاره و قیافه و چهره کمال رو طراحی میکنه…از چشماش شروع میکنه که تو ایستگاه بعدی کمال نزدیکتر میشه به اکیا واس همین اکیا سریع دفتر رو جمع و جور میکنه و میره چهره یه پیرمرد رو میکشه..کمال هم متوجه طراحی عالی اکیا میشه و هی زیر چشمی نگاش میکنه…کمال از اتوبوس پیاده میشه اما همه حواسش به اکیاعه … اکیا هم قبل حرکت یه چیزی رو شیشه اتوبوس میکشه..

اتوبوس رفته اما همه حواس کمال به اکیاست حتی به دوستش هم میگه: خوابم دیدم..خیلی چیز عجیبی شد…

ویلای سزین :

اکیا وارد خونشون میشه و داداشش به استقبالش میره…باهم به سمت مامانشون میرن به مامانش میگه امروز سوار اتوبوس شدم برای اینکه رو طرح های مختلف کار کنم که مادرش خیلی عصبانی میشه و انگاری به ابهتش برخورده ولی اکیا بدون هیچ عکس العملی به اتاقش میره.. اکیا کیفش رو میخواد مرتب کنه که متوجه میشه یه کتاب اضافه اورده .. و میفهمه وقتی همه وسایل ریخته بود پایین کتاب کمال رو اشتباهی برداشته..و میره طراحی هاش رو کامل کنه..

شب شده اکیا به اصرار مادرش میره برای ضیافتی که همراه با کوزجواغلو ها هست ..به زور عامر رو میبوسه و میگه: چه خبر؟ که عامر میگه : الان خیلی بهترشدم..سر سفره شام مادر اکیا هی میخواد اکیا رو به عامر بچسبونه اما اکیا نمیذاره و هی بحثو عوض میکنه..اکیا به سمت پدر عامر میگه: عمو غالب واقعا تصمیم گرفتین این امپراطوری بزرگ رو به عامر بدین؟..غالب: با کمال میل..اونقدر به امیر اعتماد دارم که از الان خودشو واس چندین بار ثابت کرده..اصلا نگران نباش..میدونم زیر کارهای بزرگ رو امضا میکنه…عامر با تیکه به پدر اکیا: راه چاره همه تون میشم..

بعدشام اکیا داره میره سمت اتاقش که بخوابه … که صدای داد و بیداد پدر و مادرش رو میشنوه ..کنجکاو میشه و فا لگوش ایست میکنه..اکیا متوجه میشه که پدرش داره ورشکست میشه و تمام راه چارشون اینه که سهام شرکت رو به کوزجواغلو ها بفروشن..اما اوندر میگه :نمیشه.. عامر هفتاد درصد از سهام و میخواد…

کمال بعد دوش هم هنوز به فکر اکیاست(بسوزه پدر عاشقی) از این طرف هم اکیا رو تخت خوابش داره طرح نیمه کاره کمال رو میبینه و به فکر اونه..

حالا یک ماه از این قضایا میگذره…کمال و دوستش تو پاساژ دارن خرید میکنن که کمال طراحی چهرش رو بیلبورد تبلیغاتی نمایشگاه میبینه..سریع به نمایشگاه میره و عکس چهرش رو میبینه و بعد زیر کاغذ طراحی شده رو میخونه که نوشته اکیا سزین..صالح میگه: بیا بریم پیشش..شاید اینجا باشه…اما کمال میگه: نه بریم …سریعتر بریم..

امروز روز تولده اکیا هست و عامر که بینهایت عاشق اکیاست..مراسمی ترتیب داده برای غافلگیر کردن اکیا…

کمال داره از خیابون رد میشه که میبینه اون طرف خیابون جشنه و یکم دقت میکنه مبینه اون داخل اکیاست.

اکیا متوجه کمال نمیشه و با دوستاش خوش و خرم هستش و کمال هم میبینه وضعش نامناسبه و در شان اون جشن نیست به سمت قایق ها میره تا کار کنه…

جشن تولد اکیا در حال برگزاری..عامر هی داره به اکیا نگاه میکنه اما اکیا با دوستش دوروک درحال رقصه…عامر که مست کرده میره سمت دوروک اونو هل میده و به اکیا میگه: کل شب رو نتونستیم باهم باشیم..اکیا: خب عادیه دیگه..امروز تولدمهدو فقط هم تو نیستی..دوستامم هستن..عامر: به جز من با همه رقصیدی..عامر کمر اکیا رو میگیره به خودش نزدیکتر میکنه…اکیا: انگار مستی ولم کن..عامر: خبر نداری واس اومدن به اینجا چه کارهای بزرگی رو نصفه ول کردم.. اکیا که کلافه شده: عامر میگم لطفا ولم کن..دوروک میاد سمت اکیا و میگه: چیشده؟ که عامر همه عصبانیتش رو رو دوروک خالی میکنه و پخش زمینش میکنه…اکیا: چیکار میکنی؟..تو یه خودخواه ..گستاخ و قلدر دیوونه ای….اکیا با گفتن : تو قایقم میخوام هوام عوض شه از سالن میاد بیرون..اوزان به عامر میگه: چیشده داداش؟..عامر: دارم ناز کشی میکنم..

اکیا میره قایق خونوادگیشون همین که میخواد طناب لنگر رو بندازه ..پاش گیر میکنه به طناب و میوفته تو اب..دست و پا میزنه اما پایین تر میره..یه نفر شیرجه میزنه میاد تو اب …پای اکیا رو ازاد میکنه و اونو به سمت بالا میکشونه..و قهرمان اکیا میشه..حالا این قهرمان کسی نیست جز کمال خودمون..

بعد چند دقیقه حرف زدن و اشنا شدن همدیگه..اوزان و یاسمین(دوست اکیا) میان سمت قایق و اکیا رو صدا میزنن…که اکیا سریع به کمال میگه برو روشن کن بریم و به سمت داداشش و میگه تولدم مبارک و از اونا فرار میکنه..

اکیا لباس ملوانی پوشیده و با کمال دارن درمورد اینکه چرا کمال معدن رو انتخاب کرد بحث میکنن که کمال میگه: لیلا میگه صحبت کردن بدون فکر کردن جسارت بزرگیه.. اکیا میپرسه: این لیلا ..دوست دخترته؟..که کمال سریع میگه: نه بابا نیست..دوستمه اما زن باشکوهیه ..زن توانمندیه..سنش از من بزرگتره اما جوانتر نشون میده.اکیا میگه: زیرسایه تو انگار دارم دوباره زندگی میکنم..کی میدونه شایدم ما هم همدیگه رو انتخاب کردیم..نظرت چیه؟ ..کمال بحث رو عوض میکنه و میگه: بهتره برگردیم.ممکنه نگرانمون شن..

وقتی از قایق خارج میشن نیهان برای خداحافظی با انگشتش علامت بینهایت رو رو کف دست کمال میکشه..

توخونه کمالشون همه متوجه تغییرات کمال هستن و فهمیدن یه دختر تو زندگیشه..کمال میره پیش لیلا تا باهاش درمورد اکیا حرف بزنه..همینطور که تعریف میکنه اکیا به کمال زنگ میزنه و میگه: میخواستم ببینم گوشی درسته یا نه..که کمالم با میل لیلا ..اونو دعوت میکنن به خونه لیلا…

 

قسمت دوم 2 سریال اکیا :

کمال و اکیا میان پیش لیلا..و لیلا از اینکه چجوری اشناشد با کمال رو به اکیا میگه…لیلا رو به اکیا: من شمارو انگاری یه جا دیدم..فامیلیتون چیه؟..اکیا: سزین..اکیا سزین.. لیلا با شنیدن این اسم یاد خاطرات گذشته خودش میوفته میره تو اتاقش و عکس های قدیمی رو نگاه میکنه و نشون میده بین اکیا و لیلا یه رابطه پنهانی است..که سرنوشت اونارو جلو هم قرار داده…

کمال و لیلا کیک تولد میارن و دوباره با همدیگه تولد اکیا رو جشن میگیرن.. 

فردا ظهر کمال و اکیا رفتن تو نمایشگاه عکاسی و دارن باهم خوش میگذرونن ..عکس میگیرن و میخندن و بیشتر بهم وابسته میشن..البته اوزان تمامی اینکارا رو میبینه و مونده به عامر زنگ بزنه یا نه..عامر هی به اکیا زنگ میزنه و اکیا رد تماس میزنه..عامر خیلی عصبانی میشه و میره تو اتاق کارشو تمامی وسایلشو پخش و پلا میکنه..کمال رو به اکیا: اکیا؟ تو دوست پسر داری؟..اکیا: نه..راستش یکی هست مظاحم میشه اما چیزی نیست که نتونم حلش کنم..نگران نباش..کمال: نگران نیستم..اکیا: اره دیگه معلومه باز میخوای قهرمان بازی در بیاری..کمال: نه بابا ..واس اونم نیس..اصلا بیخیال…

قادر کوزجواغلو میاد پیش عامر و بهش میگه: تو پسر منی..تو عامرکوزجواغلویی..تو یه مدت برو لندن اسستراحت کن..برو میگم.. تو با اکیا ازدواج میکنی اونم با میل خودش..کاری میکنم اون و خونوادش جلوت زانو بزنن

شب شده و قادر میاد پیش خونواده سزین..میخواد با حیدر و ویدا تنهایی صحبت کنه ….بعد چند دقیقه …حیدر با داد میاد بیرون ومیگه: تا حالا تو عمرم همچین پررویی ندیده بودم..ویدا: حیدر جان اروم باش..حیدر رو به قادر: چطور میتونی سر همچین چیزی معامله کنی؟..ویدا: حیدر لطفا اروم باش..حیدر با داد: دختر من فروشی نیست..فهمیدی؟ (اکیا میاد ) حیدر: دختر من فروشی نیست.

قادر که میبینه اکیا اومده رو به اکیا میگه: ببین دخترم همه چی دست توعه تو باید برای خونوادت تصمیم بگیری…

داد و بیداد تو خونه خیلی زیاد میشه طوری که اوزان از حال میره و تشنج دستش میده..همه میرن سمت اوزان تا اونواز اون حالت در بیارن…

فردا صبح اکیا و اوزان دارن کنار ساحل حرف میزنن و اکیا از عشقش به کمال بهش میگه و میگه: دوست دارم سریعتر ببینمش و انگار رو ساحل دریا دراز کشیدم بهم ارامش میده و همدیگه رو بغل میکنن و میگه بزار تورو باهاش اشنا کنم…اوزانم میگه: باشه..

شب شده و اکیا و کمال با قرار قبلی دارن تو قایق غذا میخورن..اکیا: قصه دختر پولدار و پسر فقیر به جایی نمیرسه؟ کمال:میرسه؟..اکیا:چرا نرسه؟..وقتی دل هردومون یکیه چرا نرسه کمال؟..تو به من اعتماد نداری؟..کمال: من تورو نمیشناسم..اکیا: خب بیا هرچه زودتر همدیگه رو بشناسیم..توام مثل من اعتماد کن..کمال: واقعا به من اعتماد داری؟..اکیا مضلومانه سرش رو به نشون بله تکون میده..

بعد چند دقیقه کمال و اکیا دارن جرعت حقیقت بازی میکنن که کمال اعتراف به عشقش میکنه: ازت خوشم میاد..از اون موقعی که تو اوتوبوس عکس گل کشیدی از اون موقعی که علامت بینهایت رو دستم کشیدی.حالا کمال از اکیا میپرسه: جرعت یا حقیقت که اکیا میگه: جرعت…اکیا نزدیک به صورت کمال میشه و شروع میکنن به بوسیدن همدیگه..

فردا صبح نتایج کار کمال میاد که معلوم میشه برای کار باید به بزرگترین معدن یه شهر دیگه باید بره و از استانبول دورشه…

اکیا به کمال زنگ میزنه و میگه…امروز میریم کلاب تا تورو با اوزان اشنا کنم.. توکلاب ..اکیا و اوزان منتظر کمالن که یهو عامر وارد میشه..

کمال هم نزدیک کلاب میشه که نگهبان میگه ببخشید شمارو نمیتونم اجازه بدم برین تو…اکیا خانوم دعوتتون رو لغو کرده..کمالم که تعجب میکنه هر چی به اکیا زنگ میزنه اما اون جواب نمیده و کمال ناراحت میشه..

اکیا هم میبینه عامر بلند بشو نیست سریع خداحافظی میکنه که عامر دستشو میگیره و دستمال اکیا میوفته زمین ..عامر: من دلم تنگ شده برات..اکیا: اما من دلم تنگ نشده و میره…عامر هم دستمالشو میگیره.

 

قسمت سوم 3 سریال اکیا :

اکیا از کلاب میاد بیرون و پشت سرش عامر میاد دنبالش..عامر اون دستمال رو روی گردن اکیا میزاره و اینجا کمال داره همه چیو میبینه..اکیا سوار ماشینش میشه و میره..و کمال میمونه و این همه سردرگمی..اکیا به کمال زنگ میزنه و کمال جواب نمیده…اکیا وقتی میبینه جواب نمیده میره پیشش و ازش عذرخواهی میکنه.. و میگه نمیخواستم ناراحتت کنم..به خاطر عامربود… کمال : عامر کیه؟ هان؟ من بهت گفتم..گفتی خودم درستش میکنم..دروغ گفتی..اکیا: دروغ نگفتم کمال..بین من و عامر نمیتونه هیچ رابطه ای باشه…ویدا که داشت از اون خیابون رد میشد..دخترش رو میبینه و میگه: اکیا؟..اینجا چخبره؟ اینجا چکار میکنی؟..ویدا رو به کمال : شما کی هستین؟…اکیا دست کمال رو میگیره و میگه: کمال..دوست پسرمه..ویدا با خنده: حتما داری شوخی میکنی؟..اکیا: نه مامان شوخی نمیکنم..اصلا چیز غیر قابل باوری نیست..ویدا با پررویی تمام: ببین وقتی اخرشو میدونی..لازم نیست به مردم امید الکی بدی..بعدا ناراحت میشن و کار احمقانه ای میکنن.. کمال با این حرف دست اکیا رو ول میکنه.. اما شب شده و کمال و اکیا این اتفاق رو فراموش میکنن و باهم خوش میگذرونن و درباره رفتن به یه شهر دیگه کمال حرف میزنن که اکیا میگه: حتی اگه لازم باشه میام پیشت من به یک اتاق هم راضی ام..باهم میرن جایی که تتو میکنن و علامت بینهایت رو رو دست های همدیگه تتو میکنن تا مثل یه نشانه بشه…

اوزان و عامر تو خونه باغ هستن با دوتا دختر خارجی زبان و باهمدیگه حال میکنن…اوزان با یکی از دخترا میره تو اتاق تا خوش بگذرونه.. عامر هم به دختری که نرفته میگه: نمیخوام مشکلی پیش بیاد..

اکیا از پیش کمال داره برمیگرده تا بره خونه که اوزان به گوشیش زنگ میزنه …پشت تلفن عامر هست..اکیا: اگه اوزان پیشته گوشی رو میدی بهش..عامر: اوزان پیشمه اما نمیتونه جواب بده..اکیا: نکنه حالش بد شده؟ عامر: اروم باش..کجایی؟..اکیا: ببین سریع گوشیو بده به اوزان ..سریع…عامر گوشی رو میده به اوزان..که اوزان میگه: الو..من یکی رو کشتم اکیا..من قاتل شدم.. عامر گوشی رو میگیره و به اکیا میگه: همه چی مرتبه اما باید بیای اینجا..باید پیش اوزان باشی..اکیا هم میره پیششون..

تو خونه سویدره ها ..کمال داره از خوشحالی بال در میاره ..همه ازش میپرسن بگو چیه و اینا که کمال میگه: بزودی قراره بریم خواستگاری..و همه اهالی خوشحال میشن..

اکیا سریع میره خونه باغ میره پیش اوزان که میبینه همه اونجان (ویدا و حیدر و قادر هم هستن) قادر جلو اوزان ایست میکنه..و میگه: دخترم اصلا نگران نباش ..این مسعله رو بین خونواده حل میکنیم.. 

فردا صبح کمال با شور و اشتیاق با صالح دنبال انگشتر مناسب هست..میره شیرینی و اینا میگیره تا تو قایق از عشقش خواستگاری کنه..اما اکیا اومده تا یه خبر دیگه رو بهش بده..

کمال و اکیا دور میز میشینن ..کمال با شور و شوق خاطره هاشون رو تعریف میکنه اما اکیا همینجور ناراحت تر میشه..کمال جعبه انگشتر رو باز میکنه و به اکیا میگه: با من ازدواج میکنی؟..ببین الان بله رو بگو تا امروز بهترین صبحانه و چایی عمرم رو بخورم..اکیا با گریه:نمیتونم باهات ازدواج کنم کمال..منو ببخش بعد اینکه بهت گفتم نمیتونم ازت جداشم خیلی فکر کردم..تو زندگیم خیلی چیزایی هست که دست و پامو بستن و نمیتونم نادیده شون بگیرم..من نمیتونم باهات زندگی کنم..حق باتو بود..من نمیتونم وارد دنیای تو بشم..منو فراموش کن..و بلند میشه از اونجا میره..

حال چند سال از اون ماجرا گذشته ..تو یه شهر دیگه..مردمای دیگه و کمالی که همه فکر و ذکرش شده معدن وجود داره…کمال به شغل مورد علاقش که کار کردن تو اعماق زمین باشه رسیده..تو اعماق زمین داره با رییسش حرف میزنه که کارگرا داد و بیداد میکنن و میگن : گاز نشت کرده ..فرار کنین …فرار کنین…کمال ماسکش رو میزنه اما کلی چوب اینا روش میوفته…این اتفاق سراسری میشه خبرنگارا و اورژانس جمع میشن…کمال هنوز زیر اواره ..با بدبختی خودشو نجات میذه..لنگان لنگان راه میره..جلوتر یه کارگر رو میبینه اونو بلند میکنه میخواد از معدن بیرونش بیاره…

اکیا تو اتلیه نقاشیش هست که اخبار رو از تلویزیون میشنوه..دستاش شل میشه و لیوان دستش پخش زمین میشه..پدر کمال هم با شنیدن این خبر سکته ناقص رو میزنه..

تو زونگولداغ همه کارگرا میگن اقای مهندس مارو نجات داد …همه منتظر رییس و مهندس هستن که کمال و رییسش میان بیرون از معدن..کمال هم میگه: خدایا شکرت…

اخبار نجات یافته شدن کمال هم تو تلویزیون پخش میشه و همه خوشحال میشن..زینب و فهمیه و لیلا با کمال حرف میرنن که بعدش زینب میره به اکیا زنگ میزنه و میگه : حال داداشم خوبه.. که نشون میده تو این چندسال زینب هنوز رابطش رو با اکیا قطع نکرده.

اکیا دوباره تلویزیون رو روشن میکنه که کمال رو میبینه و خیلی خوشحال میشه از این بابت..دوباره گوشیش زنگ میخوره که اکیا بدون اینکه ببینه کیه میگه: اره منم دیدمش داره نشون میده..اما عامر پشت خطه..عامر: چیو؟.اکیا؟..اکیا: چیه عامر؟..عامر: شب یه جلسه کاری دارم همه با همسراشون میان..میخوام بدونم همسر عزیزم همراهیم میکنه یا نه؟..اکیا: اگه بگم نمیام هم فرقی میکنه؟..عامر: نه..اکیا: پس چی؟ ..خسته نشدی همیشه میپرسی؟..عامر: راس میگی خیلی خسته شدم واس همین از این به بعد دیگه نمیپرسم..فقط خبر میدم..اماده شو میام دنبالت.

 

خلاصه قسمت چهارم 4 سریال اکیا :

کمال و رییسش دارن باهمدیگه حرف میزنن و رییسش ازش تشکر میکنه که جونش رو نجات داده..و بهش میگه بیا شریکم شو..من معدنم رو میخوام به کسی مثل تو بسپارم و کمالم هم قبول میکنه ..کمال میره خونش و یک سال میگذره..کمال ریشارو زده و با شکل جدید ظاهر میشه.. کمال میره پیش رییسش و رییسش میگه باید بری استانبول و با یکی از شرکت ها قرارداد ببندی و از همه مهمتر حواست به این اسم باشه عامر کوزجواغلو…کمال هم یاد این پنج سال گذشته میوفته..پرونده رو میزاره کنار و میگه : منو ببخشید اما من قبول نمیکنم..

کمال اروم و قرار نداره ..وبسایت هارو چک میکنه همه جا عامر کوزجواغلوعه..یه گزارش رو میبینه که تواون عامر با خودشیفتگی تمام از خودش تعریف میکنه به همین دلیل کمال لپتاب رو محکم میبنده و فردا صبح راهی استانبول میشه..

اکیا تو اتلیه نقاشی با دوستشه که میبینه یاسمین مشکوک میزنه..لپتاب رو از دستش میگیره میره ببینه یاسمین چیو داشته میخونده..اکیا تیتر خبر رو میخونه: ستاره کاری عامر کوزجواغلو با نماینده فروشش بانو اکمریچ رابطه عاشقانه داره..اکیا سریع به عامر زنگ میزنه که عامر با همون بانو رو تخت دراز کشیده که نشان دهنده اینه عامر برای برطرف کردن نیاز های جنسیش با نماینده فروشش بانو رابطه داره..عامر جواب میده: چیه اکیا؟..اکیا: ازت یه چیز خواستم..هرکاری میکنی عین خیالمم نیست اما تو دهن مردم حرف نزار.کافیه یه سایت باز کنی خودت میبینی..تو باید به فکر ابرو خونوادم باشی…عامر: اینو میدونم واس حسودی اینکارو نمیکنی..خیلی خسته کننده شدی..

کمال سویدره میاد تو جلسه شرکت کوزجواغلو ها..وقتی میبینه شرکت کوزجواغلو ها فقط به خاطر رقابت اومدن وهمه شرایط به نفعه کوزجواغلو ها هست بلند میشه و از همه خداحافظی میکنه و به طوفان میگه: اگه فکر میکنه که من به شانس نیاز دارم اقا عامر هم به درس اخلاق نیاز دارن..لطفا اینو به اقا عامر که این جلسه رو سازماندهی کردن بگید..و از اونجا میره..با اینکار نشون میده چه قدرتی داره و نباید دست کم بگیرنش..

اخر شب کمال میره همونجایی که اکیا رو از اب نجات داد.. وسط دریا تو یه قایق مهمانی برقراره که اکیا یه طرف قایق و عامر یه طرفه دیگه.. طوفان به عامر زنگ میزنه و میگه : اقا کمال نمیخواد توافق کنه..عامر هم میگه : من خودم حلش میکنم..بعد قطع تماس اکیا دستش رو میزاره رو شونه های عامر..اکیا: خواستم بهت بگم…امروز خبرنگارا خیلی دور و برت شلوغی میکنن..عامر: خب؟..اکیا: واس همین من با تو از این قایق پایین نمیرم..گفتم بهت بگم..اکیا تنهایی از اونجا میره به سمت ساحل..

عامر به کمال زنگ میزنه..و قرار میشه فردا همدیگر رو ببینند..اکیا تو قایق موتوری هست که بلند میشه..به قایقران میگه: میدونی من یه بار اینجوری افتاده بودم ..روز تولدم..از روی قصد پاشو به طناب میزنه و میوفته تو اب..صحنه های قبلی تکرار میشن..کمال دوباره نجاتش میده..بعد پنج سال همه اتفاقا میوفته..اما اکیا ایندفعه کمال رو از نزدیک نمیبینه..اکیا میاد بیرون و کمال رو صدا میزنه اما کسی نیست..اکیا که فکر میکرد کمال نجاتش داده طاقت نمیاره میره جای خونه کمال و یاد اون روزی که کمال داشت از استانبول میرفت و خونوادش بدرقش میکردن میوفته..یاد گریه هایی که بی وقفه میریخته..به زینب زنگ میزنه و ازش از کمال میپرسه..میگه:کمال برگشته؟..زینب: نه چطور؟..اکیا: چون تو ساحل دیدمش..مطمعنی بر نگشته؟..زینب: اره مطمعنم..اکیا: پس اشتباهی فهمیدم..

کمال شب رو میخواد پیش لیلا بمونه …و لیلا سریع میفهمه کمال .. اکیا رو از نزدیک دیده..اکیا هم میاد نزدیکی خونه لیلا..کمال داره داستان رو در رو شدن باهاش رو میگه و بهش میگه: اون لحظه ای که زیر دریا دیدمش..یه ذره هم از عصبانیت و نفرتم بهش کم نشد..لیلا: تو برگشتی انتقام بگیری..تازه نفرت نزدیکترین حس به عشقه..تو مطمعنی اکیا رو از قلبت کاملا بیرون کردی؟.. این لحظه اکیا در خونه لیلا رو میزنه.. کمال صدا اکیا رو میشنوه…لیلا هم اکیا رو دعوت میکنه به خونه…اکیا به لیلا میگه: کمال رو دیدم..لیلا: کجا؟..اکیا: زیر اب..لیلا: بگیم که کمال رو دیدی..چرا اومدی اینجا؟..اکیا: چون اگه کمال برگرده میاد اینجا…لیلا: بگیم ک برگشته..اکیا: برگشته؟..لیلا: نه بابا..فرض کن که برگرده چی میخواد تو زندگیت تغیر کنه؟..اکیا: همه چیز..

اکیا شب میاد خونشون..یه راست میره دوش بگیره ..اب رو تنظیم میکنه..که عامر وارد میشه..عامر که مست کرده میره سمت اکیا و میگه: منتظرم ببینم این ازدواج کی به واقعیت تبدیل میشه..اکیا: عامر من محکوم به این ازدواج هستم..عامر: منم به تو محکومم..مثل دیوونه ها دوست دارم..اکیا: تو منو با داداشم تهدید کردی..عامر: مامان بابات اینو انتخاب کردن..اونا نمیخواستن پسرشون بره زندان..تورو به من فروختن..اکیا یه چک میزنه تو گوش عامر و بهش میگه: خدا لعنتت کنه از اینجا برو عامر که خیلی عصبانی شده به اکیا میگه: دیگه صبرم تموم شده تو پنجمین سالگرد ازدواجمون تو واقعا زنم میشی..

فردا صبح همه از دیدن کمال خیلی خوشحالن و زینب میخواد خبر امدن کمال رو به اکیا بگه اما اون جواب نمیده..

اکیا داره پیاده روی میکنه که میره رو نیمکت میشینه و گریه میکنه..یه بچه بانمک میاد و بهش میگه: دستمال جیبی میگیری؟..اکیا هم میگیره..اون بچه شیرین میگه: از دوست پسرت جدا شدی؟..اکیا با سرش بله رو میگه..بچه: کی؟..اکیا: پنج سال پیش..بچه با این حرف میخنده و میگه: تو از روز تولدم تا الان داری گریه میکنی..برو معذرت خواهی کن و اشتی کنین..اکیا: کاشکی اینقدر راحت بود..اما مجبور بودم..بچه بامزه هم با گفتن پس حالا حالا باید گریه کنی..از اونجا میره..

 

قسمت پنجم 5 سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :

همه اهالی خیلی خوشحالن از اومدن کمال و زینب میخواست خبر رو به اکیا بده که اکیا جواب نمیده چون داره پیاده روی میکنه..اکیا بعد حرف زدن با اون دختر بچه دستمال فروش میره سمت خونه..

تو خونه همه خدمتکارا دارن در مورد اخبار روزنامه ها حرف میزنن که ویدا میاد و همه ساکت میشن..ویدا روزنامه رو میگیره و میبینه داخلش درمورد رابطه عامر و بانو نوشتن..میره تو حیاط که میبینه شوهرشم داره روزنامه رو میخونه..ویدا هی غر میزنه چرا اکیا حرف تو دهن خبرنگارا میزاره؟…چرا زود اومد بیرون..چرا این دختر حرف گوش نمیده..ولی حیدر طرف دخترش رو میگیره و میگه: خب چرا عامر مراقب کاراش نیست؟ اون چرا زنشو تنها میزاره؟..ویدا این دختر خوشبخت نیست از صورتش معلومه..ویدا که نمیخواد قبول کنه: حیدر تورو خدا چی میگی؟..اونا دارن در مورد جشن پنجم امین سالگردشون حرف میزنن..جدا از اینا دختره داره برنامه ریزی میکنه چی واسه شوهرش بگیره..منو ببین حیدر با گفتن خوشبخت نیست ارامش همه رو بهم نزن..

اکیا میاد خونه و یه راست میره تو اتاقش..گوشیشو روشن میکنه و میبینه زینب زنگ زده..بهش زنگ میزنه..و زینب جواب میده: الو سما؟(تو جمع خونوادگیه) ..فهمیه رو به پسرش میگه: خدا تورو خجالت زده نکنه پسرم..اکیا: انگاری بدموقع زنگ زدم..زینب: اره میخواستم بهت بگم بعد صبحونه میخوام برم..یه ساعت دیگه تو دانشگاه میبینمت..باشه؟..اکیا: بیام دانشگاه دنبالت؟ منظورت اینه؟..زینب: اره..

کمال هم به زینب میگه: منم میرسونمت.. اما اونطرف تو جمع خونوادگی سزین و کوزجواغلو ها اکیا داره نقش همسری رو بازی میکنه که از زندگیش راضیه و خوشبخته تا مبادا پدرش یا برادرش ناراحت بشن.. عامر که میبینه اوزان ساکته رو به اوزان میگه:چیشده؟ به چی فکر میکنی؟..اوزان: توفکر اینم براتون چی کادو بخرم..زندگیمو مدیون این ازدواجم..هرچی بگیرم براتون کمه..اکیا که میبینه جو سنگین شده: در اصل ما مدیون تو هستیم..و بالبخند میگه : این ازدواج و این خوشبختی..مگه نه؟

کمال زینب رو داره میبره دانشگاه.. زینب طاقت نداره به داداشش همه چیو میگه: دیشب ابجی اکیا زنگ زد.. به خدا من زنگ نزدما..کمال: چطوری میتونه بهت زنگ بزنه؟..هنوزم همدیگه رو میبینید؟..زینب با دروغ: نه .. بخدا نمیبینیم همون دیشب اتفاقی زنگ زد :// .. کمال: ازت نمیپرسم چرا زنگ زد ولی ازت یه چیز میخوام..اصلا نمیگی که من اومدم…باشه؟..بهم قول بده..زینب: باشه داداش..قول میدم.. کمال اونارو پیاده میکنه ..بعد چندثانیه اکیا میاد.. با همدیگه میرن ارایشگاه .. این وسط زینب ازاکیا اجازه میگیره بره توالت و اکیا رو تنها میزاره…بعد رفتن زینب ..کمال به گوشی زینب زنگ میزنه..اکیا وقتی میبینه کمال زنگ میزنه..جواب میده اما حرف نمیزنه…کمال که پشت خطه: الو الو..زینب؟..اکیا با شنیدن صدای کمال یه لبخند رو لباش میشینه..اما این لبخند طولی نمیکشه که تبدیل به بغض میشه .. کمال قطع میکنه.. و اکیا با سردرگمی میشینه..زینب میاد از توالت که میبینه حال اکیا خوب نیست..گوشیش زنگ میخوره جواب میده ..کمال میگه: ها بالاخره صدا اومد..زینب نگفتی کلاست کی تموم میشه بیام دنبالت؟..زینب هم میگه: من خودم میرم..سر کلاسم اید قطع کنم.. زینب بعد قطع تماس رو به اکیا میگه: ابجی اکیا چکار کردی تو؟..

کمال و عامر سر جلسه هستن که عامر با بی احترامی و قلدری وارد میشه../ من این قسمت رو خلاصه نمینویسم به جاش میخوام کلیپش رو بزارم ..چون کلیپش بهتره تا متنش /

اکیا و یاسمین تو اتلیه دارن حرف میزنن.. اکیا میگه: به محض شنیدن صداش داغون شدم..یاسمین: ای بابا اکیا..اکیا: اینجوری نگو دیگه..یاسمین: اما میگم..ازشش داره فکرت رو مشغولش کنی؟..دیگه حرفشو نزن..گذشته تو گذشته مونده.. من که میدونم چون عامر رو تو روزنامه ها دیدی اعصابت خورد شده..اکیا ببین تو الان شوهری داری که مثل دیوونه ها دوست داره.. ولی اگه عامر از چیزی بو ببره کمال رو پیدا میکنه و اذیتش میکنه..

اخر شب اکیا هنوز تو فکر کماله ..میره همون قایقی که خیلی باهاش خاطره دارن..از دور کمال و صالح رو میبینه..صالح که وقتی اکیا رو میبینه خشک میشه..کمال رد نگاه صالح رو میگیره و چشم تو چشم اکیا میشه..اکیا با عجله بر میگرده که کیفش میوفته زمین..همدیگر رو نگاه میکنن ( فیلم این سکانسم میزارم دوستان ) ..که عامر میاد و این لحظه رو خراب میکنه..و با هم میرن سمت خونه..

 

قسمت ششم 6 سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :

اخر شب اکیا هنوز تو فکر کماله ..میره همون قایقی که خیلی باهاش خاطره دارن..از دور کمال و صالح رو میبینه..صالح که وقتی اکیا رو میبینه خشک میشه..کمال رد نگاه صالح رو میگیره و چشم تو چشم اکیا میشه..اکیا با عجله بر میگرده که کیفش میوفته زمین..همدیگر رو نگاه میکنن ( فیلم این سکانس رو گذاشتم دوستان ) ..که عامر میاد و این لحظه رو خراب میکنه..و با هم میرن سمت خونه..

اکیا تو اتاقش داره دوباره چهره کمال رو طراحی میکنه..چشماش رو داره میکشه..صورتش رو کامل میکنه…یه حسی بهش میگه بیرون کسی هست..میره دم در ..کمال رو میبینه.. میره سمتش.. تو درختا گمش میکنه..برمیگرده کمال روبروشه..کمال اخم غلیظی کرده..کمال: چرا امشب اومدی ساحل؟..اکیا: دلم تنگ شده بود برات..کمال:پس چرا فرار کردی؟.. اکیا جوابی نداره..کمال ادامه میده: چون ترسیدی..چون نمیدونستی اگه بیای پیشم چجوری باهات برخورد میکنم..کمال نزدیک بهش میشه..دستش رو میزاره رو صورت اکیا..کمال: خب اگه دلت برام تنگ شده.. ( صورتش رو نزدیک صورت اکیا میبره .. تو فاصله چند میلی متری ان) کمال: اگه بوت رو فراموش کرده باشم…کمال شروع میکنه به بوسیدن اکیا.. اکیا هم با تمام دلتنگی اونو همراهی میکنه..این بوسه چندثانیه بیشتر طول نمیکشه که کمال میگه: خب اگه عشق تموم شده باشه چی؟..کمال با حرص ادامه میده: اگه فقط نفرت مونده باشه چی؟..اکیا: من هنوزم خیلی دوست دارم..کاشکی بتونم همه چیزو برات بگم..کاشکی.. عامر از تو اتاق اکیا داد میزنه: اکیا؟..اکیا میره سمت اتاقش و برمیگرده که بگه : کمال..میبینه کمال از اونجا رفته و غیب شده…

اکیا چشاش بسته و همه اینایی که خوندین تو خواب شیرین اکیا بود : ) ..عامر در اتاق اکیا رو میزنه..اکیا چشاش رو باز میکنه و اولین کار عکس چهره کمال رو برعکس میکنه..

عامر میاد داخل : دیگه این در بسته نمیشه..اکیا: نگران نباش بخاطر تو دستمو نمیشکنم..عامر: کار خوبی میکنی..و عامر پیشونی اکیا رو میبوسه..عامر هم میره تو مزایده شرکت کنه..اکیا میادبیرون و همونجا که دیشب خواب دیده قدم میزنه..سرش رو میبره بالا که بادبادک میبینه تو هوا..یاد خاطراتش با کمال میوفته که کمال همیشه اینجوری بهش علامت میداد و باهم قرار میزاشتن..بدو بدو میره سمت باد بادک تا دوباره شاید عشق همشگیش بهش علامت بده..میره اونجا اما میبینه دوتا پسر بچه دارن بادبادک بازی میکنن..و بدجور تو ذوقش میخوره.. و با سرزنش کردن خودش برمیگرده سمت خونه..وسط راه لیلا اونو میبینه که داره گریه میکنه..میرن تو خونه لیلا میشینه..اکیا به لیلا: کمال اینجاست ..دیشب دیدمش..لیلا: و اینجوری دخترمون پریشون شد..اکیا: اونی که منم نجات داد کمال بود..بادبادک میبینم فکر میکنم کماله..مثل دیوونه ها دنبالشم..لیلا: از کجا میدونی نفرستاده؟..بعد ادامه میده: نه بابا چیزی نمیدونم همیجوری پرسیدم..

کمال و عامر تو مزایده ان..هرکدوم رقم بالاتر از قبلی رو میگن…رقم ها همینجوری داره زیادتر میشه..تا اینکه شرکت کوزجواغلو رقم دویست پنجاه میلیون دلار رو پیشنهاد میده..رقمی که خیلی بالاعه….کمال هم قبول میکنه این رقم رو و شرکت کوزجواغلو این مزایده رو میبره.. عامرهم با گفتن : همیشه برنده معلومه کمال خان از اونجا میره…کمال بیرون میاد و به حقی خان زنگ میزنه..کمال: حقی خان؟..اره الان تموم شد..مزایده رو کوزجواغلو برد..برا اون یکی کار دیگه هم اماده هستم.. و این یعنی کار کمال با باختن یک مزایده تموم نمیشه بلکه تازه شروع میشه..

اکیا داره با لیلا درد ودل میکنه و لیلا میگه: خب تو چی میخوای به کمال بگی؟..فرض کن من کمالم بگو..اکیا: از اینجا برو التماست میکنم برو..لیلا در نقش کمال میگه: نه بابا ..چرا؟..اکیا: چون نمیتونم زندگیم رو ادامه بدم..لیلا: به من چه؟..شهر به این بزرگی..مامان بابام اینجان..هرجایی که دلم بخواد میرم باید از تو بپرسم؟..جدا از اینا من دنبال تو نیستم ..تو دنبال منی..اکیا: کمال لطفا برو..چون من تورو هنوز تو قلبم حس میکنم..لیلا: پس به کی میخوای بگی برو؟ وقتی کمال هنوز تو قلبته؟.. و همدیگر رو بغل میکنن .

عامر با مشاوراش تو جلسه ان که مشاورا به عامر میگن ما برای مصلحت شرکت با یه شرکت بزرگ شریک شدیم..شرکتی بزرگ که به اندازه کافی هم تجربه دارن… اونقدر خوش شانسیم که نیم ساعت پیش قرارداد رو امضا کردیم..و کمال وارد جلسه میشه و میگه:  شما شریک من میشین..و عامر کلی تعجب میکنه…کمالم میگه: بهتون گفته بودم زمان چیز مهمیه..کمال میشینه و میگه: عامرخان شما محتاج منم هستین..عامر که هنوز توشوکه: دچار سوِء تفاهم شدین چون عامرکوزجواغلو محتاج کسی نمیشه..عامر جلسه رو ترک میکنه میره تو اتاقش که باباش اونجاست..قادر: به من گفتن عامرخان امضا نکرده اما من گفتم حلش میکنم..قادر خودکارو میگیره رو قرارداد میزاره و میزاره جلو عامر..قادر: حلش کن..ببین ..سرمایه چندین سالمو به خاطر غرور تو نمیسوزونم..عامر: مجبور نیستیم با همچین ادمایی کار کنیم..طوفان الان لیست شرکت هایه جدید رو میاره..قادر: انگار نفهمیدی چی گفتم..تو مناقصه با یه حرصی که نمیدونم از کجا اومده..کار زمین رو دوبرابر کردی..الان اون زمین منبع اسیب پذیرماست..عامر: منظورت من بی عرضم بابا؟..قادر:منظورمو نمیرسونم..رک و راست میگم از حرصت شکست خوردی..کاری کردی که توکاری باید سود میکردی ضرر کردیم ..اونم چه جور..درسته؟..اگه من درست میگم اینو امضا کن..عامر اینو یادت باشه..تنها خروسی که میتونه فراتر از این کارا بره تویی..باید متناسب با کارای من بری جلو.. عامر هم پرونده کمال رو باز میکنه و میگه: کی هستی کمال سویدره؟ تو کی هستی؟.. و اون قرارداد رو امضا میکنه..

 

قسمت هفتم 7 سریال اکیا :

کمال تو اتاق کارشه که منشیش میاد و میگه پرونده شرکت کوزجواغلو رو براتون اوردم و علاوه بر اون یک کارت دعوت هم براتون اومده..کمال: چی هست؟..منشیه: محفل مان را با حضور گرم خود در پنجمین سالگرد پیوندمان روشن کنید..اا اما مهمونیشون امشبه..چون دارین برمیگردین فکر نکنم شرکت کنید..امر دیگه ای دارید؟..کمال: ممنونم میتونی بری.. کمال اون کارت دعوت رو میگیره و نگاش میکنه.

عامر تو شرکتش داره منتظر میشه که یک شب رویایی واس همسرش درست کنه .. چون میخواد امشب این عروسی اجباری رو تبدیل به عروسی واقعی کنه (یعنی با اکیا رابطه جنسی ایجاد کنه)…کمال به لیلا زنگ میزنه و میگه امشب برمیگردم..

لیلا اون پارچه ای که بچه ها اوردن رو کنار میزنه و همون بادبادکی رو میبینه که اکیا دنبالش رفته بود نشون میده لیلا میخواد هرکاری کنه تا دوتا عاشق به هم برسن.کمال بعد قطع تماس با لیلا .. کارت دعوت رو میندازه تو سطل اشغال.. لیلا هم میگه: شما احمقید..درست مثل من.. و نشون میده حیدر داره از دور لیلا رو نگاه میکنه و یاد روز عروسی خودش با لیلا میوفته که لیلا میگه: از هردوتون متنفرم..از هردوتون.. که این هم یعنی حیدر به لیلا خیانت کرده بود.

کمال از شرکت میاد بیرون که طوفان صداش میکنه..و بهش یه پاکت میده و میگه: عامر خان اینو فرستادن به عنوان نشانه دوستی و میگن در شرایط کاری خیلی خوب کنار میاین باهم..کمال پاکت رو میگیره و داخلش رو میبینه که چک پول هست یعنی عامر به کمال رشوه میده..کمال: میخواین پول رو بگیرم و ساکت بمونم؟..تو کارتون دخالت نکنم و پولشو بگیرم؟..تاالان چند نفر رو اینجوری متقاعد کردین؟طوفان: عامر خان به شما خیلی اهمیت میدن..کمال با خنده : بهشون بگین ازشون ممنونم و تا جایی امکان داره باهاش کنار میام..تحت هر شرایطی… و رشوه رو میگیره و میره از اونجا…طوفانم خبر رو به عامر میگه..و عامر هم فکر میکنه کمال رو خریده..

شب مراسم سالگرد ازدواج اکیا و عامر داره برگزار میشه وهمه چی عالی هست تا اینکه کمال میاد…اکیا که داره نقش یک زن خوشبخت رو اجرا میکنه با دیدن کمال دگرگون میشه و حالش بد میشه.. عامر میره پیشواز کمال که اکیا میفهمه عامر,کمال رو تا حدودی میشناسه..عامر: جاخوردم فکر کردم نمیاین..کمال: بعد پاکتی که دادین..خواستم جوابتونو بدم ..حالا که سالگرد ازدواجتونه خواستم یک هدیه کوچیک رو بدم و همون پاکتی که طوفان داده رو به عامر برمیگردونه..کمال: این واس من فقط یه کاغذ پارست اما زندگی شما همینه..واس همسرتون یه گردنبند دیگه میخرید.. کمال اکیا رو میبینه که چند متر اونور تره..اکیا نزدیک اونا میاد و بهم دست میدن..بعد پنج سال دوری دستای همدیگرو میگیرن و گرمای دستای هم رو حس میکنن..کمال: اکیا خانوم تا ابد خوشبخت باشید..عامر: معرفی میکنم عزیزم کمال سویدره مدیر عامل شرکت نیز ترکیه..با هم همکاریم..اکیا: واقعا؟..

♦️اکیا و کمال تو چشمای هم خیره شدن..عامر میگه: شما همدیگر رو میشناسید؟..اکیا میره بگه نه که کمال سریعتر میگه: بله همسرتون رو میشناسم..عاشقشونم..عه عاشق تابلو هاشون..عامر: خخ دیگه اکیا کوزجواغلوعه..کمال:اهان بله..پنجمین سالگرد ازدواجتونه درسته؟.. کمال هم اونارو ترک میکنه و میره طرف دیگه.یاسمین که کمال رو میبینه به ویدا میگه: نکنه سوپررایز اوزان همونی هس که اونجا وایساده..ویدا با خنده اونور برمیگرده که کمال رو میبینه..و در عرض چندثانیه اون لبخند محو میشه.. ویدا به اکیا اشاره میکنه و باهم میرن جایی که کسی نیست..ویدا: این پسره اینجا چکار میکنه؟..اکیا: نمیدونم..ویدا: کی دعوتش کرده..اکیا: عامر..ویدا: چی؟نکنه میدونه؟..اکیا: بنظرت اون حسود روانی میتونه من و دوست پسر قبلیم رو یه جا ببینه؟.ویدا و اوکیا میرن دستشویی:فورا ردش کن بره..اکیا: میخوای بیرونش کنم؟..ویدا: خدای من باورم نمیشه..اکیا: فکرمیکنی من باورم میشه؟ویدا و اکیا میرن بیرون..و به جمع دوستانه میپیوندن.عامر رو به کمال: اخرهفته بیاین خونه ما.کباب میپزیم..یاسمین: واقعا که چرا من نمیدونستم..اکیا: منم الان فهمیدم..طوفان: اقا کمال اخر هفته برمیگردن..خب مگه به خاطر این مراسم نموندین؟..کمال: نخیر قصد دارم بمونم..حیدر: پس اخر هفته میبینمتون..کمال تو چشمای اکیا میگه: دیگه اینجام قصد دارم برای همیشه برگردم..فکر میکنم اینجا به من احتیاج دارن

♦️چند دقیقه دیگه عامر و اکیا با درخواست اوزان میرن وسط پیست رقص..و تانگو میرقصن..کمال هم اونارو میبینه..یه چشم اکیا به کماله ویه چشم دیگش به رقص…اوزان هم کمال رو میبینه و یادش میاد که کمال دوس پسر قبلی اکیا هست..رقص تموم میشه و عامر هم یکم از اکیا تعریف میکنه..اکیا میخواد دستشو جدا کنه که عامر محکم تر از قبل دستشو میگیره..و با یه حرکت اونو میچرخونه و لبش رو میزاره رو لبای اکیا…اکیا میخواد واکنش کمال رو ببینه که متوجه میشه اون رفته..

تو زونگولداغ اسو داره سفره اماده میکنه برای کمال که عموش زنگ میزنه . و بهش میگه کمال که قرار نیست برگرده و استانبول میمونه ..و اسو هم ناراحت میشه.

مراسم تموم شده و اکیا و عامر تو سوییت که عامر برنامه ریزی کرده هستن..

♦️عامر: قرارمون چی بود؟..امشب شب میلادمونه..پنجمین سال هم تموم شد..دیگه باید زنم بشی..اکیا: ماه عسل رو رفتیم کافیه..عامر کمر اکیا رو میگیره و میگه: نه نه نرفتیم..ماه عسل اونجوری نمیشه…اکیا داره تقلا میکنه..عامر لباش رو میزاره رو گردن اکیا…اکیا داره همینجور تقلا میکنه و بوسه های عامر رو گردن اکیا زیادمیشه..تا اینکه تموم زورشو تو دستاش میزاره و عامر رو پرت میکنه رو تخت..اکیا: فقط همینت مونده بود؟..اینجوری بعدا روت میشه تو روم نگاه کنی؟..عامر که به اشتباهش پی برده: معذرت میخوام..اکیا صبرم تموم شده..میخوامت میفهمی؟..اکیا: این تویی که میخوای..پنج سال که سهله پنجاه سالم بگذره چیزی عوض نمیشه..من هیچوقت زنت نمیشم..عامر : پس نمایش تموم شد..و اتاق رو ترک میکنه میره پیش بانو تا کاری که باید تموم میکرد رو تموم کنه..

اکیا بعد اتاق میره توقایق خاطراتشون و با فکر قدیم گریه میکنه..کمال هم که میخواست بره خونه ..منصرف میشه میره سمت ساحل… اکیا میره تو اتاقک قایق و یاد روز پیشنهاد ازدواج کمال میوفته و رو تخت اونجا دراز میکشه..و یاد بوسه های اون شبش میوفته..

♦️کمال هم میاد تو قایق و به قایق میگه: سلام خوشگلم..اکیا که اون داخله حرفاشو میشنوه..کمال:میدونم بهت کم توجهی کردم..اکیا بلند میشه .کمال: اما فراموشت نکردم..اکیا اشکاشو پاک میکنه..کمال: شاید خواستم از گذشته فرار کنم..همه چیو باهم تجربه کردیم..تو و من و البته..( اسم اکیا رو نمیتونه بگه ..الهی)..کمال: یعنی میتونم به اون روزا فکر نکنم و اینجا بمونم؟..اکیا اروم میگه: نه..میره در رو باز میکنه و با کمال رو در رو میشه…اکیا: چه بیای اینجا و چه نیای نمیتونی به اون روزا فکر نکنی..کمال: اکیا خانوم؟ شما نباید الان پیش شوهرتون باشید؟..اکیا: اومدم شاید دلم اروم شه..ازم متنفری؟..کمال: نه..اکیا: پس چرا میخوای بیای خونمون؟..کمال: چون دارم با شوهرت کار میکنم..اکیا: باشوهر زنی که عاشقش بودی؟..کمال دستش رو میزاره رو لبای اکیا…کمال: تو اکیای من نیستی..من نمیشناسمت..اکیا: اگه واقعا منو فراموش کردی برو از اینجا..کمال: اون کمال مُرد..وقتی حَلقَش رو قبول نکردی مُرد..اکیا: کاشکی فایده داشت..و دستش رو میزاره رو قلب کمال..و میگه: اون خوب نمیشه ..اون غصه پاک نمیشه..کمال بازو اکیا رو میگیره و از قایق میندازتش بیرن و میگه: برو هرکی بره جایی که تعلق داره..اکیا: نمیتونی با من اینجوری حرف بزنی..اکیا: برو به شوهرت بگو..ببینین تو گاوصندوقتون اونقدری پول هست که بتونین منو بخرین..اکیا: متاسفم.. و با گریه از اونجا میره..

 

قسمت هشتم 8 سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :

اکیا میرہ به ھمون اسکله ای که همیشه با کمال قرار میذاشت که با کمال رو به رو میشه . اکیا به کمال میگه چرا امشب اومدی مراسم ؟ کمال: برای کار اومدم، کار با شوهرت عامر . نيهان:کار کردن با مردی که عاشق زنش بودي؟کمال دستشو به معنې هيسې مياره رو لبای اکيا هيس .تو اون اکيای من نيستې،توديگه هيچی نيستی. اون کمال با همون حلقه ای که تو دستش موند مرد …

اکیا میره خونه که اوزان بهش میگه عامر کو مگه قرار نبود هتل بمونید؟ اکیا هم میگه خواستم خونه باشم اوزان میگه ولی من میدونم تو حالت خوب نیست بخاطر کمال، همونی که اومده بود مهمونی همونی که عاشقش بودی و اکیا رو بغل ميکنه!

کمال میره خونه و به همه ميگه که ديگه قصد رفتڼ نداره و ميخواد بمونه شبا هم وقتې اسو بهش زنگ میزنه به اون هم میگه که دیگه نمیخوام برگردم!صبج میره پیش لیلا و میگه میخوام بمونم ، ليلا هم میگه حتما با خودت کنار اومدی فهمیدی حسی که داری انتقامه؟ کمال نکن عزیزم بیشتر از همه خودت ضرر میبینی تو و اکیا باید باهم حرف بزنید کمال: اتفاقا دیشب حرف زدیم .لیلا خب؟ چی گفتید؟ که دارید عذاب میکشید؟ که هنوز نتونستید همدیگرو فراموش کنید؟ نه کمال فقط بهم دروغ گفتید همین ؟ 

عامر و بانو تو هتل باهمن که یکی محکم در میزنه بانو درو باز میکنه که اوزان پشت دره اوزان با دیدن وضعیت بانو داد و بیداد راه میندازه میگه خدا لعنتت کنه عامر پس راست بود؟ عامر میگه صداتو بیار پایین خود اکیا از همه چیز خبر دارہ تو چی میگی؟ اوزان هم میگه همش تقصیر منه من بودم که اونو به این زندگی مجبور کردم همش تقصیره منه و حالش یکم بد میشه عامر میگه اره تقصیر توعه بیا خودتو بکش بیا بکش و همه راحت کن بکش تا این بازی تموم شه .

زینب داره اینترنت و چک میکنه که عکس مراسم و میبینه و خیلی تعجب میکنه همون موقع مادرش میاد لباس کمال و برداره که حلقه میفته نگران میگه فراموشش نکرده هنوز . هنوزم از قلبش بیرونش نکرده .

زینب به تانر زنگ میزنه و میگه داداش تورو خدا اگه برای مغازه روزنامه خریدی نذار بابا ببینه عکس داداش روشه تانر هم میگه نگران نباش و روزنامه رو قایم میکنه .زینب عصبانیه چون میترسه داداشش نقشه هاشو خراب کنه . به اکیا زنگ میزنه و میگه آبجی تو که قولې که به من داده بودي رو يادت نرفته هان؟هرچي باشه حساب منو تو از داداشم جداست نه؟ قول دادی تو آژانس کمکم کنیا اکیا هم میگه نه عزيزم عکساتو آمادہ کن منم کمکت میکنم!وقتی میرہ خونه ویدان بھش میگه اکیا نکنه ی وقت بخای کارای خطرناک کنی عامر شوهر توعه یکم بهش رسیدگی کن فکر کمال رو هم از سرت بنداز بیرون لطفا! اکیا میگه نگران نباش مامان من همچنان به نقشی که دارم بازی میکنم ادامه میدم کمال برای کار میرہ پیش عامر و پدرش و پدر اکیا . عامر هم سعی میکنه جلوی کارو بگیره و کمال و تحقیر کنه که اخرم کمال ی تیکه بهش میندازہ میگه شما کارہ مارو قبول نداری شاید بخاطر اینه که ی آدمو به چشم یه فاکتور نگاہ میکنی برعکس ما و میخواد بره که پدر عامر برش میگردونه و قرار میشه که همکاری کنن .

فهیمه میره خونه لیلا و بهش میگه که انگشتر رو پیدا کرده و حتما کمال هنوز اکیا رو فراموش نکردہ لیلا میگه نگران نباش پسر تو تاحالا اشتباہ نکردہ مطمئن باش راہ درستی رو میرہ .

شب وقتی ھمه دارن شام میخورن تانر به کمال تیکه میندازه میگه دلت واسه کیا تنگ شده بود؟ رفتی دیدیشون؟هم محلی هات؟ عشق قدیمیت…فهیمه و حسین با تعجب ب کمال نگاه میکنن که تانر عکس روزنامه رو درمیاره به همه نشون میده، بفرمایید اینم مدرک .

حسین خیلی عصبانی میشه فهیمه هم میگه از چیزی که میترسیدم مثه اینکه سرم اومده .کمال میگه اشتباه نکنید بابا این فقط ی مسئله کاریه حقی خان بهم سپرده بود چیکار کنم . حسین هم میگه باشه درست بخاطر کار اومدی پس چرا برنگشتی دیگه هان؟که کمال ساکت میشه و حسین هم میگه من همه چیو فهمیدم و لازم نیست چیزی بگی و میرہ.

 

قسمت نهم 9 سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :

ویدا به عامر میگه برنامه آخر هفته تون هنوز سر جاشه دیگه نه؟ اون کمال ھم میاد فک کنم! عامر:آرہ تازہ قرارہ از ایشون تست هم بگیریم اکیا میگه من نمیتونم بیام کار دارم ولی عامر میگه نمیشه عزیزم باید با من بیای کار ميتونه منتظر بمونه ولي عامر کوزجوغلو نه . ھمون موقع یکے بھشں زنگ میزنه و عامر میرہ تو اتاق که جواب بدہ کسی که پشت تلفنه میگه هدیه ام به دستت رسید؟ عامر میگه ج هدیه ای؟ خدمتکار براش ی پاکت میاره که سیدی توشه عامر سی دی رو باز میکنه و توش یه فیلم از صحنه کندن زمین برای چال کردن ی نفره .

کمال پیش لیلاست لیلا بهش میگه آخرهفته باید ی جایی بریم و کمال هم قبول میکنه .صالح زنگ میزنه ب کمال و میگه داداش بیا اسکله تا حرف بزنیم بعدم به زینب مسیج میده که میخوام با کمال حرف بزنم و بگم همه چیو زینب هرچی میگه نکن این کارو گوش نمیده .کمال میره پیش صالح و صالحم کم کم داره مقدمه چینی میکنه که تا بحث رو باز کنه .زینب حسابی ترسیده آخرم به همه میگه من یه سر برم خونه دوستم سوال درسی دارم تانر میگه من میبرمت زینب هم اجبارا یه سر میره پیش دوستش اول ولی بعد میگه داداش ی سر بریم اسکله بستنی بخوریم هوس کردم تانر هم قبول میکنه .اوزان تو یه کلوپه و مست کردہ که بانو ھم اونجاست با عصبانیت میکشه بانو رو کنار و میگه دست از سر عامر بردار بانو هم میگه اونه که دنبال منه!اوزاڼ میگه تو فکر کړدی کي هستی؟عامړ مثه ديوونه ها عاشق اکیاست فکر کردی ولشں میکنه میاد تورو بگیرہ و میرہ!بانو میگه نشون میدم به همتون که چجوری ولش میکنه و زینب که میرسه اسکله میگه عاعا داداش کمال هم اینجاست داداش .

تانر میگه اہ زینب . زینب ھم میگه ای وای داداش تازہ دعوا کردہ بودید ببخشید!و میرہ سمت صالح اینا باهم احوال پرسی میکنن که صالح میگه چایی بیارم؟ بشین داداش ولی تانر میگه نه مرسی زینب هم که فرصت پیدا کرد گفت صالح بریم باهم بریزیم وقتی رفتن با صالح میگه صالح تو که چیزی نگفتی نه؟ صالح هم میگه نه .زینب میگه ببین صالح اگه اینجوری بخوای بگی به داداشم انکار میکنم! ببین فقط خودت خورد میشی . کمال به تانر میگه بشین ولی تانر میگه بذار چیزایی که شنیدم رو هضم کنم. بعد هم کمال باز چیزی نمیگه که کم کم بحثشون میره بالا تانر هم میگه تو با زن متاهل مردم چیکار داری دیگه داداش هان کمال هم دیگه نمیتونه جلوی خودشو بگیره و دعواشون میشه زینب و صالح میان جداشون میکنن و برمیگردن خونه .وقتی برگشتن فهیمه و بابای کمال دارن صحبت میکنن که باباش به کمال میگه بمون و شروع میکنه: میگن همه پسرا به پدرهاشون میرن تانر به من رفت ارایشگر شد ولی خدا میدونه هیچ وقت نخواستم تو مثله من بشی تو درس خوندہ بودی نمیخواستم تو آرایشگاه حیف شی و کمال گریش میگیره باباشو بغل میکنه و میگه بابا فقط موضوع کاریه باور کن اکیا برای من تموم شده اون انتخابشو کرد، عامر رو انتخاب کرد اوزان مست برمیگرده خونه و میگه تمومش کنید این نقش رو همه نگران میشن که حالش بد بشه، اکیا دلداریش میده و میگه من خوشبختم اوزان باور کن و به زور میبره بخوابونتش . وقتی میره تو اتاقش یاد یه خاطره از کمال میفته که به پای یه کبوتر نامه چسبونده بود تا بیاد ببینتش .

صبح اکیا و عامر برای مهمونې که به کمال قول دادن دارن حاضر مېشن که کمال با شريک خودش آسو میاد و اکیا مات ب اون دختری که دستای کمال و گرفته نگاه میکنه.

 

قسمت دهم 10 سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :

کمال آسو رو به عنوان شریکش به همه معرفی میکنه آسو هم با همه دست میده و آشنا میشه کمال: برای این مهمونی ی کادو تهیه کردم و بسته بزرگ و میارن ویدا میگه ببرید تو خونه که عامر میگه نه میخوام ببینم چی توشه بسته رو باز میکنن ی تابلوی نقاشیه که ی مرد داره ی دختر رواز آب نجات میدہ اکیا باز حواسشں میرہ ب گذشته ھا زمانی

که کمال نجاتش داده بود و اکیا این تابلو رو کشیده بود و زیرش هم امضای خوده اکیاست عامر از تعجب شاخاش درمیاد . ویدا هم میاد جمعش کنه میگه از تابلوهای اولیه اکیاست خب دیگه بریم ناهار و آسو ھم میرہ کنار اکیا، اکیا سر بسته قصد داره بفهمه رابطه ای بین آسو و کمال هست یانه که آسو هم خیلی لطیف از کمال تعریف میکنه و میگه کمال شریک، همدم، دوست و همه زندگی منه وقتی نباشه احساس غریبی میکنم و حسابی حس حسادت اکیا تحریک میشه .

صالح به زینب زنگ میزنه میگه چرا جواب نمیدی نکنه داری با من بازی میکنی. زینب : نه این چ حرفیه صالح فعلا کار دارم بعدا حرف میزنیم جلوی در اکیا میپرسه خونه نیستن؟ که نگهبان میگه نه زینب ی پاکت بهشون میده و میگه حتما به دستشون برسونید.

کمال که یکم از جو ناراحته میره بالا تا آب به صورتش بزنه و اکیا هم اونجا منتظرشه وقتی میاد بیرون اکیا : حالا دیگه مطمئن شدم قصدت چیه تو میخوای منو عذاب بدی چون دوسم داری آسو رو هم فقط برای اینکه من حسادت کنم اوردی کمال ی پوزخند میزنه و صورتشو میارہ جلوی اکیا:اکیا من بدون تو نمیتونم زندگی کنم . سرشو میبرہ عقب:ھه ھمینو میخواستی بشنوی نه ؟ولی اون کمال مرد و عامر سر ميرسه .کمال و اکيا خودشونو جمع و جوړ ميکنن و اکيا میگه اومدم بخاطر تابلو تشکر کنم .کمال به آسو میگه دیگه بعد از ناهار بریم و بعد از نهارخوردن میره به راننده میگه تا لیلا عصبانی نشده بریم اسکله! از اون طرف بسته ای که زینب داده بود و میدن ب اوزان تا بده ب اکیا داخلشو باز میکنه که عکسای زینب توشه و از اکیا تشکر کرده بخاطر آژانس .اوزان هم میگه زینب .

اکیا به همه میگه من میرم بیرون تا شب هم نمیام کمال میخواد سوار کشتی بشه که اتفاقی سوار همون کشتی اکیا میشه و عامر از دور نظارگر هردوشونه .

کمال تعجب میکنه و میپرسه، تواینجا چیکار میکنی؟اکیا: لیلا دعوتم کرد کمال با حرص میگه اخ لیلا اخ! توام خوب با حرف آدمی که یک ساله ندیدیش زود اومدی هیم؟ اکیا : عاعا کمال هر دومون بی خبر بودیم دیگه ینی میدونی ليلا خواسته منو تو رو ی جا حبس کنه لیلاست دیگه یادت میاد که… کمال دیگه نمیذاره حرفش تموم شه و میگه : از گذشته چیزی نگو چون تنها کسی که شرمنده میشه خودتی !!اکیا گریه اش میگیرہ:کمال تو چرا اینجوری شدی؟چرا قلبت اینقدر سنگے شدہ؟کمال ی اشارہ به حلقه نگین دار دست اکياد میکنه: اونی که بخاطر ی سنگ تبدیل ب ادم سنگی شد تویی اکیا نه من… اکیا دیگه طاقت حرفای کمال رو نداره میره ی سمت دیگه و انگشترشو درمیارہ! عامر که حالا کمال و اکیا روتو کشتی دیده به طوفان زنگ میزنه: هرجور شده باید یا من ب کشتی بعد برسم یا حوادث اونجا رو زنده ببینم طوفان این ی فرصته که خودتو ثابت کنی بهم طوفان هم ميگه حتما عامر:در ضمن اون نقاشی رو که بهت عکس دادم تمام جزئیات شو برام در میاری بعد زنگ میزنه به اکیا که جواب نمیده و با حرص میگه حساب اینکارتونو پس میدید! اکیا میره پیش کمال و بهش میگه: کمال خواهش میکنم از من متنفر نباش نمیخوام کسی باشم که نمیخوای حتی دودقیقه پیشش باشی و میخواد ادامه بده که کمال میگه هیس اکیا تو الان متاهلی و مادر آینده…بین منو تو همه چیز تموم شده و دیگه هم هیچی نخواهد بود که به ایستگاه که میرسن اکیا پیاده میشه آدمی که طوفان اجیر کرده دیر میرسه و متوجه نمیشه چی بچی شد وقتی عامر منتظر خبره طوفان میگه گمشون کردیم ولی حتما پیداش میکنم عامر : طوفان فقط و فقط ی فرصت واسه اثبات خودت داری با من ازش استفاده کن و عصبی قطع میکنه عامر میرہ تو آتلیه اکیاو تو نقاشی ھاشں دارہ دنبال چیزی میگردہ که عکس کمال و پیدا میکنه و همون لحظه اکیا هم میاد تو .

اکیا یکم میترسه: تو اینجا چیکار میکنی عامر؟ عامر هم با خشمی که سعی دارہ کنترلش کنه : کجا بودی؟اکیا: دنبال کارام بودم |گه تو منو تو اون مهمونیت نگه نمیداشتی الان کارام تموم شده بود .عامر ی پوزخند میزنه و میگه با سرنوشتت تنهات میذارم و میرہ بعد به ی نفر زنگ میزنه : امشب و امادہ کنید ، میحوام شلوغ باشه تا ھمه چیز یادم برہ اسو تو اینترنت دارہ عکسای اکیا رو میبینه که اون تتو رو دست اکیا رو تو مهمونی يادش میاد . به عکس چند سال پیشش با کمال نگاه میکنه که همون تتو رو دست کمال هم هست: لعنتی تو عاشقش بودی، عاشقش بودی . 

لیلا کیک درست کرده و همه بچه هارو دور خودش جمع کرده که کمال میاد و میگه و میگه: نمیخواي بپرسي سفر چجوری گذشت ؟ . لیلا میگه باشه کمال قبول دارم اشتباه کردم ولی تو با اکیا باید حرف میزدید وگرنه ادامه برات خیلی سخت میشد باور کن حالا این کیک رو بخور کمال هم میگه شب میبینمت .

 

قسمت یازدهم 11 سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :

حیدر مست کرده،ویدان میادپیشش:این چ حالیه حیدر؟لیوان و از دستش میگیره:کافیه حیدر 30ساله تو نگاه های سردت دارم میسوزم!حیدر:تو هیچ وقت کنار من نبودی.ویدان:تو گذاشتی کنارت باشم؟این دروغه؟این زندگیه؟حیدر:زیر بار منت دامادم دارم له میشم دوتا از بچه هامو نمیدونم محکوم ب چی کردم که زندگیشون اینه!این زندگی نیست ویدان،نفرین اون بود که مارو گرفته و میره ویدان:من عشقمو میخواستم هیچ وقت هم پیشیمون نیستم!

اکیا میاد خونه که همون لحظه با حیدر روبه رو میشه حیدر میگه حرف بزنیم اکیا؟راجب کمال؟ اکیا میفهمه ویدان ب حیدر گفته اکیا:باشه بابا حرف میزنیم ولی چ فایده؟ی چیزی تو گذشته بود تموم شد و رفت من خوبم!حیدر باشه دخترم هرجور تو راحتی اکیا میره تو اتاقش و ی جعبه ای و باز میکنه اوزان همون موقع سر میرسه و اکیا سریع جعبه رو میبینده اوزان:این بسته واسه تو اومده بود اکیا بسته رو باز میکنه و میگه وای این دختره رو یادم رفته بود اوزان:این کدوم دوستته که من نمیشناسمش؟اکیا:چون زیاد نمیبینمش که تو بخوای بشناسیش میخواد بره دنبال بازیگری گفتم جای بد نره!و به همون دوسش زنگ میزنه و کارای زینب رو درس میکنه؟

صالح و کمال باهم ب ی رستوران گرون رفتن!صالح میگه کاش زینب هم میومد اینجور جاها رو دوست داره کمال:راستش من دوست دارم زینب ب همون چیزی که داره راضی باشه و با یکی از همکلاسی های دانشگاهش ازدواج کنه صالح:ینی میگی کبوتر با کبوتر باز با باز؟کمال:آره دیگه داداش دیگه خودت دیدی وقتی بخواد غیر این باشه چیا میشه و چی سر من اومد صالح هم که میخواست زینب رو بگه با این حرف لال میشه!

عامر تو ی خونس و سه تا دختر هم هستن!هرسه نزدیک میشن بهش و … عامر مدام اکیا و کمال رو یادش میاد آخرهم با داد دخترها رو میندازه بیرون!

تانر برای باباش ی ریش تراش شارژی خریده و با ذوق داره ب باباش نشون میده ولی باباش بی میله تانر:اگه اینو کمال داده بود حتما با ذوق استفاده میکردی نه؟اونم میگه اره چون کمال با دلیل و منطق حرف میزنه تانر حالش بد میشه و میره.

حالا که اوزان رفته اکیا اون جعبه رو باز میکنه و میره ب چندین سال قبل وقتی با کمال قرار داشت!سر اینکه با پول میشه خوشبخت بود یا بی پول هم میشه شرط میبندن،اکیا میگه نمیشه کمال میگه میشه و روزشونو شروع میکنن اون روز خیلی بهشون خوش میگذره فیلم برمیگرده به زمان حال کمال ی نقاشی تو دستشه که نوشته عشقم تو برنده شدی بدون پول هم خیلی میشه خوشبخت بود اول کمال مچاله میکنه که بندازتش دور ولی بعد پشیمون میشه!

طوفان ی لیست از سوابق کمال برای عامر آماده کرده عامر از اینکه کمال اینقدر خوب بوده عصبانی میشه به طوفان میگه اینا نه باید لهش کنم!ی لحظه ی تاریخ رو میبینه.کمال نزدیک ازدواج عامر و اکیا از استانبول رفته بوده طوفان نقطه ضعف این خانواده رو پیدا کن کمال رو باید من خفه کنم .

از آژانس ب زینب زنگ میزنن و قرار میذارن باهاش زینب هم لباسهای خوشگلو میذاره تو کیفش تا بره!ویدا آماده شده که حیدر میپرسه کجا میری؟ویدا:سالگرد مامانمه میرم قبرستون حیدر:ولی امروز روز تو نیست ویدا اینهمه سال رعایت کردی این قراردادو ویدا:دیگه چیزی وجود نداره من همون دیروز فسخ کردم اون قرارداد و تو هم برو به دخترت برس البته اگه تونستی.

حیدر ب کمال زنگ میزنه و باهاش قرار میذاره اول از بچگی های اکیا یکم تعریف میکنه بعد میگه میدونم ی چیزی بینتون بوده حتی اومدم از رفتار زشتی که زنم باهاتون داشته عذر خواهی کنم میدونم یچیزی بینتون بوده و تموم شده عاقلتر از اونی هستید که باز…کمال عصبی بلند میشه:اول اینکه دیگه بخاطر چیزایی که تو گذشته اتفاق افتاده مزاحم من نشید در ضمن این من نیستم که دنبال دخترتونم اونه که مدام از گذشته حرف میزنه و میره!

لیلا رفته سر خاک مادرش که ویدا میرسه:دیگه باید از این به بعد عادت کنی تا الانشم زیر سایه من خیلی زندگی کردی..دیدی نتونستی شوهرمو ازم بگیری نه؟دلم برات میسوزه لیلا!لیلا:راستش این مادری که اینجا خوابیده هم از تو آروم تره ویدا تو هیچ چیز باارزش تری از من نداری اگه این نفرت از منو نداشتی زندگیت ممکن نبود و صحنه برمیگرده ب گذشته وقتی که لیلا لباس عروس تنشه و به حیدر و ویدا میگه ازتون متنفرم تو ویدا دیگه ب من نگو خواهر از این ب بعد تو دشمن منی.

 

قسمت دوازدهم 12 سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :

لیلا با یک دسته گل وارد قبرستان میشه..با مامانش درد و دل میکنه و گریه میکنه..بعد اینکه بلند میشه که بره..ویدا رو میبینه که ویدا میگه: دیگه به دیدنم عادت کن..از این به بعد بخاطر تو هیچوقت از لحظات زندگیم نمیگذرم..لیلا: دیگه زده به سرت..توحتی صدای خودتو نمیشنوی..ویدا: اینکه تاالان هرجورخواستی زندگی کردی زیر سایه من بوده..تو نتونستی خوشبختی شوهرمو ازم بگیری..لیلا:بمیرم برات..یه لحظه خودتو ببین..حتی سنگ قبر مامان از تو خوشبخت تره..اروم تره..تو هیچی با ارزش تر از من نداری و از اونجا میره..

حیدر و کمال تو کافه دارن حرف میزنن… حیدر: از رابطتون باخبرم..دل شکستن فراموش نمیشه..اتفاقایی افتاد که نباید میوفتاد..یه معذرت خواهی بهتون بدهکارم..کمال: حیدرخان لطفا کش ندین موضوع رو ..میخوایید دور وبر دخترتون نپلکم(نباشم)؟..من میدونم شما اینقدر باهوش هستید که نمیخواید با اهداف دیگه به دخترم نزدیک بشید..کمال: اگه نباشم؟..حیدر: اونوقت یه ادم ساده اید که از گذشته کینه داره..من از طرف همسرم عذرخواهی میکنم..کمال بلند میشه و میگه: لطفا برای اتفاقات فراموش شده گذشته منو صدا نکنید..این من نیستم دنبال گذشتم..دخترتونه و از اونجا میره…یکی از گفت و گو حیدرو کمال عکس میگیره و برای عامر میفرسته…عامر هم بیشتر کنجکاو قضیه میشه..

زینب میره آژانس بازیگری و اوزان رو میبینه..اوزانم وقتی از نزدیک زینب رو میبینه دیگه حرفی واس گفتن نمیزاره..چون عشقش بهش بیشتر میشه..

کمال میره شرکت و وقتی در رو باز میکنه با اکیا مواجه میشه..کمال: اکیاخانوم؟..اکیا: بازم شدم خانوم؟..کمال بدون نگاه بهش: چرا اومدی؟.اکیا: نگام کن..کمال من دیوونه وار دوست داشتم..پرهیجان ترین روزامو با تو داشتم…مال تو بودم..ولی نمیتونی بدونی هنوز مال تو هستم یا نه..من هیچوقت بهت دروغ نگفتم..ترکت کردم درسته اما گذشته مون رو زیرپا نزاشتم..کمال: تو رفتی بایکی دیگه ازدواج کردی..اکیا: چون امکان نداشت با کسی غیر عامر ازدواج کنم..

اکیا همون جعبه یادگاری های کمال رو اورده و درش رو باز میکنه و میگه: مال توعه..من نتونستم چیزی رو دور بندازم..بگیر هرکاری میخوای بکن..عامر (عامر میدونه اکیا رفته پیش کمال) به کمال زنگ میزنه و بعد دیر جواب دادنش میگه: انگاری بدموقع زنگ زدم..کمال: الان داشتم باهمسرتون صحبت میکردم(تعجب بسیار اکیا)..عامر: به همسرم سلام برسونید..پنج دقیقه دیگه میام باهاتون کاردارم..

کمال قطع میکنه و اکیا میگه: حرص چشماتو کور کرده کمال..کمال: این مشکل توعه ..من چیزی واس از دست دادن ندارم..و از اونجا میره..عامر سریع میاد که کمال میگه : همسرتون رو واس رنگ کردن دیوار شرکت میخواستیم که ایشون قبول نکردن .. سرشون شلوغه..

عامر:هر کی ندونه فکر میکنه شما از من زخم خوردین..کمال: من چه زخمی میتونم خورده باشم؟..عامر: من تو کار جدی ام شاید با هم لج افتادیم..حالا که فکر میکنم بهتره کار رو اونجورکه شما میخواید پیش ببریم..خوشحال نشدی؟..کمال با یه لبخند: بال دراوردم..عامر: میخوام بدونم همه چی حل بشه بازم با من مشکلی دارین یا نه؟..عامر هم بلند میشه که عکس خانوادگی کمال رو میبینه و میگه: چه خانواده خوشبختی..کمال: همینطوره..(نقشه های عامر از اینجا محوریت خانواده کمال رو میگیره ومیخواد با خانوادش به کمال ضربه بزنه..درآینده منظورم رو متوجه میشید..به همین دلیل طوفان رو میفرسته به سلمونی سویدره و طوفان متوجه دلخوری های تانر از کمال میشه)

زینب از آژانس میاد بیرون و میبینه اوزان منتظرشه..با یه سلام ازش رد میشه واوزانم میوفته دنبالش..و باهاش حرف میزنه..زینب هم اونو زیاد محل نمیده اما فقط از اینکه اوزان سزین افتاده دنبالش خوشحاله…اوزانم از طریق فاتح شماره زینب رو میگیره..

عامر میره صندوق نگه داری از وسایل شخصی(صندوق امانات) و یه جعبه که داخلش شش تا فلش هست رو در میاره و همه فلش هارو میگیره..

یاد روزی میوفته که با کارن (یکی از زن هایی که در شب قتل حضورداشت) داشتن نقشه میکشیدن..

اکیا دم ساحله به صدای امواج گوش میده که یه سگ میاد پیشش و باهاش حرف میزنه و اینجوری تنهاییشو پر میکنه..

در اخر هم کمال تصمیم میگیره بره به مصاحبه تلویزیونی .

 

قسمت سیزدهم سریال اکیا ” کاراسودا ” :

زمان برمیگرده به گذشته، عامر به ی نفر پول میده و ازش ی دختر میخواد که خانواده ای نداشته باشه و براش دردسر نشه اولش دختره میگه نه نمیشه، ولی عامر با ی مبلغ بزرگ راضیش میکنه. اوزان تو اتاقه که همون دختری که عامر اجیر کرده وارد اتاق میشه اوزان میخواد بهش نزدیک بشه که دختره میگه صبر کن و ی اسلحه درمیاره اوزان میترسه میگه بذارش کنار ولی دختره میگه این خالیه نظرت چیه دزد و پلیس بازی کنیم؟ اوزان هم با تفنگ میفته دنبالش عامر و همون دختره بیرون از اتاقن که صدای شلیک میاد: همه چی تموم شد اوزان دیوانه شده و داد میزنه که کشتمش عامر و حالش بد میشه . عامر سریع قرص شو بهش میده و به اکیا زنگ میزنه .

برنامه زنده ای که کمال توش قرار بود صحبت کنه شروع میشه اکیا که تو گالریشه یاسمین بهش زنگ میزنه و میگه بزن اخبار از کمال تعریف میکنه و میگه توی مدت کوتاه اینهمه پیشرفت کردید حالا هم دارید با اقای عامر کوزجوغلو رقابت میکنید نظرتون چیه ؟ کمال میگه من عامر کوزجوغلو نیستم هدف هام فرق میکنه و مطمئنای روزی آدم بزرگتری از عامر میشم مجری میگه شما گفتید شبیه آقای کوزجوغلو نیستید ولی حرص و طمعی که تو چشاتون بود خلاف اینو میگه کمال ی لحظه به خودش میاد و حرفای لیلا و باباش و اکیا رو یادش میاد که میگفتن حالا چه فرقی با عامر داری؟! کمال هم میگه من ی آدم ساده ام و سادگی رو از پدرم یاد گرفتم درسته اشتباہ کردم و انسان جایز خطاست اگه باعث شدم این فکر و راجبم بکنید از همه عذر میخوام .

حیدر و ویدان نگرانن از اینکه عامر همه چیزو فهمیده حیدر مشکوک شده به عامر با اینکه داره دروغ میگه ی نفر دیگه هم جز خودشون از این ماجرا خبر داره و تهدیدشون میکنه ویدا میگه وقت این حرف ها نیست اگه خود عامر هم باشه قلقش دسته اکیاست نگران نباش .

کمال از رفتارش با اکیا ناراحته و بعد از برنامه مستقیم میره پیشه اکیا ! اکیا تعجب میکنه همین که کمال میاد وارد شه پاش میخوره و وسایل ها میریزه که باز یاده گذشته ها میفته اکیا میگه هنوز هم مثه گذشته ها دست و پاچلفتی هستی.

کمال ی چشم غره میره و میگه امروز که شوهرت اومد مجبور شدم بگم واسه کار اومدی پیشم، گفتم بهت پیشنهاد دادم دیوارهای شرکت و طراحی کنی . اکیا میخنده و میگه چ خوب حتما میام کمال باز چشم غره میره . اکیا هم میگه نگران نباش اصلا شوخی کردم .کمال میگه شراکتم با عامر از روی اجبارہ عصبانیتم از اون رو روی توخالی میکردم ببخشید که صدای در میادی پشت در آدمای عامر هستن که کمال و اکیا رو باهم دیدن و به عامر خبر دادن . کمال میگه چی شده که مرده میگه این چ وضعه پارک کردنه کمال عذر خواهی میکنه و میگه برید شر درست نکنید که یکی شون با دنده ماشین میخواد بزنه تو سر کمال ولی کمال زود میفهمه و درگیر میشن آخرم پلیس سر میرسه و فرار میکنن عامر فقط ازشون میپرسه که اونو از اونجا آوردید بیرون یا نه!

زینب با صالح قرار دارہ که اوزان بھش مسیج میدہ الکی به صالح میگه مامانمه و میره تو دستشویی باهاش قرار میذاره .

طوفان در عمارت و باز میکنه که تانر پشت دره عامر از خونوادش میپرسه که تانر میگه ی خواهر و دوتا برادریم عامر میگه خب طوفان خواهرش مونده و قرار میشه که به تانر کار بدن حیدر به گذشته فکر میکنه به زمانیکه عامر فیلم های مربوط به اوزان رو پاک کرد ولی ته دلش مطمئنه که عامر اون فیلم رو پاک نکرده اکیا میاد خونه و میگه با آقا کمال حرف زدم دیوار شرکتشون رو من طراحی میکنم عامر میگه من اجازه نمیدم اکیا میگه تو به چه حقی اجازه نمیدی؟ عامر؛ به عنوان شوهری که برادرتو نجات داد اکیا میگه نه به عنوان مردی که برای به دست اوردن من از بردارم استفاده کرد و زمان برمیگرده به شبی که اوزان اون دخترہ کشت و پیشنھاد عامر .

 

قسمت چهاردهم 14 سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :

5 سال قبل: اکیا اوزان رو دلداری میده نگران نباش داداشم من پیشتم اوزان حالش خیلی بده عامر میگه اکیا بریم تو اتاق حرف بزنیم ! اکیا گریش میگیره ی نفر مرده، اونو کشته … عامر میگه من میتونم اوزان رو نجات بدم و کاری کنم پلیسں ھیچ جورہ نتونه ثابت کنه اوزان قاتله فقط ی شرط دارہ، با من ازدواج کنی تا برادرتو نجات بدم و فیلم به زمان حال برمیگرده عامر میگه تو مال منی اکیا هم میگه تو صاحب من نیستی و بخاطر همین به حرفت گوش نمیدم .

کمال میره پیش لیلا لیلا میگه باشه قبول اشتباه کردم ولی باور کن میدونستم هم تو هم اکیا هنوز همدیگرو دوست دارید بالاخره هر اتفاقی ی توضیحی داره و شماها هم تا تنها نمیشدید نمیتونستید حرف بزنید. کمال میخنده: باشه هرکاری تو بگی من قبول میکنم، میدونی که چقدر دوستت دارم میخوای منو پس بزنی؟ من شراکتم با عامر فقط تا زمان تعیین شده اس دیگه انتقام و کینه ای هم ندارم ازاکیا فاصله میگیرم؛ لیلا هم میگه کاش واقعا اینجوری باشه کمال میخواد بره که ی چیزی یادش میافته: لیلا دیروز تورو تو قبرستون دیدم کسی از نزدیکانت مردہ؟ لیلا : نه ربطی ندارہ حرف زدن در مورد گذشته ممنوع .

حیدر به ویدا میگه نمیتونم چطور میتونی اینقدر به قادر اعتماد کنی ویدان هم میگه چون اون ی پدر بی نقصه چیزی که تو نیستی ! حیدر میدونی چرا؟ چون ی ویدا تو زندگیش ندارہ . دیگه به نظرم باید جلوی عامرو بگیریم من از این وضعیت خسته ام زودتر باید ی نقطه ضعف از عامر پیدا کنیم .

کمال وقتی میرہ شرکت میبینه اکیا اونجاست اکیا با خونسردی میگه پیشنهاد کارتون به نظرم خیلی خوب بود امروز با تیمم اومدیم تا کارمون رو شروع کنیم . کمال میگه ما دیروز راجب چی حرف زدیم اکیا؟ اکیا هم میگه جنگ و تموم کردیم دیگه نه؟ کمال آره ولی صلح هم نکردیم، من از تو فاصله میخوام.

ویدا از قادر میخواد که چیزی به امیر نگه در این موضوع چون عامر نسبت بهش بی اعتماد میشه قادر میگه من دهنم قرصه . ویدا میگه عامر داره تهدید میشه اما ما تو شکش موندیم عامر هم خودش میدونه داره تهدید میشه . ویدا میگه یکی راز خانوادگیمونو (جریان اوزان) فهمیده توروخدا چاره پیدا کن من تنها کسی که به ذهنم رسید کمک بخوام ازش تو بودی قادر دلداریش میده و میگه اون طرف رو پیدا میکنم و به حسابش میرسم و هیچکی نمیتونه ما و پسرمو تهدید کنه .

اکیا که داره نقاشی های شرکتو اماده میکنه اسو میاد پیشش و میگه : چقدر نقاشی رو دیوار شرکت رو دوست داشتم کماله دیگه اگه کسی رو دوست داشته باشه حرفشو دوتا نمیکنه . اسو از اکیا زمینه نقاشی ها رو میپرسه و میگه سبز اونم میگه سبز نه انرژی منفی بهم میده و رنگ قرمز رو انتخاب میکنه . اکیا تعجب میکنه اسو میگه نظر تو برام مهم نیس تو اومدی شرکت رو خوشگل کني و نقاشی بکشی .

کمال میاد و اسو ازش در مورد زمینه قرمز میپرسه. اکیا میگه : قرمز استرس و خفگی میاره سبز بهتره کمال میگه تو هنرمندی به نظرت احترام میزاریم اما چون اسو هر روز میبینه این نقاشی هارو قرمز بزن طوفان به کمال زنگ میزنه و ازش میخواد که بیاد شرکت کوزجو اغلو و ساعت ۳ بیاد برای کار . اسو میگه منم باهات میام اما کمال میگه نه خودتو خسته نکن . اکیا اونجا وایستاده بدجور حسودیش میشه .

یاسمین میاد پیش اکیا اسو دوباره میگه زمینه قرمز باشه یاسمین میگه چی میگه این دختره. اکیا: میگه بیا با پشت دست بزن تو دهنم.

زینب و اوزان باهم قرار داران . زینب خیلی به خودش رسیده داره اماده میشه که بره سما میگه شاید اون بدبخت نخواد تورو بشناسه با این وضع . زینب : چرت نگو سما ادمای دورو برش همه اینجورین اگه این کارونکنم زشته اوزان بهش پیام میده زینب میگه خدایا قسم شانس بهم رو کرده هم کار هم عشق و اوزان میگه ساعت ۳:۳۰ اونجام و میره .

کمال میره شرکت و حیدرو میبینه حیدر بهش میگه من با ادب و احترام بهت اختیار دادم اما این انگار کافی نبود تو دنبال چی هستی از گذشته ما دست بکش کمال : متوجه منظورت نشدم حیدر: نمیدونم براچی اینکار و میکنی کمال : چه کاری حیدر: ببین گذشته و رابطه ما تموم و قطع شده . کمال میگه نمیدونم از چی حرف میزنی اما انگار ترسوندمت حیدر میگه امید خیلی زرنگه از چیزی که فک میکنی , مراقب کارات باش .

طوفان میاد پیش کمال و کمال و میبرہ کنار دفتر عامر و کمال داخل دفترو نگاه میکنه و میبینه که تانر داره عامر رو اصلاح میکنه .

عامر از تانر تعریف میکنه که کارش خیلی خوبه و تانر خوشحال میشه. کمال دارہ حرص میخورہ و عامر میاد میگه سورپرایز دارم برات کمال : دیدم عامر : تانر که سورپرایز نیست این کار بود.اون بردار شماس ؟ شما عاشق خانوادگی کار کردنید ما هم دوس داریم با کسایی که کار میکنیم رابطه خانوادگی داشته باشیم فک کنم هم عقیده باشیم ؟ شما با خانواده من و منم با خانواده شما. کمال : بین این همه ارایشگر داداش من رو از کجا پیدا کردی عامر : تصادفی . انگار ناراحت شدی تو مگه با زن من کار میکنی من ناراحت شدم. نکنه باید ناراحت بشم ؟ کمال : نه نیازی نیس عامر : نمیخوای سورپرایز منو بدونی کمال میگه عجله دارم بیشتر از این نمیتونم این جا بمونم عامر : تو دقیقا وسط سورپرایزی این اتاق رو به تو دادم ادامه کار رو از این جا ادامه بدین . کمال : میخوای جلو چشمت باشم . عامر : نه این چه حرفیه کمال : عمرا این فرصت و از دست بدم اگه بالا سرت باشم کار بھتر انجام میشه و کمال میرہ.

 

قسمت پانزدهم 15 سریال اکیا :

اوزان تو کافه نشسته که زینب خوشحال و خندان وارد میشه و اوزان با دیدنش دسپاچه میشه زینب میگه جای خوبی رو انتخاب کردی خوشم اومد اما من زود باید برم در واقع امروزم نمیخواستم بیام  باید به مامانم کمک کنم 😐 یعنی کارگرمون نمیتونه همه کارها رو بکنه 😂 و به اوزان میگه در حد این که یه چیزی پیشت بخورم میتونم بمونم .

کمال به حسین زنگ میزنه و میگه تانر کی میاد حسین میگه گفتم بره خونه .کمال : اخه گوشیش خاموش بود برا این گفتم . حسین ازش میخواد که با اسو برا شام دیر نکنن و زود بیان .

اسو داره با کمال حرف میزنه که اکیا صدا اسو رو میشنوه و میفهمه که برا شام دارن میرن خونه فهیمه و حسین

صحبتش که با کمال تموم میشه شروع میکنه به فیلم بازی دراوردن که هنوز داره با کمال حرف میزنه تا اکیا رو حرص بده

زینب به اوزان میگه اژانسای زیادی بهم پیشنهاد دادن اما من قبول نکردم فاتح تو این کار حرف اولو میزنه زینب به اوزان یه هدیه میده اوزان خیلی خوشحال میشه و بازش میکنه میبینه جا سوییچی ماشین اسپرته اوزان میکه از کجا فهمیدی دوس دارم زینب : حس ششم من قویه بعد میزنه زیر خنده میگه پسرا دوس دارن این چیزا رو اوزان ازش تشکر میکنه زینب میگه دیرم شده باید برم اوزان میگه فردا میای زینب اگه کار نداشتم میام بعد میگه اگه ماشین داری بیا دنبالم هم باهم میگردیم هم بیشتر پیش همیم و اوزانم قبول میکنه و زینب میره 

بانو داره عامر رو ماساژ میده و میگه دلم برات تنگ شده که عمر دستشو فشار میده و میخواد ببوسه دستشو که قادر میاد داخل و میگه عامر کی داره تو رو تهدید میکنه عامر : کی همچین حرفی زده تهدید چیه قادر میگه ویدا بهم گفت که یکی داره تو رو تهدید میکنه و رازمونو میدونه چه کسی قاتل بودن اوزان رو میدونه ؟ مگه ما بهشون قول ندادیم . عامر: همچین چیزی نیس من ویدا و حیدر رو ترسوندم چون ناراحتم کردن برا همین الکی بهشون گفتم نگران نباش اخه کی میتونه بفهمه همطور که گفتم کثافت کاری بوده که تمیزش کردیم رفت . قادر : یعنی باور کنم حرفاتو ؟ عامر : اره قادر : به ویدا قول دادم که بهت نگم بینمون بمونه این حرفا . قادر میره و عامر میگه مامان خوت با خودت بد کردی

عامر داره میره که یکی زنگ میزنه و تهدیدش میکنه و ازش پول میخواد

فهیمه پشت پنجره منتظره تا کمال و اسو بیا که حسین میگه چشمت به در خشک شد عروست داره میاد .

کمال و اسو میان و پشت سرش زینب میاد که کمال میگه تو چرا الان اومدی خونه زینب میگه داداش سما رو که میشناسی منو نگه داشت .اسو میگه : کنال اینقدر اذیتش نکن خواهرتو. فهیمه به حسین مه فک نمیکردم اینقدر خوشگل باشه که اسو میاد و بغلش میکنه فهیمه به زینب میگه فک نکن خلاص میشی فعلا برو بعدا باهات حرف دارم حسین به کمال میگه دختر خوبی به نظر میرسه کمالم لبخند میزنه .

اسو میره دستاشو بشوره که عطرای کنالو بو میکنه

تانر میاد خونه و کلی هدیه خریده و هدیه همرو بهشون میده و از اسو بابت نخریدن هدیه براش معذرت خواهی میکه کنال بهش میگه چرا زحمت کشیدی پول خرج نمیکردی تانر : ادم باید کار کنه خرج خانوادش کنه

عامر از اکیا میپرسه که حال کمال چطور بود اکیا : به نظرت چطور میتونست باشه . وقتی تو زنگ زده بودی داشتیم در مورد زمینه رنگا صحبت میکردیم و انگار بعدش اومده پیشت

ویدا افسانه رو صدا میزنه که قهوه بیاره که عامر و قادر میرن تو حیاط قهوه هاشونو بخورن حیدر به اکیا میگه دخترم میخوام‌در مورد کار باهات صحبت‌کنم 

فهیمه از اسو میخواد که غذا بخوره که اسو کلی ازش تشکر میکنه. حسین : دخترم بخور که اگه نخوری میزاره تو کیفت ببری .

کمال به تانر میگه مشتری امروزت چطور بود باز میری پیشش اگه بخوان تانر : خیلی خوب بود مثل همیشه . اگه زنگ بزنن حتما میرم کمال : باید بری بهتر از تو نیس که مثلا حسین سویدره بهت یاد داده اسو بحثو عوص میکنه میگه دوس داشتم زودتر ببینمتون چرا نیومدید پیش کمال تو این مدت حسین : فهیمه لجبازی کرد گفت اگه کمال نیاد منم نمیرم . اسو: خب با اون همه کار نمیتونست بیاد حتی نفس نمیکشید غذا نمیخورد خیلی کار میکرد همش من یادش میاوردم که غذا بخوره فقط کسی اینطور کار میکنه که از خودش فرار میکنه تانر : ممکنه دلیل دیگه باشه. همه ناراحت میشن و زینب میگه به خاطر بی پولی رفته . تانر : جوون فقیر و با غروری بود مثلا فقیر رفت پولدار برگشت 

حیدر میخواد اون عکسا رو به اکیا نشون بده که عامر میاد و حیدر میگه داشتم با دخترم خصوصی حرف میزدم که عامر میاد میگه لازم نبود اینقدر عجله ای از اکیا امضا بگیر که اکیا میگه بده امضاش کنم که عامر عکسا رو ازش میگیره به اکیا میگه برو بیرون با پدرت حرف خصوصی دارم عامر به حیدر میگه تو اصن اوزانو دوس داری ؟ ببین خجالت بکش از کارت اما خجالت بس نیست ببین حیدر من اسلحه کشیدن رو دوس ندارم پس مواظب کارات باش حیدر .

اسو از فهیمه بابت دور همی تشکر میکنه و میگه خیلی بهم خوش گذشت که فهیمه میگه زود زود بیا اینجا منتظر کمالم نباش اسو هم میگه باش 

و اسو میگه من میمونم از این به بعد اینجا پیش کمال و پروژمون با عامر کوزجواغلو هم خیلی خوب پیش رفته و حتی زنش هم برامون نقاشی میکنه تو شرکت که فهیمه شوکه میشه

اکیا میره پیش ویدا و میگه چرا اوزان تنها نشسته میگه نمیدونم اکیا میره پیش اوزان و اوزان بهش میگه از این مریضی خسته شدم نمیزاره کاری کنم همیشه پاپیچم شده

هیچ کاری نمیتونم بکنم ماشین ممنوعه کوه نوردی ممنوع مثلا اگه عاشق بشم چی که اکیا میگه حالا همچین کسی هست اوزان : چه فرقی میکنه اگه دختره از من چیزی بخواد من نمیتونم براش کاری کنم اکیا : تو هم دیگه بزرگش نکن 

عامر میاد میگه میتونم بینتون باشم که اکیا میگه بابات اونجاس زشته باید برم پیش اونا

عامر میاد به اوزان میگه چی شده که اونم میگه بسه همتون فیلم بازی نکنید عامر میگه من به اندازه ای که اکیا رو میشناسم تو رو هم میشناسم و جا سوییچی رو میبینه و میگه عاشق شدی تو میگه انگار از بازار خریدن برات کدوم بی سلیقه ای برات خریده .

 

قسمت شانزدهم 16 سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :

عامر اوزان رو بدون اینکه اوزان گواهینامش برداره میبره بیرون..وسط راه از ماشین پیاده میشه و جاشو با اوزان عوض میکنه..و اوزان خوشحال میره دنبال زینب..اما این خوشحالی اوزان با نقشه ای که عامر کشیده پایان زود هنگامی خواهد داشت..

کمال و آسو وارد شرکت میشن که آسو متوجه میشه اکیا رنگ دیوار رو سبز زده.. و روش یه کاغذ هست..میره کاغذ رو میخونه که اکیا نوشته: باید بدونین نباید به سلیقه هنرمند دخالت کرد و به کمال میگه : این یعنی چی؟..کمال: جواب.. و از اونجا میره..

فهیمه بزور وارد عمارت اکیا میشه و به ویدا میگه: دیگه نباید دخترت به پسرم نزدیک شه..دخترت متاهله و مال منم نامزد محسوب میشه..شما به من رحم نکردین منم به شما رحم نمیکنم..پسرم رو نمیزارم له کنید..و از اونجا میره..

زینب برای ملاقات با کارفرما وارد یه کافی شاپ میشه و یه جا میشینه ..دوربین گوشیشو باز میکنه که رو پاهای یه مرد میره..مرده نزدیک میشه صورتش رو میبینه که مرده میگه: عامر کوزجواغلوام… بهش دست میده و میگه: اونی که منتظرشی منم..زینب: من نمیدونستم شما با من کار دارین..عامر: مشکلی هس؟ انگاری دختر شجاعی هستی..زینب که میخواد بره: من حالم بد شد باید با اقا فاتح زنگ بزنم..عامر: چرا؟..زینب: این کار نمیشه ..نمیتونم..عامر: چرا؟..زینب: داداش کمالم..عامر: فکر میکنی داداشت خوشش نیاد؟ اما این فقط یه کاره..خرید و فروشه..زینب بلند میشه : بازم نمیتونم کار کنم ..بنظرم فراموش کنید..

زینب میاد بیرون از کافه که اوزان رو میبینه و باهم سوار ماشین میشن..عامر هم وقتی متوجه میشه زینب صد در صد سوار ماشین شده و ماشین هم حرکت میوفته.. به پلیس زنگ میزنه وبه پلیس میگه: فقط میخام یه اخطار کوچیک بدم بهشون..هم به خونوادش هم به اونی که کنارشه..به همین دلیل وقتی زینب و اوزان تو دور دور هستن ..پلیسا بدون دلیلی ماشین اونارو نگه میدارن..پلیس میاد سمتشون و میگه: کارت ماشین و گواهینامه..اوزان هم چون ماشین مال خودش نیست ( مال عامره ) دنبال کارت ماشین میگرده..پلیس : ماشین مگه مال شما نیست..اوزان که چاره ای نداره میگه: نه نیست مال دامادمونه…عامر کوزجواغلو…پلیس: گواهینامه؟..اوزان: اونم پیشم نیست..زینب با تعجب: اوزان؟ شوخی میکنی دیگه..پلیس هم مجبور میشه اونارو ببره آگاهی تا تکلیفشون روشن شه

تو خونه سزین..ویدا داره سر اکیا غرغر میکنه که گوشی اکیا زنگ میخوره . کسی نیست جز اوزان..اوزان: اکیا توروخدا بحث نکن ..کارت ماشین نیست فکر میکنن ماشین رو دزدیدیم..مارو هم دارن میبرن اگاهی..اکیا: ما؟ کی پیشته مگه؟..اوزان: تورو خدا بحث نکن فقط عامر رو پیدا کن.. اکیا هم بعد قطع تماس به عامر زنگ میزنه و اونم میگه باشه :/ ..

اوزان و زینب تو آگاهی دارن باهم حرف میزنن که افسر میاد و به اوزان میگه: چرا به مامور نگفتید مریض هستید؟..

زینب با این حرف تو شوک میره. زینب به اوزان: تو مریضی؟..افسر: رانندگی کردن براش ممنوعه یا جنایته یا خودکشی..هر لحظه امکان بد شدن حالش است..زینب با حالت طلبکارانه: بعد اینهمه بلایی که سرم اوردی شانس اوردم نمردم..تو میخواستی جسد منو از سردخونه تحویل بگیرن؟ هان؟…اوزان هم که دیگه نمیتونه تحمل کنه ..حالت روحی خودشو از دست میده و میوفته رو صندلی و تشنج مگیره..ویدا و اکیا همزمان وارد میشن و اکیا سریع قرصای اوزان رو میده..عامر هم میاد .. و یواشکی به زینب میگه: رازت بینمون میمونه…جدا از اینا کمال هم میاد کلانتری (پلیس ها زنگ زدن)..کمال در اولین نگاه عامر رو میبینه…اکیا متوجه کمال میشه..زینب هم رد نگاه همه رو دنبال میکنه و برمیگرده که داداشش رو میبینه..وکمال میگه: زینب.. زینبم میگه: داداش؟.. اوزان با تعجب: داداش؟…زینب میره پیش کمال و میگه: من همه چیز رو توضیح میدم فقط توروخدا اروم باش..عامر با طعنه : اقا کمال؟..خواهرتونه؟.. بعد عامر که به خواستش رسیده میره با افسر قضایا رو حل کنه که کمال میگه: من باید برم با رییستون حرف بزنم بدونم چرا زینب رو نگه داشتین..

اکیا دست زینب رو میگیره به زینب میگه: بگو ببینم چیشد؟ و زینبم میگه اوزان رو جلو اژانس دیدم..

کمال هم با تمام زرنگیش وقتی بهانه های الکی رییس رو میشنوه میفهمه که کار کار عامر بوده . و براش میخواد جبران کنه..

اکیا به زینب: چرا از اوزان مخفی کردی که خواهر کمالی؟ زینب: ابجی اکیا همه چی انقدر سریع پیش اومد که میخواستم بگم..کمال با داد: زینب..و بعد نزدیکش میشه و میگه: هرچی میخوای بگی به من میگی..راه بیوفت.. عامر که هنوز میخواد به خونواده سزین اخطار بده به افسر با نشانه های چشمی میگه: میشه یکم کار رو سریعتر راه بندازید؟..افسر: داریم سعی میکنیم کار تا پایان وقت اداری باشه…مگرنه اقا اوزان امشب اینجا میمونن..اوزان: نه..نه ..نه نه..من کسی رو نکشتم..اکیا با داد: اوزاااان اروم میشی؟اوزان..

کمال هم زینب رو میبره مدرسه ابتداییش و براش چندتا خاطره تعریف میکنه و به زینب میگه: تعریف کن همه چیزو ..میخوام بشنوم.. زینب هم قضیه آژانس رو میگه و میگه اکیا منو اونجا ثبت نام کرد..

عامر هم بالاخره اوزان رو از آگاهی بیرون میبره و قرار میشن برگردن خونه.

 

قسمت هفدهم 17 سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :

اوزان و اکیا دارن میرن خونه که حیدر تازه میرسه ویدان حسابی از دستش شاکیه که هر اتفاقی واسه پسرمون بیفته تو باید آخرین نفر خبردار شی؟ اکیا هم که میفهمه الان باز دعواشون میشه اوزان و با ماشین خودش میبره حیدر باز میپرسه چی شده؟ عامر میگه از صبح کلانتری ایم اوزان با اینکه 3 ساعت تو کلانتری بعد حالش خیلی بد شد خدا میدونه اگه بره چی میشه .دهن منو با اون دو کلمه که گفتید کمال و اکیا قبلا باهم ی رابطه ای داشتن بستید، ولی از این به بعد اگه اتفاقی برای اوزان افتاد مقصر خودتونید. اوزان و اکیا و عامر همزمان میرسن خونه که عامر جاسویچی رو به اوزان میده و میگه دختر هنوز زندس توام هستی برای چیزی که میخوای تلاش کن .اوزان: کاش به همین راحتی بود . ویدان به محضں رسیدن به خونه ازش میپرسه با این دختر چیکار داشتی اوزان: خوشم اومده ازش چیه مگه نمیشه؟ویدان: نه این دختره نمیشه حیدر میگه بسه دیگه درسته که باید حرف بزنیم ولی الان پسرم خستس بیا بریم ویدان ویدان:تو حق دخالت تو این مسئله رونداری حیدر وقتی مادر کمال اومدہ بود اینجا داد و بیداد میکرد که پسرم نامزد داره به دخترت بگو دست از سرش برداره کجا بودی هان؟ حیدر هم باز عذر خواهی میکنه .

قادر به عامر میگه پسرم نمیخوام به خاطر اون خانواده هرگز به خطر بیفتی بگو کی داره تهدیدت میکنه عامر میگه هیچ کس نیست بابا دست بردار .قادر هم ی پرینت از کارت بانکی عامر گرفته که پول به حساب کسی واریز میکرده، عامر عصبی میشه و تهدید میکنه که اگه ی بار دیگه این کارو بکنه سهامشو میفروشه و از اونجا میره، بازهم میگم کسی منو تهدید نمیکنه .قادر: اینو بدون هیج قدرتی نمیتونه تورو تهدید کنه عامر : میدونم بابا اینقدر تکرارش کردم حفظ شدم !

اکیا میره پیش اوزان تا همه چیزو براش تعریف کنه اوزان: اولین بار بود خودمو در مقابل ی دختر مهم حس کردم که اونم خواهر دوست پسر قبلی تو دراومد اکیا: اوزان خودتم میدونی شدنی نیست منو تو بهم وصلیم گذشته منو کمال نمیذارہ با زینب خوشبخت شی بھم قول بدہ که فراموشش میکنی .

کمال مستقیم میرہ آژانسی که زینب ثبت نام کرده بود فاتح میگه زینب دختر با استعداد و خوبیه من مطمئنم موفق میشه تازه اولین پیشنهاد کاری براش اومده کار با کوزجی اوغلو ها براش مفید هم هست کمال تعجب میکنه و میگه شرکت کوزجی اوغلو این پیشنهاد و داده؟ فاتح: بله شما دیگه نمایندہ زینب نیستید.

تو خونه زینب حالش بده و داره گریه میکنه فهیمه صداش میزنه که خودشو میزنه به خواب!فهیمه به حسین میگه این دختره ی چیزیش هست تانر هم میگه از کمال بپرسید حتما میدون .

تو خیابون عامر پشت سرشو نگاه میکنه و میبینه کمال پشت سرشه ی کم با حالت کورس گذاشتن هړدورانندگی ميکنن که بالاخره کمال جلوی عامرو ميگيره با عصبانیت بهش میگه از خواهرم و برادرم دور بمون با پولت چشمشون رو کور نکن! عامر :تانر که آرایشگره خوبمه ولی خواهرات چ ربطی به من داره؟کمال:زنت تو آژانس ثبت نامش کردہ خودتم پیشنھاد کار دادی بهش همه چی مشخصه ببین عامر اگه میخوای بجنگی باشه میجنگیم ولی اینو بدون تو اولین شکست زندگیتو با من تجربه میکنی من شکست خوردن رو یادت میدم من! عامر : حدتو بدون کمال اگه اراده کنم حتی نمیتونی تو این شهر باشی چ برسه به اینکه هم صحبتم شی کمال:من حرفامو زدم آخرین هشدارمم دادم از خانوادم دور بمون و میره!

اکیا به شمال مسیج میده که باید راجب اتاقهای امروز حرف بزنیم یک ساعت دیگه بیا دم دیوار محل کمال که مسیج رو میخونه میرہ و اکیا ھم اونجا منتظرہ کماله.کمال با دیدن دیوار یاد خاطرات گذشته میفته که اکیا روی اون دیوار با اسپری اسم خودشونو نوشته بود و داد میزد که کمال دوستت دارم! کمال اشک تو چشاش جمع میشه ولی اینقدر اکیا رو منتظر میذاره که اکیابره .کمال ازماشین پیادہ میشه و دوبارہ به اون دیوار و نوشته ھا نگاہ میکنه مشت میکوبه تو دیوار و میگه از ذهنم برو اکیا برووووو با گریه میگه خدایا قدرت فراموش کردنشو بهم بده خواهش میکنم…

برای عامر ی مسیج میاد که عکس اون دیوارہ و اسم کمال و اکیا روشه و کلمه دوستت دارم .

 

قسمت هجدهم 18 سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :

عامر دیگه میفهمه اکیا و کمال با هم رابطه داشتن و با خودش فکر میکنه کمال میخواد اونو از دستش بگیره..

اکیا داره پیاده روی میکنه که یه خونه رو میبینه که برا فروشه..تو یاد و خاطراتش با کمال میوفته که میخواستن یه خونه بگیرن واونم همونجاست..که کمال میگفت: با کدوم پول و اکیا باهاش حرف میزد ودلداریش میداد..الان همون خونه خالیه و اکیا داره با حسرت نگاش میکنه.. عامر میاد: اکیا؟ خوبی؟..اکیا: خوبم..عامر که میبینه داره یه خونه فروشی رو میبینه با خودش میگه : پس خونه میخوای پرنسس..و میره تو فکر خرید خونه ..اما نمیدونه که اون خونه بخشی از یاد و خاطرات اکیا هست.

ویدا میره پیش پسرش .. و بهش میگه : اون دختر رو فراموش کن..اوزان که بدجور عاشقه زینبه: ای بابا نمیفهمی تو..ویدا: چون نمیخوام بفهمم ..تو باید واقعیت هارو بدونی و زندگی کنی..نمیشه..اوزان: میدونم..ویدا:نمیدونی..من به وقتش از اکیا یه سوال پرسیدم..گفتیم زندگی خودت یا برادرت؟..اون تو رو انتخاب کرد..و بدون حرفی از اونجا میره و اوزان کلافه تر میشه..

کمال تو ماشینه و دارن مسیری رو طی میکنن که متوجه میشه در حال تعقیبه..به مسعود میگه بزن کنار..از ماشین پیاده میشه و سریع میره جلو ماشین تعقیب کننده ها..و سوار ماشین اونا میشه و میگه: روز بخیر آقایون..

اکیا میره تو شرکت کمال تا وسایلشو جمع کنه و بره..آسو که میبینتش میگه: نکنه میخواید برید/کمال میدونه؟..اکیا: فکرکنم شما به نامزدتون میگید..لطفا منو خسته تر نکنید.خسته نباشید و از اونجا میره. اون طرف تر.

عامر و طوفان دارن اسکواش تمرین میکنن..که طوفان میره از گوشیش یک فایل ویدیویی باز کنه..طوفان گوشی رو میده به عامر که تو کلیپ کمال میگه: آقا عامر..میگم به جای اینکه دنبال من باشید به کارای خودتون برسید(لحنش به صورت مسخره کردنه)..چون هنوز مشاوره نگرفتیم پروژمون متوقف شده ها..و عامر میفهمه یکی از کاراش لو رفته و میخواد بدجوری انتقام بگیره..

لیلا هم از حیدر شکایت کرده که اومده مظاحمت ایجاد کرده..و وقتی ویدا میفهمه حیدر رفته پیش لیلا از خود بی خود میشه و آسمان و زمین رو بهم میدوزه جوری که انگار همه مشکلاتشون حل شده و فقط الان مهم دیدن حیدر و لیلا عه..

کمال میاد شرکت و با اکیا رو برو میشه..کمال که الان کارد هم بزنی خونش در نمیاد با صدای بلند میگه:تو مگه اسمش رو تو آژانس ننوشتی؟..رینب: خیلی علاقه داشت..کمال: به تو چه آخه؟..زینب: این عصبانیت فقط به خاطر اینکه تو آژانس نوشتم هست؟..کمال: برای اینکه دستتون به خواهرم خورده..اکیا: داد نزن مردم نگاه میکنن(آسو صدای داد و بیداد رو شنید از اتاقش میاد بیرون) کمال: واقعا؟ برای اینکه میخوام همه بشنون..کمال میره رنگ قرمز رو برمیداره و میاد سمت اکیا و میگه: کمال اکیا رو بی رون می ک نه.. و کل رنگ قرمز رو میپاشون رو دیوار سبز…کمال از اونجا میره و اکیا هم میبینه چه رسوایی پیش اومده سریع کیفش رو برمیداره و از شرکت کمال میزنه بیرون..

طوفان تو ماشین به دستور عامر به یک زنی یه پاکت میده ..زنه از ماشین میاد برون میره سمت خونه سویدره..فهمیه میره در رو باز کنه..خانمه: منزل زینب سویدره؟..فهیمه: من مادرشم..خانمه: هر وقت اومد میشه این پاکت رو بهش بدید؟..بهش تبریک هم بگید و ازاونجا سریع میره..فهیمه میره داخل خونه و پاکت رو باز میکنه که میبینه قرارداد بازیگریه..

اکیا و اون دختر دستمال فروشه دارن باهم خوش میگذرونن و اکیا هر چیزی رو میبینه یاد خاطراتش میوفته حتی وقتی بادکنک های تو دستش رو ول میده و آرزو میکنه میگه: خدایا کمال رو با من دشمن نکن..

دختره هم قبل رفتن به اکیا میگه : من همیشه اینجام خواستی بیا درد و دل کنیم ..

ویدا وقتی میبینه لیلا از حیدر شکایت کرده برای تلافی کار های لیلا میره اداره پلیس و از لیلا بابت اینکه تو خونه پدرش زندگی میکنه و نمیزاره سهمی از خونه داشته باشه شکایت میکنه..

زینب میاد خونه..وقتی وارد پذیرایی میشه که فهیمه دستش رو میگیره و پرتابش میکنه رو مبل.

 

قسمت نوزدهم 19 سریال اکیا :

اکیا تو اتاقش داره لباساشو جمع میکنه و میزاره تو چمدون..همیشه لحظه ای که کمال اخراجش کرده تو یادشه..تا اینکه با صدای در زدن عامر.. اکیا به خودش میاد .عامر میاد داخل..عامر با دیدن چمدون: سفر به کجا؟ ..اکیا: میرم میلان ..نمایشگاه..عامر که میبینه خیلی لباس جمع کرده میگه: یه ماه؟..اکیا: یه هفته..کار رو ول کردم..الان وقت دارم..عامر با ارومی: نرو..اکیا: میرم.. عامر دست اکیا رو میگیره و انگشتر رو دستش نمیبینه..عامر: انگشترت کجاست اکیا؟..اکیا: گمش کردم..در واقع واس من هم فقط یه انگشتر نمایشی بود..عامر که انگاری ناراحت شده: فکر میکنم ازت خسته میشم..نه نمیشم..قلب من از تو پُره اکیا..هیچوقت ازت خسته نمیشم.هیچوقت از خواستنت خسته نمیشم…اون انگشتر یه حلقه است..اکیا: اره حلقه ی دور گردنم..تو به این افتخار میکنی؟..عامر: اره(هر دوتا دستش رو میزاره رو گردن اکیا) چون من تصمیم میگیرم که چقدر نفس بکشی..اون حلقه رو بخوام تنگ یا گشاد میکنم(منظورش اینه هر وقت بخوام میتونم زجرت بدم و اشاره به حرف اکیا که گفت اون انگشتر مثل یه حلقه دور گردنمه)

تو میتونی بری فقط بخاطر اینکه من اجازه دادم..من قرارداد رو رعایت میکنم توهم باید رعایت کنی

تو خونه سویدره وضع به شدت خرابه برای زینب..همه دارن سرش داد و بیداد میکنه..کمال هم وارد میشه.. و حسین جلو همه بچه هاش اون قرارداد رو پاره میکنه و به زینب میگه: دیگه پاتو بیرون از خونه نمیزاری..بعد از چند دقیقه تانر رو به زینب میگه: چرا ما نمیتونیم بهت زنگ بزنیم؟ تو دیروز مگه خونه سما نبودی؟..پس چرا گوشیت تو کلانتری بود؟؟..حسین: چه کلانتری؟..تانر با پرت کردن گوشی: زینب دیروز کلانتری افتاده بود بابا..با داداش اون اکیا بدون مدرک دستگیر شدن..اقا عامر اونجا بودن..راستی کمال هم اونجا بود..ابجیش رو از کلانتری جمع کرده…حسین بلند میشه به کمال میگه: تو چشام نگاه کن و بگو این آبروریزی درسته؟..دروغ گفتی به من..کمال: بهتون دروغ نگفتم..حسین: ساکت شو..کمال سر سفره گرگ ها بشینی گرگ میشی..حسین میشینه و تانر شروع میکنه که به تیکه انداختن به کمال میگه: از وقتی تو اومدی مگه بلایی مونده نیومده باشه سرمون؟.. از وقتی اومدی آرامش خونه رفته…کمال: معذرت میخوام..من تو این خونه جایی ندارم میره سمت در..فهیمه بدو بدو میره سمت پسرش و التماسش میکنه..

کمال با ساک لباس دستش از خونه میاد بیرون و اکیا هم سوار تاکسی میشه میره فرودگاه.. حالا یک هفته گذشته کمال دیگه واقعا میخواد از ته دل انتقامش رو از عامر بگیره و همچنین برای لیلا از دادگاه نامه میاد و میفهمه ویدا شکایت کرده..و میخواد هرکاری کنه تا این خونه به دست ویدا نرسه..اکیا بعد از میلان میاد سمت خونه که عامر اومده بدرقش (دم در حیاطن یعنی تو خیابون)..بعد حرف زدن..عامر انگشتر اورده رو به اکیا میگه: بامن ازدواج میکنی؟..اکیا: دوباره؟..(و با لبخند)..هیچوقت..و میخواد از پیشش بره که عامر مانع اون میشه..و دست اونو بزور میگیره..اکیا: عامر چکارمیکنی؟..عامر: حالا که انگشترت رو گم کردی باید با من دوباره ازدواج کنی..ایندفعه منو دوس داری ..اکیا: چرت و پرت نگو..عامر: دوس داری..و حالا دوربین میره رو صورت کمال که داره اونارو از دور نگاه میکنه..کمال اومده همون خونه که برای فروشش گذاشتن..عامر: این انگشتر از این انگشت بیرون نمیاد..و انگشتر رو دستش میندازه و اونو بغلش میکنه و میبره تو خونه ( با وجود اینکه اکیا میگه: عامر ول کن..ول کن) وقتی این زوج مثلا خوشبخت میرن داخل خونه..کمال حلقه ازدواج پنج سال پیشش رو تو دستش فشار میده و میگه: دیگه راه برگشت نداره..تا وقتی عامر کوزجواغلو جلوم زانو نزنه تموم نمیشه..صالح میاد پیشش و بهش میگه: نگران نباش داداش من همیشه پیشتم (صالح میدونه کمال میخواد انتقام بگیره)..بعد املاکی میاد به کمال میگه: به پیشنهادتون فکر میکنم چون یه مشتری جدی داریم..و کمال هم میگه : میدونم عامر کوزجواغلو ..لطفا پیشنهاد من رو بگید بهشون..بعد میرن تو خونه و یکم نگاه میکنن..صالح: اینطوری خودت رو آزار میدی..برای انتقام گرفتن از عامر واقعا نیاز نیست بیخ گوش اکیا باشی ..کمال لازم نیست با اکیا رودر رو شی..کمل: داداش اتفاقا لازمه..نباید فراموش کنم.باید هرروز به یاد بیارم..صالح: تو این خونه رو به خاطر اکیا میگیری..کمال: نه..من میخوام پولشو قدرتشو .و هرچیزی رو که عامر رو عامر کرده بگیرم.ببینم اونایی که واس پول پیشش هستن باز چکار میکنن..

عامر تو ماشین به املاکی میگه: کی بریم دفتر خونه؟..املاکی: امروز یه مشتری جدید اومده..عامر:طبیعیه بگید عامرکوزجواغلو خریده..املاکی: این اقا خیلی جدی هست..عامر: کیه؟..املاکی: کمال سویدَره..عامر هم به املاکی پیشنهاد بالاتر میده..

لیلا میره دم در خونه ویدا و اوندر و جلو اونا برگه دادخواست دادگاه رو پاره میکنه.

 

قسمت بیستم 20 سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :

ویدان و حیدر میان جلوی در، ویدان: الان خوشحالی که مارو احضار کردی به 30 سال پیش آیندمو ازم خدمتت؟ لیلا : نه فقط نخواستم جلوی بچه هات خجالت زده بشی هر چی خواستی، هیچ تلاشی نکردم و بهت دادم ولی گذشتمو نمیتونی بگیری اون خونه رو بهت نمیدم. ویدان: اول اینکه اون آینده هیچ وقت مال تو نبوده، ولی اون خونه نصفی از گذشته منم هست لیلا : فقط خواستم بگم الکی تلاش نکن خونه رو بهت نمیدم و برگه هایی که براش از دادگاه اومده بود و پاره میکنه و میریزه تو صورت ویدان اونموقع رفتن .حیدر هر چقدر صداش میکنه و دنبالش میره اهمیت نمیده همون لحظه کمال که برای خرید اون خونه نزدیک همون خونست لیلا رو می بینه و کنجکاو میشه که بهش زنگ میزنه ولی لیلا به دروغ میگه اومدم خرید و دستم پره بعدا بهت زنگ میزنم کمال .

حیدر برمیگرده خونه به ویدان میگه دست از سرش بردار تو سالها پیش اون خونه رو بهش بخشیدی چرا نمیذاری آرامش داشته باشه ؟ ویدان: وقتی اینطوری ازش طرفداری میکنی بیشتر مصمم میشم به این کار، من اون خونه رو ميخوام! اکیا که کاملا مشکوک شده به عامرزنگ میزنه به فاتح و شخصا میره تا پیگیر شه که وسط راه با ماشین کمال برخورد میکنه کمال سریع میاد پایین و حالشو میپرسه اکیا هم میگه خوبم چیزی نیست ولی تو اینجا چیکار میکنی؟ کمال همینکه میاد بگه لیلا از اینجا رد… هنوز حرف از دهنش در نیومده اکیا میگه لیلا؟ لیلا تورو فرستاد؟ کمال میخندہ: بازم معذرت میخوام و میرہ .

زینب میخواد با حسین بره که حسین میگه تو هنوز مجازاتت تموم نشده هنوز درس نگرفتی هر وقت من گفتم تموم میشه صالح به کمال میگه داداش یکهفته شد چرا نمیری از بابات معذرت خواهی کنی؟ کمال هم گوش میده به حرف صالح و میرہ خونشون تا معذرت خواھی کنه .

بالاخره کمال و حسین هم آشتی میکنن اکیا ی پیشنهاد کاری از سمت ی نفر میگیره که راجب بچه هاست اکیا هم خیلی استقبال میکنه و میگه بچه ها رو دوس داره بخاطر همین قبول میکنه ی لحظه فکر میکنه و میگه راستی شما از کجا مطمئن بودید قبول میکنم؟ خانمه هم میگه چون دیده بودم اکثرا پروژه های اجتماعی رو قبول میکنید .

موقع رفتن به آسو زنگ میزنه: همونطور که فکر میکردید قبول کرد آسوخوشحالم میشه فقط بهشون نگید اسپانسر ماییم، میخوام شخصا تشکر کنم ازشون و ی لبخند خبیث میزنه .

کمال میخواد بره داخل شرکت که ی نفرو میبینه نگهبانا نمیذارن بره تو میبرتش تو لابی و باهاش صحبت میکنه اونم میگه از کارگزاران عامر خان هستم و جایی که کار میکنیم هیچ امنیتی نداره، چند وقت پیش یکی از دوستانمون افتاد پاش قطع شد کمال هم قول میده به همه چیز رسیدگی کنه عامر با طوفان حرف میزنه و میگه هرجور شده اون خونه باید مالی من بشه و از زینب میپرسه که طوفان میگه تنبیه شده ؟ حتی از خونه بیرون نمیتونه بره عامر هم میگه پس زحمت بیرون کشیدنش با خودمون شد و استاد زینب و میفرسته خونشون تا با فهیمه حرف بزنه و راضیش کنه که کاملا هم موفق میشه بعد از زینب نوبت تانرہ، به اون ھم زنگ میزنه وراضیش میکنه دوبارہ برہ پیشش !

اکیا ی سر میرہ گالری پیش یاسمین و یکم با هم صحبت میکنن زينب مشغول لباس پهن کردنه و اوزان هم از پشت نرده مشغول دید زدنشه که گوشی اوزان زنگ میزنه و زینب با ترس برمیگرده .

 

قسمت بیست و یکم 21 سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :

زینب میبینه اوزان رو و ترسیدہ ب این ور اون ور نگاہ میکنه و میرہ پیشش:اوزان خواهش میکنم برو اگه ببیننت دیگه نمیذارن برم بیرون اوزان : تقصیر من نبود که زینب من فقط خواستم خوشحالت کنم همین، زینب : باشه باشه فقط برو اوزان گوشیمو گرفتن هر وقت دادن بهم زنگ میزنم بهت قول میدم و اوزان میخواد برہ که صالح میبینتش یقشو میگیرہ:از زینب دور میمونی فھمیدی؟ وگرنه میکشمت .اوزان ھم در میرہ .

کمال بعد از جلسه با عامر راجع به اون کارگرا صحبت میکنه که عامر میگه هیچ مشکلی وجود نداره کارگرها الکی بزرگش میکنن! وقتی میبینه گفتن به عامر فایدہ ای ندارہ به قادر میگه، قادر هم حرف عامر رو تایید میکنه و میگه : کوزجی اوغلو همینطوریشم شریک سرسختیه سخت ترش نکنید .حتی صالح دو بار زنگ میزنه به کمال که موضوع اوزان رو بگه ولی کمال هی سرش شلوغه .

بعد از جلسه کمال تانر رو شرکت میبینه تانر میگه نترس، پشت تلفنی راضی نشدن که من دیگه نیام اومدم رو در رو بگم عامر حسابی مغز تانر رو شستشو میده یا به عبارتی دست روی همون نقطه ضعفش میذاره تانر هم دو دل میشه که پیشنهاد و قبول کنه یا نه!

اکیا تو گالریه که یاسمین میاد: اکیا میدونی اسپانسراین پروژه کی بوده؟ اکیا با تعجب به مدارک نگاه میکنه و میگه شرکت کمال است! فوری به کمال زنگ ميزنه:کمال چرا با وجود اينکه ميدونستی نميتونم اين پړوژه رو قبول نکنم پیشنهاد دادی ؟ کمال هم میگه من از هیچی خبر نداشتم و فقط به خاطر ی چیز جواب تو دادم .

حالا برو بیرون ببین ماشینی هست که تورو زیر نظر داشته باشه اکیا هم کاری که گفته رو میکنه که می بینه بعله اونم تحت نظره ولی براش تعجب اوره که کمال از کجا میدونست کمال میگه چون برای منم این اتفاق افتاد کمال میگه این فقط ی معنی داره اونم اینکه عامر به ما شک کردہ.

حیدر دارہ با ی وکیل صحبت میکنه : ھر جور شدہ باید اون خونه به لیلا دادہ بشه وکیل میگه سخته ولی سعیمو میکنم .کمال میاد داخل : دیروز دیدمت دنبال لیلا

میدویدی تو چیکار با لیلا داری حیدر عصبانی میشه: بهت گفته بودم از ما دور باش تو گذشته ماهم جستجو نکن!

آسو میره گالری پیش اکیا که بهش بفهمونه پیشنهاد کار از طرف اون بوده: بابت اینکه کمال بخاطر من شمارو بیرون کرد واقعا پشیمونم بذارید این پیشنهاد باعث بشه باهم خوب شیم هرچند شما هم با من خوب رفتار نکردید حس میکنم بخاطر حسادت بودن من با کمال اینطوری رفتار میکنید هر چند گذشته ها گذشته منو کمال حتی راجبش حرف هم نمیزنیم .

اکیا هم میگه اصلا نیازی به اومدن نبود من مسایل کاری و شخصی و قاطی نمیکنم! کمال خیلی از دست لیلا ناراحته و میره پیشش: دم خونه اکیا دیدمت، حیدر رو هم دیدم تو واقعا کی هستی لیلا؟ منی که به اندازه مادرم دوست داشتم هیچی ازت نمیدونم لیلا بالاخرہ به حرف میاد:اکیا خواھر زادہ منه کمال اونم تنی من ویدان رو از بچگی و حیدرو از جوونیم پاک کردم از اونا فقط یه اه برام مونده اکیا رو هم دوست داشتم هم نفرت باید میگفتم ولی نشد اون آیینه تمام نمای جوونی من بود .

اکیا میره خونه پیش عامر : بپرس، هرچی تو ذهنته بپرس! چرا ادماتو انداختی دنبال من؟ من عاشقت نیستم ولی خوب میشناسمت عامر : پس جواب سوالمو بده اکیا: بهت هرگز خیانت نمیکنم تنها دلیلش هم اینکه که هیچ آسیبی نمیخوام به خانوادم برسه دیگه هم آدماتو نفرست

کمال به لیلا میگه قلبه منم مثه قلب تو شکستن من خونه روبه رویی اونارو میخرم و این راہ برگشتی ندارہ چون به خانوادم دست درازی کردن .

 

قسمت بیست و دوم 22 سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :

همه سرشام نشستن که زینب میگه داداش میدونی فردا تنبیه من تموم میشه دیگه نه؟ تانر : آره دیگه یه هفتس داریم واسه همین تلاش میکنیم .فهیمه یهو یاد کمال میفته: کمال هم اسفناج خیلی دوست داشت میگم نظرت چیه حسین زنگ بزنیم بهش هان؟ تانرتیکه میندازه: با ی دست بوسی همه چیز تموم شد؟ فهیمه بد نگاش میکنه که حسین میگه ولش کن زهرشو بذار بریزه تانر ناراحت میشه: هر کاری میکنم تا تو چشمت بیام ولی همیشه شیر پسرت کماله و… حسین هم میگه نوش جون همتون (به حرفش توجهی نمیکنه)تانر هم اشک تو چشماش جمع میشه . 

اکیا دارہ طراحی میکنه که عامر میاد اکیا میخواد ی چیزی بگه که عامر میگه نترس، فقط میخوام از دور تماشات کنم .میرہ بیرون ھوا بخورہ به عامر ھم زنگ میزنه و میگه پیشنھادتون رو قبول میکنم! زینب صبح دیگه مجازاتش تموم میشه و گوشی رو بهش میدن زینب ی راست میرہ پیشں صالح تاھمه چیو توضیح بدہ ولی صالح میگه توضیحی هم مونده ؟ تو با من بازی کردی تو زندگی تو فقط پول مهمه زینب منو زاپاس نگه داشتی تا یه پولدار بیاد سمتت و بعدم منو فروختی زینب میگه: ینی ديگه همه چی تمومه صالح هم میگه ارہ .

کمال که صالح بهش گفته اوزان نزدیک خونه شون بوده میره پیش اکیا و میگه به برادرت بگو دست از سر خانوادم برداره! اکیا: اشتباه میکنی من باهاش حرف زدم اوزان نمیدونسته اون خواهرته کمال: حالا که میدونه پس بهتره بهش بگی دیگه تمومش کنه مشکلی دارید با خودم حل کنید با خانوادم کاری نداشته باشید وگرنه بد میبینید .

اکیا سریع به اوزان زنگ میزنه و میگه مرسی که به حرفم گوش نکردی و رفتی زینب رو دیدی آفرین اوزان زینب میرہ پیشں استادش وازش تشکر میکنه که باعث شدہ برگردہ به دانشگاه استاده هم میگه من باید از تو تشکر کنم عامر خان بخاطر تو به خیریه کمک کرد زینب تعجب میکنه : بخاطر من؟ ینی اون شما رو فرستاده بود؟ اونم میگه اره. همون لحظه عامر که تا الان داشته همه چیو میدیده میخواد پیاده شه که اکیا میرہ سمت زینب اونم بیخیال میشه زینب میگه ابجی خواهش میکنم منو اینجا باتو ببینن بازم تنبیه میشم اکیا: فقط ازت یه سوال دارم زینب اونیکه بهت پیشنهاد کار داد عامر بود .زینب هم دستپاچه میگه نه ! اکیا میگه نمیدونم راست میگی یا نه ولی عامر به گذشته منو کمال شک کرده نذار ازت سواستفادہ کنه زینب خودتو بکش کنار .

اسماعیل همون کارگری که به کمال شکایت عامرو کرد زنگ میزنه و میگه چی شده کمال هم میگه از کار دست بکشید . حیدر و اوندر و قادر هم میان همونجا اول کارگرا میخوان بیا سمت عامر که کمال میگه نه، صبر کنید رو به عامر میگه: بخاطر حرصت از من بود که این اتفاق پیش اومده قادر هم ميگه عامر قول میده دیگه همچین مشکلی پیش نیاد .عامر از حرص هیچی نمیگه فقط وقتی رفت دفتر با طوفان برای کمال نقشه میکشن اکیا میره همونجایی که باید برای پروژه کار کنه، اون دختر کوچولوعه هم همونجاست .

کمال برای بازرسی میاد اکیا: اگه میخوای باز اخراجم کنی بگو از الان بگم بچه ها زحمت نکشن کمال هیچی نمیگه و به اون دختر کوچولو نگاه میکنه دختره یهو میگه عااا فهمیدم این همونیه که بخاطرش 5 سال گریه کردی. الیف جون میگم بهتره دیگه بری به کمال نگاه میکنه: گاهی وقتا همه چیزو قاطی میکنه کمال خدافظی میکنه و میخواد بره که گوشیش زنگ میزنه: آقا کمال تبریک میگم ما تصمیم گرفتیم خونه رو به شما بفروشیم .

 

قسمت بیست و سوم 23 سریال اکیا ” کاراسودا ” :

کمال که خیلی تعجب کردہ چرا نظرہ صاحب خونه عوض شدہ میرہ تا اونو ببینه

وقتی لیلا رو کنارش اونجا میبینه با تعجب میگه لیلا ؟ صاحب خونه میگه درسته لیلا از دوستای قدیمی من بود که تونستم به لطف توپیداش کنم! کمال لیلا رو بغل میکنه وازش تشکر میکنه لیلا دیدم نمیتونم جلوتو بگیرم، گفتم حداقل پیشت باشم نذارم کار اشتباھی بکنی !

اکیا مشغول پیادہ رويه که کاميون رو مشغول اسباب آوردن جلوی اون خونه ميبينه کنجکاو ميشه تا بفهمه صاحب خونه کیه با دیدن خونه میره تو خیالات خودش کمال این خونه روبراش خریده و سورپرایزش میکنه کمال: به خونت خوش اومدی عشقم اکیا بغلش میکنه: دوست دارم، دوست دارم…و یهو از خیالاتش میاد بیرون و کمال و میبینه: همه چیز همون طوریه که خیالشو میکردم فقط من نیستم کمال: خودت خواستی، اون دختر بچه راست میگفت بخاطر من گریه میکنی؟ اکیا:کمال نکن با من اینطوریکمال: برو بيرون اکيا:اگه بگم اره چی عوضې ميشه ؟ اگه بگم دستمو بگیر، می گیری؟ نه نمیتونی کمال: مثه دخترای پولدار دیگه، نه دلت میخواد فراموشت کنم نه آرامشت بھم بخورہ نه اکیا نزدیکش میشه دستشو میگیرہ : ارہ دلم میخواد هیچ وقت فراموشم نکنی، کمال من 5 ساله ی کابوس تکراری دارم میبینم کاش تو بیدارم کنی.

عامر داره از خونه میره بیرون که میبینه دارن اسباب میبرن: مگه نگفته بود خونه رو به کسی نمیفروشه و میرہ به سمت اون خونه .

اکیا دست کمال رو ول میکنه و اشکاشو پاک میکنه کمال عامرو میبینه: به به کوزجی اوغلو ها یکی یکی دارن میان برای خوش آمدگویی، اکیا یکم دستپاچه میشه: عامر تو کی اومدی؟!عامر:دقیقا سر موقع . کمال و عامر سربسته همدیگرو تهدید میکنن که اکیا به عامر میگه بریم دیگه عزیزم .عامر محکم انگشت های اکیا رو میگیرہ و تا دم خونه میبرتش . اکیا :عامر دستم درد گرفت ول کن! عامر: سال 2010 ی دختر پولدار خواست ی هیجانی رپرتاژ تجربه کنه عاشق پسره فقیر شد، ی مدت باهم بودن ولی جدا شدن من همه اینارو مېدونم تعجب نکن ولی من مثه ی تفنگم ! اگه ماشه رو کشیدی تقصیر خودته افرین همسر عاقلم . 

کمال همه چيزو دارہ ازدور میبینه تمام صحنه هایی که اکیا باهاش حرف زدہ و به یاد میارہ زنگ میزنه به لیلا لیلا، من حس میکنم از موقعی که اومدم اکیا میخواد ی چیزیو به من بفهمونه لیلا: ینی میگی دلیل ازدواجش چیزیه که به تو نگفته؟ کمال: آره من باید هرچی زودتر با اکیا حرف بزنم .

عامر به طوفان میگه دیگه وقتشه اقا کمال و از شرکت بندازیم بیرون قبل از اینکه بخواد تو خونه جدیدش بره .زینب موقع دانشگاه رفتن ی سر میره پیش صالح .اوزان هم از دور داره نگاهش میکنه زنگ میزنه به عامر: چرا همه زن ها از دست من فرار میکنن؟ زينب نه تلفن جواب ميده نه هيچی!عامر:بړای اينکه تو نبايد منتظر شانس بمونی بايد خودت شانس بسازی.

بانو هم به عامر میگه شب برات سوپرایز دارم ویدان متوجه میشه که ی نفر خونه رو خریده میره تو اتاق پیش اکیا خونه رو یه نفر خریدہ حتما عامر خیلی ناراحت میشه که نتونسته برات بخره اکيا:ميدونه.همون لحظه کمال و میبینه که بهش علامت میده بیا بیرون اکیا هم میگه مامان من کار دارم میرم فعلا ویدان میره تو اون خونه که بفهمه کی خریدتش کمال بهش خوش آمد میگه ویدان: اگه اومدی اکیا رو هوایی کنی اولین نفری که جلوت و ایمیسته منم کمال:اگه دخترتون با اجبار ازدواج نکردہ میل خودشه پس هیچی هواییش نمیکنه.

 

قسمت بیست و چهارم 24 سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :

پیک یه برگه میاره و میگه برای خانم ویدان هستش حیدر برگه رو باز میکنه همون موقع ویدان میاد: میدونی همسایه جدیدمون کیه؟کمال سویدره حیدر: بیا این از طرف لیلاست، اونم مثه تو نمیخواد خونه رو بخرہ .

صالح زینب رو میرسونه دانشگاه که زینب بهش میگه تو این هفته برنامه تئاتر دارم میتونی بیای؟ صالح: من فک کردم آدم شدی ولی باشه میام بعد از اینکه صالح میره اوزان میفته دنبال زینب و مدام میخواد باهاش حرف بزنه زینب میگه برو اوزان این ممکن نیست اوزان: من هیچ کس برام مهم نیست و زینب رو میبوسه… زینب هلش میده عقب چیکار میکنی اوزان؟ لطفا برو .

کمال که میدونه ممکنه عامر بخواد تو کار مشکلی براش پیش بیاره با شرکای دیگه جلسه میذاره و محکم کاری میکنه بعد از اون میره پیش اکیا و میخواد باهاش حرف بزنه که اکیا میگه ببخشید اقا کمال عجله دارم بعدم گوشی یاسمین رو ازش به بهانه اینکه گوشی خودش شارژ ندارہ میگیرہ تو ماشین به لیلا زنگ میزنه و میگه باید ببینمت ليلا تو یه خيريه مشغول بازې با بچه هاست اکيا:پس توام تو اين کار ها هستی دیگه نه ؟ ی جوری میگم انگار خیلی میشناسمت تا حالا بچه ای داشتی؟ زمان برمیگرده به عقب، زمانی که لیلا لباس عروس تنشه و ویدان میگه: چیکار میکردم؟ تا اخر عمرم مخفی میکردم؟ باید عادت کنیم لیلا چون من حامله ام. لیلا : از هردو تون متنفرم از این به بعد شما دشمن من هستید همین فیلم برمیگرده به زمان حال: نه بچه نداشتم ولی دلیل نمیشه بچه هارو دوست نداشته باشم خب تو چیکارم داشتی؟ راستش لیلا اومدم تا باکمال حرف بزنی لیلا: چرا خودت حرف نمیزنی اکیا: عامر به منو کمال شک کرده اگه چیزی بفهمه حتما ب خانواده کمال آسیب میزنه خواهش میکنم بگو از ما دور باشه لیلا بعد از رفتن اکیا به کمال زنگ میزنه فک کنم حدست درست بود کمال، اکیا ی چیزیو بهت نگفته .

عامر دارہ صحبت میکنه که پیک یه بسته میارہ و میگه اینو به خودہ اقا عامر بدید عامر یھو میگه بگیریدش و ميفتن دنبالش اون هم فرار ميکنه وقتي گيړش ميندازن مېگه تو کي هستی؟ پیک: اقا تورو خدا من فقط یه پیکم عامر: پس چرا فرار کردی؟ پیک: شما همه یهو افتادید دنبالم خب … گوشی عامر زنگ میزنه و همون شخص ناشناس میگه : اون بیچاره فقط ی پیکه به اون کاری نداشته باش .

من پنج سال پیش ازت قول گرفتم دنبالم نکنی . قادر که از بالا داره همه چیزو میبینه به عامر میگه ی بار دیگه هم ازت پرسیدم کی داره تهدیدت میکنه و فلش رو که همون فرد ناشناس واسه عامر فرستاده بود میبینه، قادر :حالا بریم باهم ببینیم اینو ولی عامر بعد از باز کردن فلش فرمتش میکنه: باید از این به بعد به پسرت اعتماد کنی بابا ۔

اکیا برمی گردہ پیش بچه های اکیپ و دارہ صحبت میکنه که آسومیاد:برای بچھا قھوہ آوردم – اکیا: مرسی ولی فک کنم خیلی کمه اسو:اکيا من برای دوستی اومدم میشه اینجوری رفتار نکنی؟ کمال دلش خوش بود منو اینجا دست ی دوست سپرده! اکیا: پس فک کنم بیشتر میبینیم همو چون دیگه همسایه شدیم نه ؟ آسو: همسایه ؟ اکیا:نمی دونستید اقا کمال خونه جلویی ما رو خریده؟ اسو : حتما میخواست بعدا بهم بگه .

حیدر با وکیل حرف میزنه و میگه که ممکنه ویدان خیلی قیمت بالایی رو پیشنهاد بده! لطفا با لیلا حرف بزن که کمکش کنم نوزات (وکيل)با ليلا حرف ميزنه ولی اون میگه حیدر جزو دشمن های منه و منم به کمکش نیازی ندارم .

کمال با ی خانمی به اسم سارپ حرف میزنه تا اکیا رو بکشونه پرورشگاه و اکیام بدون اینکه بدونه پیشنهاد از طرف کماله قبول میکنه .

آسو با یه جعبه شیرینی میاد کمال:این چیه ؟ آسو: شیرینی خونه جدیدته کمال : واقعا عذر میخوام اسو باز یادم رفت آسو:یادت رفته مهم نیست کمال ولی اینو از زبون اکیا کوزجی اغلو شنیدن سخته کمال تو دوست نداری به اون دختر نزدیک شم چون مثه اینکه میترسی بفهمم اون عشق قدیمیت بوده نه ؟

 

قسمت بیست و پنجم 25 سریال اکیا :

کمال با آسو حرف میزنه و میگه :همه چیز توگذشته بوده اکیا الان ی زن متاهله مطمئن باش دیگه همه چی بین ما تموم شده و آسو رو قانع میکنه!فهیمه اتفاقی با اکیا روبه رو میشه اکیا:اون روز شما حرفاتونو زدید منم شنیدم حالا من میگم شما باید گوش کنید،من دیگه هیچ آسیبی به کمال نمیرسونم باور کنید،قول میدم دیگه دلشو نشکنم فهیمه:میخواید شما از دل شکستن حرف نزنید چون فک کنم خجالت میکشید اکیا خانم و بالاخره میره!

صالح با کمال قرار داره و بالاخره با کلی من و من به کمال میگه که عاشق زینب شده و زینب هم دوسش داره کمال عصبانی میشه:از چ زمانی؟صالح شرمنده سرشو میندازه پایین:خیلی وقته .کمال دستشو میزنه رو شونه کمال:کی بهتر از تو میتونه از خواهر من مراقبت کنه اخه .بعد کمال زنگ میزنه به زینب و ازش میخواد تا نهار و باهم بخورن.

قادر و عامر باهم میرن بیرون تا صحبت کنن قادر:اینجا چی میبینی عامر؟عامر:ی مشت آدم که راحت میتونم کاری کنم جلوم زانو بزنن قادر:چون عامر کوزجی اوغلویی تو داری از حرصت به کمال میبازی جد ان در جد تو برای نگهداری از این اسم حتی خوده من خیلی تلاش کرده،و من نمیذارم به این راحتی ها این امپراطوری نابود شه عامر کوزجی اوغلو عامر:تو اگه نگهداری از امپراطوری و بلد بودی از مادرم محافظت میکردی قادر عصبانی میخواد بزنه تو گوش عامر ولی پشیمون میشه و میگه هرگز منو با مادرت ناراحت نکن!

زینب میره رستوران و صالح هم بالاخره میاد و میگه به داداشت همه چیزو گفتم زینب حالش کاملا گرفته میشه:داداش باور کن اونجوری که فکر میکنی نیست کمال:من چجوری فکر میکنم؟کی بهتر از صالح؟تازه امشب با خانواده هم قرار بیان خواستگاریت!

عامر داره ی متن از پدر برای مادرش میخونه:دست میکشه رو صورت مادرش که بی حرکته و فقط باچشمای باز داره بالا رو نگاه میکنه:من مثه بابا نمیشم مامان،حتی اگه اکیا هر روز منو بکشه من بازم واسه محافظت از اون قوی میمونم و هیچ وقت دستشو ول نمیکنم همیشه دوستش خواهم داشت .

و عامر دستمزد پرستار و میده،بانو بهش زنگ میزنه :کجایی عزیزم مگه قرار نبود بیای؟عامر:نتونستم بتاز دردت چیه؟بانو:خواهش میکنم عامر بیا تا رو در رو بهت بگم!و برگه سونوگرافی شو نگاه میکنه و میخنده.اکیا که قرار بود بره پرورشگاه به ویدان پیام میده که شب نمیاد کمال هم به لیلا میگه فرصتی که خواستم جور شد،امروز باهاش تنهایی حرف میزنم و لیلا هم حمایتش میکنه!قادر با حرص به عکس مادر عامر نگاه میکنه:چرا نشد مژگان هان؟چون نتونستی منو تحمل کنی چون ضعیف بودی چون نتونستی از پسرت محافظت کنی و اون هیج وقت شبیه تو نمیشه!

صالح و زینب باهم میرن خونه،صالح خیلی خوشحاله و میگه عروسی تو راهه .

زینب:ازدواج و اینا نداریم من هنوز بچم صالح:پس ی مدت نامزد میمونیم ولی زینب از هیچ چیز خوشحال نیست و میره تو خونه . اکیا وقتی میره پرورشگاه میبینه کمال هم اونجاست از همون خانم سارپ میپرسه:آقا کمال هم دعوت بودن؟سارپ:در واقع اقا کمال مارو دعوت کردن

کمال:میخواستی با من حرف بزنی؟اینجا هیچ کس نمیتونه پیدامون کنه اتفاقا منم ازت سوالایی دارم و بالاخره شب میشه

کمال و اکیا میرن که صحبت کنن کمال میگه شروع کن چی میخواستی بهم بگی؟اکیا:کمال من چاره ای نداشتم جز اینکه با عامر ازدواج کنم کمال عامر به ما شک کرده حتی ممکنه گوشیمو هم شنود کنه تو باید از من دور بمونی کمال:تو چیزیو باید بهم بگی اکیا؟؟چیزی که راجب گذشته بوده؟

اکیا:کمال ازدواج منو عامر…ینی…

کمال: خب؟

صالح داره با تلفن حرف میزنه که یهو کشتیش منفجر میشه و صالح با گریه میدوعه سمت کشتی .

 

قسمت بیست و ششم 26 سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :

کمال ینی ازدواج منو عامر..کمال:خب؟ اکیا زمانی و یادش میاد که عامر بهش گفت هرکس به تو با عشق نگاه کنه نابودش میکنم!پس از گفتنش به کمال منصرف میشه:الان حتی اگه بگم،چی عوض میشه هان؟ کمال من فقط میخواستم بهت بگم از عامر دور بمون اون از چیزی که فکر میکنی خیلی خطرناک تره خواهش میکنم اون خونه رو هم ول کن کمال:آهااان پس بگو دلت واسم سوخته که اومدی باهام حرف بزنی نه؟ینی من اینقدر از دور بیچاره به نظر میام؟میدونی اکیا تو فقط به فکر آرامش خودتی و بلند میشه که بره اکیا دنبالش میدوعه کمال:پیاده شو، اکیا:پیاده نمیشم تو ماشین مدام بحث میکنن که ی لحظه کمال میگه اشتباه اومدیم و میخواد برگرده که ماشین گیر میکنه و نمیتونه اکیا:اینقدر از دست من عصبانی بودی راه و اشتباه اومدی کمال:اره واسه اینکه هرچی میگم حرف نزن بازم حرف میزنی لجبازی،لجباز!نگاه به گوشی هاشون میکنن و میبینن بعله آنتن نداره کمال میگه بریم تا به روستایی چیزی برسیم اینجوری نمیشه شب اینجا بمونیم تو راه اکیا بهش میگه یکم استراحت کنیم کمال من خسته شدم ولی کمال متوجه میشه که سردشه و اینو داره میگه پالتوشو درمیاره میندازه روی اکیا!اکیا چشماشو میبنده و عمیق عطرشو بو میکنه .

ی لحظه کمال چشمش بهش میفته اکیا:چیزه،دماغم یخ زده کمال:لپات گل افتاده تب داری؟اکیا:در حقیقت خجالت میکشم و بالاخره ی خونه پیدا میکنن

صالح گریه میکنه و میگه منبع درامدم سوخت نون خونم سوخت اوزان از دور همه چیزو میبینه:دیگه بی حساب شدیم فک کنم .

عامر میاد خونه ویدان بهش میگه اکیا مسیج داد شب میمونه کارگاه عامر هم سریع میره کارگاه و میبینه اکیا اونجا نیست گوشی هم آنتن نداره .

کمال و اکیا میرن تو خونه ای که کسی توش نیست و میبینن خونه از بیرون هم سردتره 

کمال میره تا هیزم جمع کنه .

کمال هیزم هارو میاره!اکیا میگه ماکارونی درست میکنم با ی سوپرایز و شیشه شراب رو نشون میده.کمال:اکیا حواست باشه واسه چی اینجاییم در ضمن امیدوارم شوهرت بخاطر من نگرانت نشده باشه عامر به تانر زنگ میزنه و میگه کمال کجاست؟تانر میگه نمیدونم از آسو باید بپرسی کمال هم به آسو زنگ میزنه و میگه با اقا کمال کار دارم گوشیشون آنتن نمیده شما نمیدونید کجاست؟

آسو:آخرین بار خیریه بود منم ازش خبری ندارم.به خیریه زنگ میزنه خانم سارپ هم میگه با اکیا خانم برگشتن .

اکیا غذارو آماده کرده و هی مشروب میخوره کمال بهش میگه بسه دیگه اکیا:تو چرا نمیخوری نکنه میترسی کنترلتو از دست بدی؟

کمال زل میزنه ب لبای اکیا :از وقتی اومدم مدام میخوای باهام حرف بزنی حتی پیش لیلا هم رفتی حالا…من خسته شدم دیگه اکیا اینقدر خواستم خودمو بهت ثابت کنم اینقدر قلبم و گرفتی و ولش کردی اکیا:من قبل از تو حتی یادم نبود که قلب داشتم کمال:چرا اینکارارو میکنی اکیا هان؟چراا منم ادمم آدمی که سالها پیش دیوانه وار عاشقت بود دیگه سعی نکن خودتو تو قلبم جا کنی،دیگه اینجوری نگام نکن،دیگه ذهنمو بهم نریز.اکیا:نگران نباش نه آرامش تورو بهم میریزم نه ب شوهرم خیانت میکنم ولی اونطوری نگات میکنم چون منم دیوانه وار عاشقتم کمال:هیس بسه و میره بخوابه اکیا اروم رو صورتش دست میکشه و پتو رو میندازه روش

شروع میکنه ب خوندن ی آهنگ:یک بار عاشق شدن…ینی هزار بار مردن…

کمال که خودشو ب خواب زده بود باز گریه اش میگیره:هیس..ساکت شو و از جاش بلند میشه اکیا:چرا؟ کمال: چون من دیگه نمیتونم تحمل کنم میفهمی

اکیا دستشو میبره جلو:کمال دستمو بگیر،خواهش میکنم بیا فقط امشب تو دنیا منو تو باشیم دست کمال رو میگیره:دراز بکش کمال هم دراز میکشه و هردو با اشک بهم نگاه میکنن اکیا دستشو میکشه رو صورت کمال:تو قلب منی کمال قلب من

عامر میره خیریه و اون خانم به عامر هم میگه که اکیا و کمال رفته و اگه هنوز نرسیدن شاید بخاطر این بوده ک تو اون مسیر انحرافی معروف افتادن عامر ادرس اون مسیرو میگیره تا میرسه به ماشین کمال و اکیا و کمال هم چنان تو همون کلبه هستند .

 

قسمت بیست و هفتم 27 سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :

اکیا و کمال داخل سوپر مارکتن و که کمال با همکاری فروشنده تصمیم میگرن که پلیس بره سمت ماشین کمال تا ماشینش رو دربیارن..اکیا هم بیرون مغازه ایستاده که میبینه تماس بی پاسخ داره و به مادرش زنگ میزنه که ویدا میگه هرچه سریعتر به عامر زنگ بزنه وحشی شده..اکیا هم میگه باشه..قطع میکنه که عامر باز زنگ میزنه و جواب میده..اکیا: عامر؟..عامر با داد:کجایی؟ تعریف نکن واسم..اومدی خیریه بچه های افتاب..اکیا: برگشتنی توراه موندم..عامر: اونم میدونم..چرا زنگ نزدی؟..اکیا: چون شارژم تموم شده تازه شارژر پیدا کردم..الانم تو پمپ بنزین توراه هستم دارم برمیگردم..عامر: جایی نرو دارم میام…کمال از داخل مغازه میاد بیرون رو به سمت اکیا میگه: بریم مارو میرسونن/اکیا: من نمیام تو برو..عامر داره میاد دنبال من.یه جوری فهمید کجاییم همین اطرافه/کمال: اکیا اگه بخاطر من بهت ضرر بزنه چی؟من همه چیو توضیح میدم/اکیا:چیوتوضیح میدی؟/کمال: من چیزی ندارم که نتونم توضیح بدم/اکیا: اما من دارم/کمال رو به اکیا: خداحافظ (اکیا با گرفتن دست کمال مانع رفتنش میش و بعد دستش رو جدا میکنه و پالتو کمال رو میخواد بندازه رو دوش کمال که کمال رو هوا پالتوشو میگیره)کمال: اکیا تو یه چیزی رو ازم پنهون میکنی اما نمیدونم چقدر این مهمه چون جواب سوالام پیش تو نیس من دیگه ازت عصبانی نیستم ..تازه من حتی نمیدونم چه حسی دارم اما یه صدایی از درونم میگه صبر کن میگه به نگاه کردن به اکیا ادامه بده اگه بهش دست نزنی نمیتونی اون زخم رو خوب کنی ..کمال سوار ماشین میشه و پونصد متر جلوتر ایست میکنه ماشین..عامر میرسه به اکیا میگه: تنهایی؟..اکیا: آره..عامر سریع بازو اکیا رو میگیره و فشار نامحسوسی وارد میکنه..که داد اکیا در میاد..اکیا: یواش..عامر: برو تو ماشین..اکیا که داره از درد رنج میبره: عامر لطفا..عامر: چی عامر لطفا؟..چی؟کمال کجاست؟/اکیا: رفت/عامر: برای شنیدن همه چیز خیلی بیتابم ( سوارماشین میشن و از کنار کمالشون میگذرن)..کمالم تماس های بی پاسخشو باز میکنه و به صالح زنگ میزنه و میفهمه قایق صالح رو آتیش زدن..توراه عامر با سرعت داره میره ( بالا صد و چهل تا فکر کنم)عامر: بگو..اکیا: آرومتر برو/عامر:باز بااون یارو چیکار داشتی؟/اکیا: از خیریه زنگ زدن/عامر: باز اون یارو صدات کرد؟/اکیا: نه اون رو هم واس همین دعوت کردن هردوتامون خبر نداشتیم وقت برگشتم ماشین خراب شد و اون رفت و منم بهت زنگ زدم/عامر با حرص: تنهاموندید!تنهاراه رفتید!خب دستتم گرفت؟(سرعت ماشین رفت بالا صد و شصت)اکیا: عامر لطفا یواش/عامر: باید بهم زنگ میزدی مثل سگ نگرانت شدم..نگو داشتی با آقا کمال بچه بازی میکردی/اکیا:عامر بسه..کمال تقصیری نداره اون حرکت اضافی هم نکرده/عامر: اگه دوست پسرسابقت تقصیری نداره پس تقصیر توعه و میزنه رو گاز و سرعتش بیشتر میشه به طوری که اکیا با ترس و دلهره میخکوب میشه..عامر: هردوتامون رو بکشم؟..اکیا:عامرتوروخدا یواشتر برو.عامر: هردوتامون بمیریم تا اثری از عامری که مثل خر حسودی میکنه نمونه ..عامر میره لاین کناری و ازاونور کامیون میاد..اکیا: عامر توروخدا یواااااااااااااش و در عرض یه ثانیه عامر فرمون رو کج میکنه ومیره تو لاین خودش..اکیا دستاشو میزاره رو صورتش و گریه میکنه.. عامر ماشین و میزنه کنار و به اکیا میگه: اروم باش ..منو ببین..منوببین و صداش آرومتر میشه..اکیا اروم باش و منوببین..اکیا:بُکُش و منو نجات بده..اگر تو نکشی من میکشم..عامر که پشیمون شده: اکیا توروخدا اینجوری نگو.اکیا با گریه: از اینکه مثل برده زندگی کنم خسته شدم..درست مثل اینکه وسیله توام باهام رفتارمیکنی..عامر: من ظالم نیستم عاشقتم فقط..اکیا: این چجور عشقیه؟ این اسمش عشق نیس..من بهت چی گفتم؟گفتم تا وقتی باتوام باکسی دیگه نیستم.عامر: بفهم توام ..یارو اومده بیخ گوشمون اون شبی رو که باتو هستم رو دزدید شبی که به تو نگاه میکنم..اکیا: عامر توپنج سال زندگی منو دزدیدی .. و بادادی که از ته دل هست: تو زندگی منو دزدیدی!(میزنه رو سینه عامر)توزندگی منو دزدیدی! وهمینجور میگه این جمله رو و عامر هم برای اروم کردنش اونو بغل میکنه.عامر:آروم باش..آروم باش..معذرت میخوام

کمال که داره از اون جاده میاد ماشین عامر رو میبینه..و داخلش رو یه نیم نگاه میندازه..و بعد ازیک ساعت.کمال و صالح تو خونه دارن درمورد حریق قایق حرف میزنن و صالح میگه: کار عامره میخواد از ما زهر چشم بگیره اگه متوقفش نگفتی واینمیسته..کمال: من اشتباه کردم صالح..از وقتی اومدم اکیا میخواد یه چیزو به من بگه..عامرو دوس نداره..صالح: کمال نکن این زن و شوهر داغونت میکنن .

اخر شب شده و عامر از خونه میزنه بیرون و میره سمت خونه کمال ..در رو میزنه و وارد میشه..عامر: بهت گفته بودم به چیزی که مال منه دست درازی کنی اون دستتو میشکنم..کمال: یواشتر..چی میگی تو؟..عامر: فکر میکنی نمیدونم؟دردهای گذشتتو با ادا اصول برداشتی و اومدی..کمال: میدونم که میدونی اما هیچ دردی رو انکار نمیکنم..عامر: اکیا مال منه حتی از گوشه فکرت هم نگذرون که اونو از من بگیری کمال مگر نه..کمال: بگو ببینم چیو میخوای نشون بدی.عامر: تورو تموم میکنم کمال..تورو آواره میکنم..کمال: هرکاری ازدستت برمیاد انجام بده وعامر از اونجا میره..

صبح شده و اکیا بعد از خواب بیدار شدنش میره پیش اوزان و عامر که میبینه دست اوزان سوخته ازش میپرسه درموردش و با جواب الکی از سمت اوزان مواجه میشه..

 

قسمت بیست و هشتم 28 سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :

عامر برای کوبوندن کمال نقشه میکشه و هدفش به زندان انداختن کماله 

برای ویدان ی برگه از دادگاه میاد و از طرف لیلاست و اون برگه چیزی نیست جز دادخواست گرفتن حق لیلا از شرکت حیدر:چیه نکنه انتظار داشته ساکت بشینه؟خب اونم حقشو میخواد،مثه تو .

اکیا داره اوزان رو راهی میکنه نگهبان میگه فک کنم عامر خان گفتن نباید از خونه بیرون برید اکیا:نمیخوام برم فقط میخوام اوزان رو راهی کنم .

جلوی در صالح رو میبینن اوزان فورا دستشو قایم میکنه و فرار میکنه تو خونه . اکیا:چ خبر صالح صالح:به داداشت بگو از زینب دور بمونه منو زینب داریم نامزد میکنیم ب اذن خدا خواستگاری هم میخوایم بریم کمال از همه چی باخبره .

اکیا خوشحال میشه و تبریک میگه صالح داره میره که دوباره برمیگرده راستی اون شوهرتو از یقه کمال بردار دیگه میدونی که اینجوری نمیشه دیشب اومده بود تهدید ، سوختن کشتی هم به احتمال زیاد کاره خودشه . اکیا تمام لحظه هایی که اوزان دستش سوخته بود و عامر داشت بهش میگفت نگران نباش من حلش میکنم رو به یاد میاره به صالح میگه واقعا متاسفم برای اتفاقی که افتاده .

اکیا میره تو خونه و به اوزان میگه واقعا متاسفم برات اوزان خجالت میکشم از وجودت و اینکه اون دیگه نامزد اون دختره از زینب دور باش اوزان .

بانو میره شرکت عامر میگه چ لزومی به اومدن بود ی جعبه بهش میده و داخل اون عکس سونوگرافی بانوعه . بانو:حاملم عامر همونروز که میبینی .عامر :شوخیه دیگه نه بانو : نه شوخی نیست حاملم!عامر:خوب میندازیش عسلم بانو : نمیشه عامر دیر شده عامر:این کلکته که گذاشتی دیر بشه و بهم بگی رو نادیده میگیرم ولی ی لحظه فک کن ی ماشین بهت بزنه یا…. جونتو فدای این بچه نکن عزیزم .

بالاخره جلسه تشکیل میشه و کمال میفته تو دام عامر امضایی که نباید بزنه رو میزنه و..

اکیا میاد شرکت وقتی میره دستاشو بشوره کمال یواشکی میاد تو دست شویی و میگه عامر اذیتت نکرد؟ اکیا : نه نگران نباش . ی لحظه کمال میخواد دستشو بگیره که اکیا دردش میگیره کمال یاده اون موقعی میفته که عامر دستشو گرفته بود و ب زور میکشید .کمال:اذیتت میکنه؟ اکیا:نه اینکارو نمیکنه همون لحظه بانو میاد تو . اکیا برای رد گم کنی میگه دستشویی مردونه از اون طرفه اقا کمال

بانو از اکیا میخواد از عامر جدا شه. اکیا:من نمیتونم ازش جدا شم ولی تو تا وقت داری ازش دور شو

میره پیش عامر و باهاش صحبت میکنه لحظه ای که میره بیرون میخواد برگرده کیفشو برداره که میشنوه عامر چ نقشه ای برای کمال کشیده . اکیا زنگ میزنه و به کمال همه چیزو میگه .

آسو وقتی بررسی میکنه میبینه کمال با شرکتی که اصلا وجود نداره قرارداد بسته و این امضا راحت میتونه باعث زندانی شدنش بشه .

عامر طوفان و میفرسته تا بانو رو ببره برای سقط جنین و التماس های بانو هم نمیتونه مانع بشه .

 

قسمت بیست و نهم 29 سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :

اکیا به کمال زنگ میزنه و میگه: تونستی بفهمی عامر میخواد چه کار کنه ؟/کمال: میخواد منو بندازه زندان … اکیا هم شوکه میشه راشد وقتی اومده بود به جلسه با یه موتور سیکلت اومده بود، کمال هم رد اون موتور رو میزنه و میفهمه اسم صاحبش چیه، صالح هم بش میگه پس من آدرسشو پیدا میکنم کمال رفته اسکله نشسته و به جای خالی قایق صالح که سوخته نگاه میکنه ( این همون قایقی بود که محل قرار اکیا و کمال بود) کمال ناراحته و خاطراتشو با اکیا به یاد میارہ . اکیا ھم میاد پیشں کمال/ کمال میگه: چرا به من کمک کردی؟/اکیا:چون به خاطر من عامر میخواد بت صدمه بزنه، اگه اون قراردادی رو که امضا کردی پیدا کنم همه چی درست میشه ؟/کمال: نیازی نیست من خودم یکاریش میکنم

شب:تانر نتوانسته وام بگیره و ناراحته بخاطر همین به عامر پیام میده و میگه میخوام ببینمتون اما عامر جواب نمیده… عامر بعد از سقط جنین، بانو رو میرسونه خونه، بانو بش میگه لطفا امشب پیشم بمون / عامر : فقط بخاطر اینکه گفتن خونریزی داری اومدم حالا هم برو خونه … بانو ھم با ناراحتی میرہ .

اوزان میرہ جلوی خونه خانواده ی سویدرہ و به زینب اس میدہ و میگه اگه جواب ندی در خونتون رو میزنم /زینب به اوزان زنگ میزنه و میگه تو داری چکار میکنی؟/اوزان: تو صالح رو دوست داری؟/ زینب:نه … یعنی آرہ دوسش دارم اما عاشقشں نیستم / اوزان خوشحال میشه و میگه: منم میخواستم همینو بشنوم /زینب : تو هم سریع خوشحال نشو… همین موقع تانر میاد پشت در و صدای زینب رو میشنوه… زینب میگه: دیگه به من زنگ نزن وگرنه به داداشم میگم / اوزان گوشی رو قطع میکنه و با خوشحالی میرہ/تانر میرہ پیش زینب و میگه: تو باکی حرف میزدی ؟ اوزان بود زینب : اون همش زنگ میزنه ولی من بش رو نمیدم / تانر: پس شمارتو فردا عوض کن / زینب: باشه .

کمال و صالح ، راشد رو پیدا میکنن، اسم واقعی راشد، سرهات هست. کمال و صالح اونو میگیرن و با خودشون میبرن حیدر با ویدا صحبت میکنه و میگه کمال منو تهدید کرد باید شکایتت رو پس بگیری وگرنه به اکیا همه چیز رو میگه /ویدا: من تا لیلا رو نابود نکنم از شکایتم صرف نظر نمیکنم اکیا میره تو اتاق عامر و کیف عامر رو میگرده و پرونده ای که کمال امضا کرده بود رو پیدا میکنه و ازش کپی میگیره و برگه ی کپی رو میزارہ تو پروندہ و اصلشو برمیادارہ و سریع ازاتاق عامر بیرون میرہ.. اکیا میرہ تو اتاقش و عامر ھم میاد داخل ومیگه اومدم بوس شب بخیرم رو بگیرم و گونه ی اکیارو میبوسه و میره البته اکیا اصلا خوشش نمیاد .

کمال میرہ خونشں که اکیا بش زنگ میزنه اما کمال جوابشو نمیده… کمال میخوابه سر مبل که یکدفعه با نوازش دست اکیا از خواب بیدار میشه و میگه: اینجا چکار میکنی؟/اکیا: تلفنم رو جواب ندادی . کمال : این کار رو نکن اکیا: میخوای برم؟/اکیا به کمال نزدیک میشه و میگه: راستشو بگو دلت برام تنگ شده؟/کمال صورت اکیا رو نوازش میکنه و میگه:من با دلتنگی تو زندگی میکنم، در نبودت پنج سال هرروز، من به فکر این بودم که دوباره ببینمت، میخواستم فراموشت کنم اما نتوانستم /اکیا: میدونم /کمال: نه نمیدونی… حتی من خودمم تازه دارم میفهمم چقد عاشقتم… کمال میخواد که اکیا رو ببوسه که با صدای در زدن یه نفر از خواب بیدار میشه و میبینه اکیا اومده و میگه چرا اومدی؟/ اکیا: تلفنم رو جواب ندادی مجبور شد هم بیام/اکیا کاغذی رو که کمال امضا کرده و به کمال میده اما کمال میگه دیگه به این نیازی ندارم برو بزار سرجاش خودم حلش میکنم / اکیا ھم میرہ صبح :اکیا پیش لیلاست و مدل نقاشی لیلا شده، لیلا به خاطر اینکه بفهمه رابطه اکیا و عامر چطوریه از اکیا یه سوالاتی میپرسه… لیلا میگه: غذای مورد علاقه ی عامر چیه ؟/اکیا:نمیدونم /لیلا آخرین فیلمی که باهم دیدید چی بود؟/اکیا:نمیدونم یعنی زیاد باهم فیلم نمیبینیم/لیلا: موزیک مورد علاقش چیه ؟ /اکیا:نمیدونم /لیلا : غذای مورد علاقه ی کمال چیه/اکیا: اسفناج / اکیا تمام سوالات لیلا رو راجع به علایق کمال درست جواب میدہ ولیلا لبخند میزنه و نقاشی که از اکیا کشیدہ رو بھش نشون میده، اکیا هم خیلی خوشش میاد… لیلا میگه تو و عامر چجور رابطه ای دارید؟ تو با کسی ازدواج کردی که اصلا بش اهمیت نمیدی!! تو کی رو گول میزنی؟

 

قسمت سی ام 30 سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :

کمال جلوی شرکت کوزجو اغلوھا منتظرہ تا عامر بیاد و به محضں اینکه عامر میاد کمال با عصبانیت میره پیش قادر و بش میگه که عامر برای من توطئه چیده و من در تمام این مدت کاراشو تحمل کردم ولی این کارشو دیگه نمیتونم تحمل کنم کمال همه چیز رو برای قادر توضیح میده و قادر میگه مدرکی هم دارید؟/کمال هم زنگ میزنه به صالح و میگه بیارش /صالح هم با راشد یا همون سرهات میاد پیش قادر و سرهات همه چیز رو به قادر میگه … قادر با عصبانیت میره سراغ عامر و بش میگه تو منو سرافکنده کردی و از این به بعد مقامتو ازت میگیرم و دیگه حق هیچ کاری رو نداری، قادر از اتاق میره بیرون و در باز میمونه و کمال از کنار در رد میشه و یه نگاه به عامر میندازه و میگه اگه اینطوری پیش بره به جای نابود کردن من، خودتو نابود میکنی . 

اکیا پیش لیلاست و نگرانه که کمال بهش پیام میده و میگه بیا پارک، اکیا هم خوشحال میشه و از لیلا خداحافظی میکنه… از طرفی ویدا داره میاد خونه ی لیلا که اکیا رو میبینه که سوار ماشینش میشه و میرہ….ویدا میرہ پیش لیلا و میگه از شکایتم صرف نظر میکنم ولی تو هم باید از حقت در سهام صرف نظر کنی و به اکیا چیزی نگی/لیلا: تو نمیتونی منو با دادن خونه ی خودم بهم منصرف کنی .

عامر باعصبانیت از شرکت میرہ بیرون که باز دوبارہ اون مرد ناشناس بش زنگ میزنه و میگه: چیشده آقا عامر؟ حالت خوبه!؟/ عامر هم داد میزنه و میگه:بسه…بسه… / عامر گوشی رو قطع میکنه و به تانر پیام میدہ باشں قرار میزارہ / کمال میرہ سر قرارش با اکیا و میگه خطر رفع شد / اکیا:اما تو بازم مراقب باش / کمال: تو چرا نگران من شدی/اکیا: بخاطر این نگرانی من الان اوضاع خوبه /کمال: درسته ولی ما هم بیکار نموندیم /اکیا:خب، اگه بخاطر من نبود که بیکار میموندید / کمال: تو دنبال چی هستی؟/اکیا : یه تشکر ساده / کمال هم از اکیا تشکر میکنه و اکیا هم خوشحال میشه عامر با تانر صحبت میکنه و میگه مشکلت چیه ؟/تانر میگه خیلی راجع به حرفاتون فکر کردم منم میخوام یه مغازه برا خودم بزنم / عامر سریع یه چک برا تانر مینویسه و بش میگه تو الان با طوفان برو پیش مشاور املاک تا یه مغازه برات بگیرن، بعدا هم بدهیت رو پرداخت میکنی البته من به پول نیاز ندارم برا من صداقت مهمه… طوفان به تانر میگه بیاید بریم، تانر میگه الان باید برم سراغ خواهرم میشه بعدا بریم، عامر هم تا اسم زینب رو میشنوه به طوفان اشارہ میدہ که حتما الان ببرش/ طوفان ھم تانر رو با خودش میبرہ .

عامر میرہ سراغ زینب و بشں میگه داداشت کار داشت من میرسونمت…زینب هم تعجب میکنه اما با عامر میره و بین راه عامر سعی داره با زینب صمیمی شه اما زینب یکم میترسه .

شب: بانو بخاطر بچه خیلی ناراحته و تو خونشه که یکدفعه یکی در خونه رو ميزنه، بانو نگاه ميکنه ميبينه کسی نيست ولی يه پاکت جلوی در گذاشتن، بانو پاکت رو برمیداره و بازش میکنه که یه عکس از خونه ای در اون عامر برای اوزان نقشه کشیده بود در پاکته و پشتش نوشته: فقط قاتل بچه ی تو نیست / بانو با خودش میگه یعنی بچه ی اکیا رو سقط کردہ !!!

کمال به اکیا پیشنهاد میده که سوار تله کابین بشن، اکیا هم قبول میکنه، وسطای راه بانو اون عکس رو برای گوشی اکیا ارسال میکنه و میگه توی این خونه چه اتفاقی برات افتاده؟/اکیا شوکه میشه و از طرفی کمال به مسئول تله کابین اشارہ میدہ تا تله کابین رونگه داره اونم اینکار و میکنه و کمال به اکیا میگه حالا حقیقت رو بم بگو چرا با عامر ازدواج کردی؟/اکیا اولش سکوت میکنه اما با اصرار کمال میگه بخاطر داداشم با عامر ازدواج کردم / کمال شوکه میشه و میگه داداشت چه ربطی به این موضوع داره؟/اکیا: خواهش میکنم دیگه سوال نپرس من نمیتونم برات توضیح بدم منو مجبور نکن بت دروغ بگم /کمال هم میگه باشه و تله کابین رو راه میندازه زینب داره از خیابون رد میشه که یه نفر یه هدیه بش میده و زینب تعجب میکنه و هدیه رو باز میکنه و میبینه عامر براش یه لباس قرمز فرستاده و نوشته: میتونم فردا ببینم که چقدر بهت میاد / زینب هم خوشش میاد اکیا و کمال از تله کابین پیاده میشن و کمال میگه کی امادگیشو پیدا میکنی که بم حقیقت رو بگی/اکیا: هیچوقت نمیتونم بت بگم . اکیا میرہ و کمال به لیلا زنگ میزنه و میگه حق با تو بود اکیا مجبور به ازدواج شده…اکیا هم به بانو پیام میده و میگه آدرس خونتو بده میام اونجا .

 

قسمت سی و یکم 31 سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :

اکیا میره پیش بانو بهش میگه چرا بهم نگفتی حامله ای؟بانو:چی می‌گفتم؟به زن کسی که ازش حامله بودم؟راجب اون عکس از اکیا میپرسه!اکیا میگه من هیچ وقت حامله نبودم بانو:پس اون شخصی که اینو فرستاده میخواد بگه ی قتل اینجا صورت گرفته(عکس همونجاییه که اوزان اون دخترو کشت)

بانو:من میدونم اوزان ی نفرو کشته وقتی اوزان و عامر حرف زدن شنیدم،نکنه منظورش اینکه عامر باعث اون قتل شده؟اکیا هم که میبینه بانو از همه چیز خبر داره میترسه و میره

کمال میره خونه لیلا دم در حیدر و میبینه که از لیلا خواهش میکنه به اکیا چیزی نگه لیلا هم سربسته بهش میگه هرکاری بخوام رو میکنمصالح هم میاد خونه لیلا و هر سه راجب اینکه چی میتونسته باعث ازدواج اکیا بشه صحبت میکنن ولی به نتیجه ای نمیرسن .

عامر تمام صحنه رو مرور میکنه پیش خودش تا بفهمه کی راشد رو لو داده به کمالآخرم ب طوفان شک میکنه و میبرتش ی جای خلوت:چرا اینکارو کردی؟ اگه من اون دستت و اون زبونت رو بکنم جرمه؟ نه چون باهام صادق نبودی طوفان داد میزنه:کاره من نیست من هرگز بهتون خیانت نمیکنم تمام خانوادتون میتونن دشمنتون باشن ولی من نه…

اکیا توراهه برگشته که ی نفر ی عکس رو میندازه تو ماشین عکسی که از عامر و اون زنست که باهاش معامله کرد و همین باعث میشد شک اکیا هر لحظه بیشتر بشه اوزان میخواد بره بیرون که اکیا میگه من میرسونمت تو ماشین ازش میپرسه : اوزان جز تو و اون دختر دیگه کی تو اون خونه بود؟؟

اوزان:دقیق یادم نیست ولی یکی دیگه به اسم کارن هم بود که عامر گفت فرستادمش رفت! اکیا:ینی چیزیو ندیده بود؟ اوزان:در واقع خوده عامر هم چیزی ندید راستی تو چرا الان اینارو از من میپرسی به خاطر کماله نه|؟ گفتی بخاطر اوزان از دستش دادم حالا دوباره برگردم سمتش و هرچی اکیا انکار میکنه اوزان حرف خودشو میزنه و ناراحت پیاده میشه .

حیدر و ویدان که ترسیده منتظرن ببینن لیلا چیزی به اکیا گفته یا نه وقتی اکیا میگه ی نفر دیگه هم ماجرا رو میدونه یکم خیالشون راحت میشه .

ویدان:میدونیم،خیلی وقته عامر رو تهدید هم میکنه اکیا ناراحت از اینکه میدونستن و هیچی بهش نگفتن میره تو اتاقش ولی حیدر میره پیشش:مگه قرار نبود هرچی میشه رو دیگه باهم حل کنیم؟ و فیلم برمیگرده به زمانی که اکیا میخواست برگه های مربوط به کمال و برداره ولی حیدر دیدش و بهش کمک کرد

اکیا تمام ماجرای اون عکس هارو برای حیدر تعریف میکنه حیدر چشمش به ی ساعت جلب میشه که زیر عکس زده و اون دقیقا ساعت نیمه شبه همون وقتی که اوزان اون دخترو کشت با اینکه عامر گفته بود اون ساعت هیچ کس به جز خودش و اوزان اونجا نبوده.

کمال که هرچی فکر کرد ب جایی نرسید میره تا با اوزان حرف بزنه ولی عامر سریع جلوشو میگیره و اوزان و میبره به ی کافه:اوزان هدف کمال فقط انتقام گرفتنه اون میخواد خانوادمون رو از هم بپاشه اگه بفهمه تو قاتلی مطمئن باش ساکت نمیشینه مواظب باش چیزی بهش نگی و میره خونه .

همه سر صبحونن که عامر هم میره پیششون و مدام به حیدر و ساعت دستش نگاه میکنه و بعد هم ب طوفان زنگ میزنه که حیدر و تعقیب کن حواست باشه تا زمانی که اون آدم و پیدا نکردم تو مجرمی.

 

قسمت سی و دوم 32 سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :

کمال با حسین و فهیمه راجب صالح و زینب حرف میزنه، حسین هم میگه صالح پسره خوبیه مشکلی نیست بگو شب بیاد ولی زینب اصلا از این موضوع خوشحال نیست!

کمال زینب رو میرسونه دانشگاه و تو راه ازش راجب اوزان میپرسه زینب میگه چیزی زیادی ازش نمیدونم ولی خیلی ادم عجیبی بود حتی گواهی نامه هم نداشت انگار براش ضرر داشت اون روز هم تو کلانتری یهو داد زد من کسی و نکشتم…حالا میشه برم دیرم میشه!کمال هم میگه باشه برو.

به محض رفتن کمال عامر میاد و زینب رو باخودش میبره بیرون و مدام هم ازش تعریف میکنه بعدم هلیکوپتر میبرتش یه کنسرت و به طور کلی ی قهرمان کامل اون روز از خودش برای زینب میسازه تا به هدفش نزدیک شه .

حیدر تمام حساب های عامر و چک میکنه و میبینه پنج سال پیش همون وقتی که اوزان اون دخترو کشت عامر ی مبلغ زیادی به حساب خودش از شرکت واریز کرده وبه اکیا میگه احتمالا اون پاکت همون پول بوده که عامر ب اون زن داده اکیا از حیدر تشکر میکنه که بهش کمک میکنه حیدر: در واقع اگه زودتر به این موضوع میرسیدم لازم نبود اینقدر شماها عذاب بکشیدبالاخره باید بفهمم اون شب چی شده .

طوفان که از ماجرای استعلام حساب گرفتن حیدر خبر دار میشه به عامر هم اطلاع میده ولی عامر میگه بذار ببینم به چه دردش میخوره .

عامر به طوفان میگه قرار داد خرید اون مغازه رو برای تانر کنسل کن بذار نشونت بدم چطوری با ی تیر دوتا هدف و میزنن!و به همین ترتیب صاحب مغازه به تانر میگه قصد فروش نداره و تانر سرخورده دم اون مغازه وایمیسته .

عامر به تانر زنگ میزنه و قول میده همه چیو درست کنه و بالاخره میخواد که زینب رو بعد از اینکه ی روز خاطره انگیز براش ساخته ببره خونه!

کمال به کمک صالح ی هکر پیدا میکنه تا ببینه اوزان اون شب تو بیمارستان یا پاسگاه بوده یا نه ولی بر خلاف انتظارش متوجه میشه که ماشین اکیا دقیقا یک ساعت بعد از زمانی که از کمال جدا شده تو ی منطقه جریمه شده .

تو همین ساعت ها ب صالح خبر میدن که مدارک برای سوختن کشتیش آمادس و بالاخره کمال و صالح متوجه میشن که کاره اوزان بوده ولی کمال به صالح اشاره میکنه 

که دست نگه دار .

اوزان میره پیش اکیا و بهش میگه کمال اومده تا زندگی مارو خراب کنه اکیا هم عصبانی میشه و حادثه سوختن کشتی صالح رو به روش میاره آخرم بحث ب زینب کشیده میشه و اوزان میگه من از اون دختر دست نمیکشم و ناراحت میره .

کمال به اکیا زنگ میزنه و قرار میذارن!اول راجب اینکه میدونه کاره اوزان بوده میگه بهش اکیا خجالت میکشه و سرشو میندازه پایین کمال هم میگه هیچ وقت بخاطر هیچی چشماتو ازم ندزد راستشو بگو چرا بخاطر اوزان ازدواج کردی؟ اکیا میگه داشتیم ورشکست میشدیم بخاطر اینده منو اوزان مجبور بودیم .

موقعی که میخواد بره کمال دستشو میکشه: اگه باور نکنم چی؟ اکیا:باشه باور نکن .

 

قسمت سی و سوم 33 سریال اکیا :

صالح طبق گفته حسین میاد برای دست بوسی و…

اما زینب به هیچ عنوان خوشحال نیست،عامر ی اتاق تو ی هتل سفارش میده و به زینب میگه که فردا براش سوپرایز داره زینب هم هر بار مشتاق تر از قبل میشه و عامر به هدفش نزدیک تر!

حیدر مدارکی که از عامر پیدا کرده بود و به اکیا نشون میده و اینم اضافه میکنه که عامر به زودی برمیگرده سرکارش چون قادر فقط خواسته اونو ی تنبیه کوچیک بکنه

و این به معنی اینکه که کمال هنوز در امان نیست!

اکیا با شنیدن این حرف باز دلشوره میگیره و میگه حتما باید به کمال خبر بده و اصرار های حیدر هم نمیتونه جلوشو بگیره اول بهش زنگ میزنه ولی طبق معمول کمال جواب نمیده و اینطوری میشه که اکیا میره خونش .

کمال با دیدنش غافلگیر میشه:تو چی میخوای اکیا؟ صبح میگی از هم دور باشیم شب میای اینجا؟ من خسته شدم اینقدر ولم کردی اکیا . اکیا:اومدم بخاطر عامر بهت هشدار بدم اون به زودی برمیگرده شرکت و…

حرفش با در زدن ی نفر نیمه تموم میمونه کمال:آخرین نفری که اینطوری در زد عامر بود… اکیا:حالا چیکار کنیم؟ کمال:باید قبل از اینکه میومدی بهش فکر میکردی کمال:کیه؟آسو:منم! اکیا میره تو اتاق قایم شه ولی قبلش غیرتی میشه و به کمال میگه زیپتو ببند

آسو با ی شیشه شراب میاد. برای شب نشینی و بالاخره وقتی پیدا میشه تا اکیا فرار کنه وقتی میره خونه با یاسمین حرف میزنه و میگه ب آسو خانم زنگ بزن بگو بریم باهم چایی بخوریم یاسمین تعجب میکنه:تو که از اون خوشت نمیومد بالاخره اکیا اعتراف میکنه چون آسو خونه کماله! ولی یاسمین میگه امروز جلوشونو گرفتی بعدا چی؟

صبح حیدر به اکیا میگه بالاخره میریم به همون خونه آمادگیشو داری؟ اکیا:بخاطر خانوادمون هرکاری بتونم میکنم .

عامر دکمه کت حیدر و تو کشو پیدا میکنه و میفهمه کاره لو دادن کمال مربوط به حیدره به طوفان زنگ میزنه و میگه کارای تصادف و جور کن بالاخره حیدر گور خودشو کند حواست باشه جوری صحنه سازی کنی که مشخص شه کاره تانره اینطوری دیگه تانر تو مشتمونه .

اکیا میخواد بره بیرون که آسو رو میبینه از خونه کمال داره میاد بیرون اینقدر بهشون زل میزنه که جلوشو نمیبینه و میخوره ب سطل اشغال…

کمال نگران میاد پیشش که ببینه چی شده ولی اکیا خیلی بد برخورد میکنه باهاش بعد آسو میاد اول حالش و میپرسه و بعدم میگه راستی ممنونم درسته اون شب سوپرایز و بهم زدی و موضوع خونه رو بهم گفتی ولی سوپرایز اصلی و من دیشب انجام دادم! دیشب برای اولین بار پیش کمال بودم و اون شب بهترین شب زندگیم بود!اکیا مات نگاهش میکنه ولی واقعیت اینه که هیچی بین آسو و کمال نبوده و اون شب اسو از شدت مستی خوابش برده بوده .

 

قسمت سی و چهارم 34 سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :

لیلا طبق قولی که به کمال داده میره و پیگیر اون خونه میشه

اکیا که بعد از دیدن آسو و کمال حالش اصلا خوب نیست میره پیش یاسمین تا دردودل کنن : من همیشه ی گوشه ای از دلم فکر میکردم کمال بهم وفاداره من هیج وقت به کمال خیانت نکردم،تو زندگیم فقط ماله اون شدم .

زینب برای قرار باعامر آماده شده ولی صالح جلوشو میگیره تا باهاش حرف بزنه!زینب هم بهش میگه من فعلا آمادگی ازدواج ندارم تو باید قبل از حرف زدنت با مامان اینا با من حرف میزدی من هنوز دانشگاهمم تموم نشده خیلی عجله کردی . صالح هم سرخورده قبول میکنه!

عامر که همه چیز از جمله تخت پر از گل و…رو آماده کرده نقشش شکست میخوره چون صالح موقع برگشت زینب رو میرسونه خونه .

حیدر بعد از تموم شدن جلسش موقع بیرون رفتن یکی به همون آدمی که طوفان فرستاده بود برن برای معامله مغازه تانر خبر میده و اونم میگه حله نزدیک هم دیگه ایم!

به محض دیدن حیدر سرعت و زیاد میکنه و میزنه بهش تانر میترسه:مرد…کشتیش؟ اونم میگه چیکار کنم داداش داشتم باتو حرف میزدم حواسم پرت شد تانر سریع پیاده میشه و هرکاری میکنه نمیتونه نگهش داره و اون مرد فرار میکنه .

عامر که نقشه اولش نگرفته با زنگ طوفان که میگه تانر پیاده شده و همه چیو بهم ریخته میفهمه این نقشش هم شکست خورده .

اکیا میره به خونه ای که اوزان اون دخترو کشت و متوجه میشه کامپیوتر روشنه و دوربین های مداربسته در حال کارکردن همون لحظه صدای پا میاد و حضور یک مرد…

ترسیده میره دنبال صدا که میبینه کمال اونجاست:تو اینجا چیکار میکنی؟ کمال:اومدم دنبال دلیلی که تورو از من گرفت بگردم 5 سال پیش همینجا منو ولم کردی! اکیا دستشو میگیره و میبرتش بیرون اکیا:ازت خواهش کردم دیگه پی این موضوع رو نگیری کمال:هر بار میخوام باورت کنم نمیذاری اکیا و میخواد بره که اکیا نمیذاره اول کنجاویش راجب اینکه چجوری اینجارو پیدا کرده میپرسه که کمال هم توضیح میده بعد میگه خودت چرا اینجایی اکیا:من میخواستم بخاطر تعطیلات با بابام بیام اینجا ولی مثه اینکه جلسه اش زیاد طول کشیده هنوز نرسیده!

کمال:اکیا تو گفتی بخاطر برادرت چی بوده که مجبورت کرده؟اون باری که میگی و بنداز رو دوش من  اکیا:اوزان و عامر…کمال:اوزان و عامر چی؟و دوباره پشیمون میشه و ی دروغ تحویل کمال میده

تانر تو راه بیمارستان کارت شناسایی حیدر و میبینه و تازه میفهمه که تو چ دردسری افتاده طوفان به عامر قول میده همه چیزو درست کنه بخاطر همین ب تانر زنگ میزنه ووقتی میبینه بیمارستانه میره پیشش .

اکیا و کمال هم تصمیم میگیرن چند ساعت همه چیزو فراموش کنن و شروع میکنن به پیاده روی در آخر هم قایم موشک بازی میکنن و برنده اون یکی و میبره سینما .

 

قسمت سی و پنجم 35 سریال اکیا :

اکیا میره قایم میشه و کمال هم دنبالش میگرده وسط راه کمال شال اکیا رو پیدا میکنه و باعث میشه رو پل پیداش کنه اکیا:تو بردی کمال:آره به لطف تو…

اکیا : در واقع خودمو گارانتی کردم میدونستم اگه ببری منو نمیبری سینما کمال : لازم نبود و مکث میکنه و حرفشو میخوره اکیا:بگو… کمال:من چشم بسته هم تورو پیدا میکنم اکیا،تو یه قسمتی از منی!هرجا میخوای برو همون لحظه عامر به اکیا زنگ میزنه و خبر میده که حیدر تصادف کرده .

اکیا هم با حال بد میره بیمارستان و عامر طوری تظاهر میکنه که تانر جون حیدرو نجات داده و راننده رو هم ندیده تا که خودش لو نره تانر موقع رفتن کمال و میبینه!کمال هم خیلی تعجب میکنه از اینکه تانر اونجا چیکار میکنه . تانر برای توضیح میگه رفته بودم برای خرید مغازه دیدم ماشین ب ی نفر زد منم برای کمک رفتم تازه متوجه شدم که اون کیه ولی کمال قانع نمیشه و یکم به تانر شک میکنه .

بالاخره عمل حیدر تموم میشه و بهوش میاد پرستار میگه زیاد دورش و شلوغ نکنید بذارید استراحت کنه همه دارن میرن بیرون که حیدر با ی صدای ضعیف میگه: تصادف نبود،تصادف نبود…

همه با تعجب بهم نگاه میکنن ویدان میگه حتما دشمنی چیزی داشته قادر با شک به عامر نگاه میکنه و وقتی هم که میخواد باهاش حرف بزنه عامر میگه:بعدا

کمال باز میره همون خونه ای که اوزان اون دخترو کشت،همینکه میخواد بره سمت کامپیوتر یکی میزنه تو سرش و فرار میکنه کمال به زور بلند میشه و دنبالش میکنه

اما بهش نمیرسه ولی پلاک ماشینشو برمیداره و به صالح میگه به ایگیت(همون هکره) بگه برای کمک بیاد!

بعد به اکیا زنگ میزنه و میره ببینتش،براش موضوع اون مرد و اون خونه رو توضیح میده و میگه اون شخص ی نفر به اسمه کیوانچه ولی اکیا میگه همچین ادمیو نمیشناسم خواهش میکنم دنبالش و نگیر کمال من نمیخوام هیچ کس اسیب ببینه خواهش میکنم!ولی کمال دست برنمیداره .

حیدرهم بالاخره مرخص میشه و میارن خونه..

 

قسمت سی و ششم 36 سریال اکیا :

فهیمه و حسین و تانر و زینب همگی برای دیدن کمال ب خونش میرن زینب با شوق و ذوق فراوون به اون خونه نگاه میکنه و خیلی خوشش میاد بعد همراه تانر میرن بیرون خونه که دور بزنن . اول تانر میخواد از سمت خونه اکیا نره تا با اوزان رو به رو نشن ولی زینب اصرار میکنه و از همونجا میرن که با عامر و اوزان رو به رو میشن و احوال پرسی میکنن . بعد از جدا شدن از همدیگه عامر ب زینب مسیج میده که حتما سر راهم قرار بگیر!

اکیا با حیدر صحبت میکنه و میگه بابا تو باید حرف بزنی با من تو بیمارستان گفتی تصادف نبوده ینی چی این؟ حیدر:خب میدونی اون آدم رسما اومد زیرم گرفت ، هرلحظه حس میکنم قراره بمیرم راستش از عامر میترسم!

تو همون موقع ها آسو برای عیادت حیدر میاد و با اکیا حرف میزنه بعدم میگه خیلی دلم میخواد بمونم ولی خانواده کمال اومدن خونش و منم باید برم باهاشون حرف بزنم اکیا یکم گرفته میشه آسو:وای اکیا جون ناراحت شدی؟حتما بخاطر اینکه بهت قول دادم اون شبی که با کمال بودم و برات تعریف کنم ولی نکردم اکیا اعصابش خورد میشه:نه همچین چیزی نیست،کافیه دیگه آسو. آسو:اگه نمیدونستم متاهلی حس میکردم که داری حسودی میکنی اکیا و زمانی این جمله رو میگه که عامر میخواد وارد هال بشه و میشنوه .

بالاخره آسو خداحافظی میکنه و میخواد بره که عامر بهش میگه بیاید یکم باهم دردودل کنیم و حرف بزنیم فک کنم هردو ی درد مشترک داریم و…

آسو هم میگه قول نمیدم ولی باشه اکیا که بعد از شنیدن حرفای آسو یکم دلش گرفته میره نزدیک خونه کمال و از دور تماشاشون میکنه ی لحظه فهیمه متوجه اکیا میشه و از قصد با مهربونی دست رو صورت آسو میکشه.

قادر با عامر صحبت میکنه و ازش میپرسه تصادف حیدر مربوط به تو میشه؟ عامر هم میگه نه حادثه ممکنه برای هرکسی اتفاق بیفته بعدم قادر بهش میگه وقتی سرعقل اومدی برگرد سرکار عامر هم میگه دیگه نمیام .

اکیا دوباره با حیدر حرف میزنه و شکش به عامر رو میگه اول حیدر جلوشو میگیره که ب عامر حرفی نزنه ولی اکیا گوش نمیده و بهش زنگ میزنه:تهدیدش میکنه که اگه بفهمم کاره تو بوده میذارم از اون خونه میرم،شک نکن .

صالح به کمال میگه اون ماشین و پیدا کردم ولی صاحبش صبح ماشینو تحویل داده درواقع همچین اسمی وجود نداره و همه چیز جعلیه اوزان باز میره دم خونه کمال اینا و صالح میبینتش،باهم دست به یقه میشن که اوزان میگه اومدم زینب رو ببینم چون اون دوستت نداره خودش بهم گفت .

صالح سرخورده و ناراحت میشه و میپرسه تورو چی؟ اوزان میگه نمیدونم!

عامر باز با وعده پول تانر و گول میزنه اول ی لباس های شیک و مجلسی براش میگیره بعدم طوفان میفرستش خونه بانو برای توضیح هم میگه یکی از خدمتکاراست که بینی شو عمل کرده تو برو ببین مشکلی نداره!

ولی بانو میبینه خوده عامر نیومده گریش میگیره و تو بغل تانر گریه میکنه .

 

قسمت سی و هفتم 37 سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :

تانر یکم پیش بانو میمونه و ارومش میکنه

حقی بی خبر میاد خونه آسو و سوپرایزش میکنه!آسو تعریف میکنه که با خانواده کمال آشنا شده و چقدر ازشون خوشش اومده و گرم و صمیمی باهاش برخورد کردن؛مثه دختر خودشون حقی که از شوق و ذوق آسو متوجه میشه که عاشق کمال شده ازش میپرسه دوست داری واقعا دخترشون باشی؟ آسو اول خجالت میکشه:خیلی دوست دارم عمو جان راستش از حس کمال خبر ندارم همیشه فک میکنم بخاطر شماست که ب چشم دیگه ای بهم نگاه نمیکنه شما راضی هستی؟ حقی:من همه چیزمو چشم بسته میدم دست کمال اگه دخترم رو هم بهش بدم دیگه چ غمی تو دنیا دارم و همین باعث میشه با کمال و لیلا تو کافی شاپ قرار بذارن .

حقی: همیشه میدونستم پای یکی در میونه کمال،تو زولدانگ همش خودتو حبس سرگرمی میکردی تا ب یه چیزی فکر نکنی 

کمال : آره یکی بود ولی نمیدونستم چیزی بگم چون عشق من بی پایانه

حقی هم با توهم اینکه منظور کمال آسوعه و خجالت میکشه که بگه خوشحال میشه

وقتی لیلا میاد سر بسته صحبت میکنن که لیلا میگه من ی سر دستشویی برم و به کمال اشاره میکنه تا بیاد حرف بزنن لیلا:پسر تو حواست هست امروز داره چی میشه ؟ رسما دارن تو و آسو رو نامزد میکنن من و اقا حقی هم انگار شاهد های عقدتونیم حالا ببین کی گفتم! کمال: لیلا نگفتی ویدان دیروز چیکارت داشت لیلا:آآآ دیدی جواب دادن سخته توپ و انداختی تو زمین من باز اومده بود بگه ب اکیا چیزی نگم ولی من دیگه میخوام که بگم! ویدان که بعد از صحبت با ویدان ترسیده دیگه تصمیم گرفته خودش ب اکیا همه چیزو بگه ولی حیدر مانعش میشه!

به اکیا زنگ میزنن و خبر میدن اون آدمی که با پدرت تصادف کرده اعتراف کرده که مست بوده اون موقع ترسیده و بعد هم فرار کرده 

اما اکیا باور نمیکنه و میگه حتما کاره عامر و این هم بخاطر لاپوشونیه

کمال برای اکیا نامه میفرسته که بیا دوساعت زندگی رو نگه داریم و تو سینما منتظرش میمونه:دیگه داره ناامید میشه که اکیا با ی بسته پاپ کرن میاد

کمال:فک کردم نمیای اکیا:منم همینطور و مشغول فیلم دیدن میشن وقتی فیلم تموم میشه کمال میبینه اکیا دوباره داره گریه میکنه ولی اکیا میگه ایندفعه دیگه فقط واقعا بخاطر فیلم بود . کمال:تو همیشه بهم میگی فراموشم کن و برو ولی من ب حرف قلبم گوش میدم بدون اگه دلیلی که با عامر ازدواج کردیو بفهمم و بدونم امیدی هست ولت نمیکنم!اکیا بین گریه میخنده

عامر زینب و میبره تو کشتی ، موقع سوار شدن بهش میگه کفشتو در بیار ! موقع در اوردن کفش بهش میگه میخوای اصله همینو برات بخرم؟ زینب:نه ب نظرم این خیلی از اصلش بهتر بود واسه همین خریدم .

بالاخره میبرتش رو عرشه و یکم براش چرب زبونی میکنه و آخرم میبوستش و کاپیتان ب دستور عامر ازشون عکس میگیره 

کمال میره به همون ادرسی که صالح بهش داده بود ولی همین که وارد اون خونه میشه اون مرد متوجه میشه و همراه فلش فرار میکنه .

 

قسمت سی و هشتم 38 سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :

کمال از اون خونه عکس میگیره و برای اکیا میفرسته:این خونه رو میشناسی؟؟ اکیا چند بار ب عکس نگاه میکنه ولی چیزی به نظرش اشنا نمیاد:نه نمیشناسم!

به محض اینکه رسید خونه میره تا برگه هایی که براش اومده رو چک کنه،که بینش ی پاکت میبینه!داخل پاکت عکس همون خونه ای که کمال عکسشو فرستاده + متن پشتش هست که نوشته:رازعامر؛مرده ای که زندست…

اکیا بلافاصله به کمال زنگ میزنه و براش پیغام میذاره که خواهش میکنم از اون خونه دور باش کمال،نمیدونم چی اونجاست ولی اصلا دلم نمیخواد اسیب ببینی!

عامر به همون بانکی میره که فلش ها رو توش به امانت گذاشته بود میبینه جای فلش ها خالیهه عصبانی از نگهبان میپرسه کجاست؟؟؟و اونم ترسیده میگه باید از نگهبانی که دیشب شیفت بوده بپرسید!زمان برمیگرده ب عقب وقتی که افسانه خدمتکار خونه کلید و از اتاق عامر برداشته و به قادر داده،و قادر هم فلش هارو برداشته!عامر که خودش متوجه میشه کاره پدرشه بهش زنگ میزنه:چرااا برشون داشتی؟

قادر:خونه مادرتم بیا اونجا حرف میزنیم! و عامر ب اون خونه میره قادر:بهت بارها گفتم بهم بگو کی تهدیدت میکنه ولی تا دوباره ب حرف بابات گوش ندادی بهت نمیدمشون…

کمال تو همون خونست و از دور داره همه چیزو میبینه به اکیا زنگ میزنه:تو نمیدونستی اینجا کجاست ولی من میدونم،اینجا خونه مادره عامره و همه اون چیزی که تو اون شب راجب برادرت بهم نگفتی ولی خب خوبه که میشه از راهه دیگه ای فهمید الان همه اتفاقات اون شب تو یه فلش دست قادره و من تا فهمیدن حقیقت ی قدم بیشتر فاصله ندارم..

بالاخره قادر فلش هارو به عامر نمیده و میخواد که از همین طریق عامر وتو چنگش بگیره

عامر موقع رفتن پیشونی مادرشو میبوسه:25 سال پیش تو همچین روزی بخاطر بابام ترکم کردی و منم امروز کاری میکنم که بابام از این کارش پشیمون شه

اکیا ب حیدر میگه بابا باید ی کاری کنیم کمال داره همه چیزو میفهمه اون فلشی که دست قادره و میخواد برداره حیدر هم میگه اگه قادر اون فلش و برای کم کردن قدرت عامر ازش گرفته مطمئن باش نمیذاره دست هیچکس بهش برسه نگران نباش

کمال سایه ب سایه دنبال قادر میره و تعقیبش میکنه و در اخر میره ب ی محله پایین شهر تا ی نفرو برای عملی کردن نقشش پیدا کنه و اینجاست که شخصیت جدید سریال به اسم زهیر وارد سریال میشه .

 

قسمت سی و نهم 39 سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :

کمال با همون آدمی که تو اون محله فقیر نشین بوده صحبت میکنه اونم بهش میگه این از تمام کارایی که تا الان حتی بخاطر پول کردم خطرناک تره،چرا باید قبول کنم داداش؟ کمال یکم فکر میکنه : ی روز زندگیمو ازم گرفتن خواهش میکنم یا بهم کمک کن یا کسی که جرات اینکارو داشته باشه بهم معرفی کن

مرد دستشو میاره جلو:زهیر،اسمم زهیره و این میشه آغاز دوستی زهیر و کمال

عامر میخواد وارد خونه بشه که اکیا سوار میشه:بریم عامر:کجا همسر عزیزم اکیا:گفتم فقط بریم و به ی جنگل میرن اکیا سر صحبت رو باز میکنه:ی نفر دیگه هم از موضوع اوزان خبر داره گوش میدم عامر عصبانی از ماشین پیاده میشه:آره ی نفر هست

اکیا:کیه؟چرا اینطوری میکنه؟ عامر:نمیدونم اکیا:اون فیلم ها کجاست میخوام خودم پاکشون کنم ولی عامر راضی نمیشه و بهش نمیده چون میگه پنج ساله هر بار ی فیلم میفرسته!و برمیگردن خونه

زینب که دیگه ب همه گفته صالحو نمیخواد کمال باهاش حرف میزنه که دل شکستن کاره خوبی نیست زینب اما تانر میگه چیکار کنیم چون گناه داره خواهرمون رو بدبخت کنیم؟ بالاخره قرار میشه خوده زینب با صالح حرف بزنه و همه چیزو کنسل کنه!

تانر:مسولیت این دختر با منه اذیتش نکن کمال کمال:چجوری مسئولیتش با توعه وقتی همش در حال شکستن منی خسته ام دیگه از سنگ زدنات..

زینب میره تو اتاق و به عامر زنگ میزنه ولی عامر اون لحظه حمومه و اکیا جواب میده صدای زینب رو میشنوه یخ میکنه اما بدون حرف زدن قطع میکنه! وقتی عامر از حموم اومد بیرون بهش هشدار میده که از زینب دور بمونه.

زهیر نزدیک خونه قادر ب کمال زنگ میزنه و میگه اصلا کار راحتی نیست رفتن تو اون خونه،تو پیشنهادی نداری؟!کمال هم میگه اگه یه مهمونی بزرگ تو خونش راه بندازیم و سرش و گرم کنیم چی…

عامر میره خونه پدرش ولی نگهبان میگه قادر خان دستور دادن تا خودشون نیستن شما رو راه ندیم!عامر فوق العاده عصبانی میشه ولی تصمیم میگیره به حرف قادر گوش کنه و بره شرکت و نمیدونه که اونجا چی در انتظارشه!

کمال برای عملی کردن نقشش میره پیش قادر اما قادر پیش دستی میکنه و موضوع عامر و میکشه وسط و میگه فک کنم دیگه وقتشه که برگرده اما کمال میگه ب نظرم الان وقتش نیست و حتی در موردبرگشتش به پروژه هم باید هیئت مدیره تصمیم بگیره .

قادر:اون دیگه پی ب کاری که کرد برده و پشیمونه کمال:من میتونستم اون شواهد رو ب دست پلیس بدم میتونستم به روزنامه ها خبر بدم میتونستم … پس اگه این کارو نکردم بهتره شمام ب تصمیمم احترام بذارید و قادر ناچارا قبول میکنه و نوبت میرسه ب کمال : میگم ب نظرتون چطوره مهمون های خارجی مون رو یک شب برای شام دعوت کنیم… قادر استقبال میکنه و این ب این معنیه که راه برای رسیدن کمال ب اون فلش لحظه ب لحظه هموار تر میشه

عامر بلافاصله بعد از ورود ب شرکت وارد جلسه میشه آسو غافلگیر میشه:شما مگه نگفته بودید که تو این جلسه حضور نخواهید داشت؟عامر هم میگه خب نظرم عوض شد

کمال بعد از تماس با زهیر و گفتن اینکه همه چی همون چیزی که خواستیم شد میره ب جلسه و در کمال تعجب عامر و اونجا میبینه:فک نمیکنید برای برگشتتون کمی زود بود؟آسو هم ب پیروی از کمال ب اونایی که توی جلسه تشریف دارن میگه که عامر برای نظارت فقط اومده!

حالا عامر که از همیشه عصبانی تره میره پیش قادر و بهش میگه تو باعث شدی از رقیبم شکست بخورم و بدون این آخرین باره .

اکیا که ب رابطه زینب و عامر شک کرده زینب و به ی کافه میبره و تا زمانی که همه چیزو نگفته ولش نمیکنه .

 

قسمت چهلم 40 سریال اکیا ” کاراسودا ” :

اکیا با زینب صحبت میکنه و بهش میفهمونه که هدف عامر از با تو بودن فقط ضربه زدن به کماله اما زینب نه تنها بودن با عامر و انکار میکنه بلکه میگه همچین چیزی هم اگه وجود داشته باشه ب خودم مربوطه .

همون لحظه عامر به زینب مسیج میده که بیا ببینمت و زینب بحث و تموم میکنه تا بره پیشش،اکیا که میدونه زینب بهش دروغ گفته تعقیبش میکنه و با چشمای خودش میبینه که زینب سوار ماشین عامر میشه .

زینب که یکم تحت تاثیر حرفای اکیا قرار گرفته از عامر میپرسه:تو که نمیخوای منو اذیت کنی نه؟ عامر هم با چرب زبونی جوابشو میده و میگه مگه دلم میاد عزیزم این دستایی که داره تو دستم میلرزه رو اذیت کنم؟!و بالاخره از هم خدافظی میکنن و زینب میره ب سمت خونه

کمال به صالح زنگ میزنه تا حالشو بپرسه صالح مست و با حال خراب میگه از تصمیم زینب خبر دارم ولی خوبم داداش نگران من نباش.

تانر باز میره پیش بانو که ببینه چیزی احتیاج نداره،ولی بانو میگه چیزی احتیاج ندارم فقط باهام قدم بزن موقع پیاده روی لب ساحل کمال داره از اونجا رد میشه 

و ی لحظه چشمش بهشون میفته،سریع پیاده میشه و برای احوال پرسی و فهمیدن اینکه چرا تانر اونجاست میره .بانو توضیح میده که برای پرسیدن حالم اومده بود ما هم اومدیم پیاده روی کمال:شما از کی باهم اشنا شدید؟بانو:از زمانی که عامر تانرو استخدام کرده!کمال ی چیز از جلوی چشمش رد میشه حضور تانر تو بیمارستان و اینکه گفت اتفاقی حیدرو دیده و حالا اینجا با بانو و استخدام شدنش توسط عامر…بهش هشدار میده عامر فقط میخواد ازت سواستفاده کنه ولی تانر ساده لوحانه میگه اینطوری نیست استخدامم کرده چون لیاقتش و دارم و آدم صادقیم .

کمال میره تا با حیدر صحبت کنه چون دیگه حالا میدونه ممکنه تصادف کار عامر باشه حیدر میگه نمیدونم ممکنه کاره اون باشه یانه تنها چیزی که میدونم اینکه نمیخوام ب اکیا آسیب برسه این شک های تو باعث میشه عامر با اکیا در بیوفته خواهش میکنم دنبالش و نگیر کمال میگه قصد هر دوی ما محافظت از اکیاست اینو میدونید اما عامر هیچ وقت همه چیزو ب شما نگفته مثلا اینکه مادرش زندست…

کمال بعد از تموم شدن صحبت هاش با حیدر به کافه ای میره تا با آسو و حقی گپ بزنه حقی راجب پروژه میپرسه که آسو میگه عامر کمی تو پروژه اختلال انداخت که باعث شد یکم کار عقب بیفته ولی کمال همه چیزو درستش کرد حقی میگه خوشحالم که همه چیمو دست ادم قابل اعتمادی مثله کمال سپردم بعد از مرگم شما دوتا میتونید از همه چی مراقبت کنید .

عامر میاد خونه و هرچی دنبال اکیا میگرده پیداش نمیکنه هیچ کس ازش هیچ خبری نداره و این عامرو دیونه میکنه…یاد زمانی میفته که اکیا بهش گفت یا از زینب دور باش یا ب زبون خودت حلش میکنم .

عامر بلافاصله به خونه کمال میره کمال با پوزخند میگه نکنه دنبال خانمتون می‌گردید ؟میتونید بیاید تو خونه رو هم بگردید ولی کسی اینجا نیست مثه اینکه شما همسرتون رو خوب نمیشناسید؟ عامر:نکنه شما میشناسید اقا کمال؟ کمال:به قدری میشناسم که بدونم وقتی قایم میشه ب این راحتی ها کسی نمیتونه پیداش کنه.

بعد از رفتن عامر کمال ب لیلا زنگ میزنه و میپرسه از اکیا خبر نداری؟ لیلا هم میگه فقط صبح گفت کاره مهمی دارم مگه چی شده؟ کمال عامر و تعریف میکنه!لیلا:ینی تو میدونی کجاست اکیا و کمال ی لبخند خبیثانه میزنه و میره ب ی کافه زمان برمیگرده به پنج سال پیش و خاطرات خوش گذشته .

 

قسمت چهل و یکم 41 سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :

اکیا در حین تجدید خاطراته که کمال میرسه،اکیا:تو اینجا چیکار میکنی؟کمال:شوهرت دنبالت میگشت اول هم از خونه من شروع کرد!بعد از اون یکم باهم صحبت میکنن و اکیا برمیگرده خونه ! به محض رسیدن عامر از ماشین پیادش میکنه و محکم چندین بار سرشو میبوسه ! اکیا که داره اذیت میشه مدام ازش میخواد که ولش کنه ولی عامر ول کن نیست و ب زور میبرتش خونه!همه اینا زمانی اتفاق میفته که کمال داره با حرص و ناراحتی نگاهشون میکنه .

عامر:کجا بودی؟ اکیا: مهم نیس کجا بودم مهم دلیل رفتنمه بهت هشدار داده بودم عامر گفتم از زینب دور بمون ولی گوش نکردی اینبار برای چند ساعت رفتم ولی دفعه بعد 

مطمئن باش برای همیشه میرم!عامر:باشه قبوله دیگه اون نقشه تمومه! اکیا:خب حالا منم مثله کاری که با پدر و مادرم کردیو باید انجام بدم عامر با خونسردی؛کدومشون؟ اکیا ی برگه در میاره میذاره جلوی عامر:هرچی راجب مادرت من باید بدونم رو از اول تا اخر مینویسی . اولش یکم شوکه میشه ولی بعد شروع میکنه به نوشتن همون لحظه کمال که نگران اکیا شده بود میره ی سر و گوش آب بده که میبینه عامر و اکیا تو ی اتاقن. نگاه اکیا هم ی لحظه ب کمال که پشت درخته میفته و شرمنده میشه کمال با ی اعصاب خرد میره خونه !

لیلا بهش زنگ میزنه و از طرز صحبتش میفهمه اکیا رو پیدا کرده بهش پیشنهاد میکنه که بره خونش تا باهم حرف بزنن و کمال هم قبول میکنه!اینقدر صحنه ای که دیده اذیتش میکنه که هی راه میره!ولی بالاخره ب حرفش میاره:اون موقعی که بودی از عصبانیت هیچی نمیدیدی ولی حالا که دیگه اروم شدی در قلبت باز شده و داری بهشون حسادت میکنی کمال یکم فکر کن اگه این ازدواج اجباری باشه ممکنه بازی باشه ها…کمال فکرش میره سمت زمانی که اکیا اومده بود پیشش و گفته بود من فقط ماله تو شدم اما ممکنه هیج وقت نفهمی..کمال با ی لبخند کوتاه میگه؛اره ممکنه .

روز میگذره و بالاخره وقت نقشه کمال میرسه!کمال و آسو به همراه زهیری که حالا رانندشونه میرن ب سمت مهمونی قادر و فهمیدن حقیقت…

کمال موقع رفتن به خونه به زهیر میگه منتظر خبرم باش و و اونم قبول میکنه!آسو تا اکیا رو می‌بینه میره پیشش و احوال پرسی میکنه:اول قرار بود خونه کمال مهمونی و بگیرن ولی نشد! اکیا:اره حتما توام میخواستی از این مینی کیک ها درست کنی به نظرم خونه کمال اصلا برای این مهمونی مناسب نبود آسو:تو از کجا میدونی مناسب نبود؟اکیا:خب راستش قرار بود عامر اون خونه رو برام بگیره به عنوان سوپرایز ولی نشد 

آسو ی لبخند میاد و میگه چ تصادفی ولی کمال میخواست منو سوپرایز کنه یا همون خونه و کرد اکیا: جدی؟ولی آسو من همش میگم تو داری فکری میکنی که کمال برای سوپرایز کردن تو خرید وگرنه چرا هنوز جدا از هم دارید زندگی میکنید؟خودتو زیاد درگیر نکن عزیزم و میره

عامر با حرص به کمال نگاه میکنه و گوشیش و در میاره به طوفان زنگ میزنه:

یادتون نره امشب اقا کمال باید تا حد مرگ بره!همه چیز تو مهمونی خوبه و نوبت سخنرانی قادر میرسه کمال که حالا فرصت و خوب میدونه ب زهیر خبر میده و میگه وقتی برداشتی منتظرم نمون و همون لحظه اکیا صداشو میشونه زهیر کارشو شروع میکنه و همه چیز داره خوب پیش میره که قادر میخواد بره تو اتاق کمال سریع متوجه میشه و از اونجا دورش میکنه

و بالاخره تمام اون فلش ها به دست زهیر میفته مهمونی تموم شده و کمال دوست داره هرچی سریع تر از اونجا بره ولی اکیا جلوشو میگیره تا راجب دیشب که عامر تو اتاقش بود توضیح بده ولی کمال میگه وقتش نیست اکیا و میره پیش زهیر و فلش هارو میگیره زهیر موقع رفتن ب کمال میگه:اگه زندگیتو ازت گرفتن زندگیشونو ازشون بگیر .

عامر برای برداشتن فلش میره ب اتاق قادر ولی قادر زود جلوشو میگیره همونجا با شنیدن صدای اونا اکیا میفهمه که فلش دست کماله سریع یا چشمهای گریون به کمال زنگ میزنه و ازش خواهش میکنه اونا رو نبینه و برش گردونه به اکیا .

کمال اولش مقاومت میکنه ولی وقتی اکیا میگه اگه منو دوست داشته باشی میای ب اون تپه گوشیو با گریه قطع میکنه و میگه دوستت دارم دوستت دارم .

اون دوتا ادمی که عامر اجیر کرده بود ی جوری کمال و از ماشین میارن پایین و بهش چاقو میزنن کمال با همون حال بد خونریزی میره به اون تپه و جوری که اکیا متوجه چاقو خوردن نشه فلش ها رو بهش میده .

بعد از رفتن اکیا کمال بیهوش وسط ی تپه که هیچکس ازش رد نمیشه میفته..

 

قسمت چهل و دوم 42 سریال اکیا ” کاراسودا ” :

اکیا توراه ب حرفای خودش فکر میکنه:به تنها کسی که میتونستم اعتماد کنم تو بودی کمال،ولی چاره ای نداشتم!یهو نظرش عوض میشه و دور میزنه که برگرده پیش کمال تا همه چیزو بهش بگه،و مدام میگه کمال خواهش میکنم اونجا باش کمال .وقتی ماشین کمال و میبینه با خوشحالی میگه نرفته…ولی هر چی کمال و صدا میکنه هیچ جوابی نمیگیره تا کمال رو بیهوش رو زمین میبینه با اشک صداش میکنه و همینکه برش میگردونه جای چاقو خوردگی رو میبینه .با گریه از کمال میخواد تحمل کنه تا برسونتش بیمارستان و به سختی اینکارو میکنه!

از طرفی ب عامر خبر میدن که کار تموم شدس و عامر هم ازشون میخواد که حالا ادرس بیمارستان و پیدا کنن!اکیا که خیلی تنهاست و در مونده اول ب صالح زنگ میزنه ولی صالح جواب نمیده،اجبارا ب لیلا زنگ میزنه و اونم فوری میاد!عمل کمال با موفقیت انجام میشه و سریع ب بخش منتقلش میکنن اکیا ذوق زده منتظر ب هوش اومدنشه ولی حرف های کمال قلبشو میشکونه

کمال میگه میدونم کمکم کردی ممنون ولی دیگه بهتره بری اکیا با بغض میخواد بیمارستان و ترک کنه که مصادف با زمانی میشه که عامر هم داره ب ملاقات کمال میاد ولی خوشبختانه همدیگرو نمیبنن و اکیا از همونجا میره آتلیه!عامر هم که حالا نقشه شو ب خوبی انجام داده میره تا به کمال بفهمونه حدشو عامر:ب خیر گذشت کمال خان کمال:میخوام بپرسم کی بهتون گفت ولی کاملا مشخصه چجوری فهمیدید لیلا از صحبت هاشون متوجه میشه که کار عامر بوده و با طعنه میگه کمال تا کسایی که دوسش دارن و داره هیج اتفاقی واسش نمیفته!عامرکه تازه متوجه لیلا شده فک میکنه خواهره کماله ولی کمال بهش میگه لیلا دوستمه و در اخر لیلا با گفتن اینکه تو بیمارستان فقط نزدیک های بیمار میتونن بمونن عامر و میفرسته که بره .

اکیا تو گالری مشغول دیدن فلش هاست و عامر هم داره میاد پیشش اولین فلش و باز میکنه و داره همون صحنه ای که عامر و اوزان اون دخترو دفن کردن میبینه که عامر سر میرسه و اکیا سریع همه چیزو جمع میکنه و میریزه داخل کیفش تا اون چیزی نبینه .

عامر با طعنه میگه شب زنده دار شدی؟ اکیا:کار داشتم باید میموندم تو واسه چی اومدی؟ عامر:اومدم تورو ببرم اکیا:من کار دارم و تا صبح میمونم بهتر که بری و یکم دیگه بحث میکنن که میرسن ب دروغ گویی عامری که مادرشو پنهون کرده،اکیا:هر کاری ازت برمیاد معلوم نیست با زن بیچاره چیکار کردید عامر کمی بغض میکنه:من با مادرم کاری نکردم،ولی اون با من کرد دیدی راجب مادر بودن خیلی میگن مگه نه؟ وقتی مریضه شب تا صبح بالاسرش منتظر میشی؛مادری…با عکساش در دودل میکنی نگرانش میشی حتی اگه ندونی میخوای چیکار کنه؛مادری…لازم نیست ببینیش تا بفهمی میخواد چیکار کنه،هر لحظه حسش میکنی چون مادری…!ولی مادر برای من تا زمانی مادره که از من نگذره وقتی گذشت دیگه مادر نیست!

همه اینا رو زمانی میگه که اکیا رو برده پیش مادرش تا ببینتش!عامر به اکیا توضیح میده که وقتی پنج سالش بود مادرش خودکشی کرد و خودشو انداخت پایین ولی دلیلشو نمیدونه

و حالا که قادر فهمیده جای اون فلش ها تو گاو صندوق خالیه به عامر زنگ میزنه:نذاشتم بیای تو خونم اومدی نذاشتم بیای تو اتاقم اومدی هرجوری که اون فلش هارو دزدیدی میای بهم پسشون میدی! اما عامر با حرص میگه وقتی نمیتونستی نگهشون داری چرا برشون داشتی من برنداااشتم بابا ولی دست اونی که برداشته درد نکنه

اکیا کیفشو که توش فلشه رو محکم فشار میده

کمال هم بالاخره وقت مرخصیش میرسه وفهمیه برای عیادت پسرش میاد به بیمارستان .

 

قسمت چهل و سوم 43 سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :

وقتی فهیمه میاد لیلا فوری فرار میکنه چون کمال بهش گفته بود ب خانوادم چیزی نگو بالاخره کمال مرخص میشه و همه برای عیادت و اینکه پیشش باشن میرن خونه خودش!صالح که تازه از موضوع باخبر شده میاد و از اینکه اون موقع نبوده معذرت خواهی میکنه زینب با دیدن صالح میگه من برم بیرون ی هوایی بیرون بخورم،میام

همینکه نزدیک خونه اکیا اینا میشه اوزان میاد از خونه بیرون!زینب راهشو کج میکنه که بره ولی اوزان میپرسه چی شده زینب چرا اینجوری با من رفتار میکنی حتی سلام هم بهم نمیکنی و فقط واسه رفع تکلیف ب چشمام نگاه میکنی .

زینب با مسخرگی میگه:سلام و زل میزنه توچشماش:حالا خوب شد؟

صالح از دور اوزان و میبینه و میدوعه سمتش اوزان هم میترسه و فرار میکنه تو خونه .

زینب:دستت درد نکنه داداش صالح اینم کنه شده ول نمیکنه میبینمت و میخواد بره که صالح محکم بازوشو میگیره:حالا دیگه شدم داداش صالح؟زینب:اوف سر زبونم بود گفتم گیر نده دیگه .

اکیا راجع به چاقو خوردن کمال با حیدر صحبت میکنه، حیدر میگه حتما کاره عامره چون فهمیده فلش هارو برداشته ولی اکیا میگه کاره اون نیست چون خودشم صبح از قادر شنید که فلش ها گم شدن اون موقع کمال بیمارستان بود!

حیدر:نمیدونم کاره کی میتونه باشه فقط میدونم باید از شر اون فلش ها خلاص شی من نمیخوام تو دردسر بیفتی و اکیا هم قبول میکنه از پنجره میبینه که کمال مرخص شده براش سوپ درست میکنه و میبره خونش ولی کمال میزنه تو ذوقشو میگه نمیخورم حتی وقتی که میخواد زخمش که باز شده رو ببنده بهش اجازه نمیده بهش دست بزنه

اکیا با گریه از اون خونه میره و دقیقا چند دقیقه بعد آسو میرسه خونه کمال اون زخمشو میبنده . اکیای بیچاره هم از دور نگاه میکنه وحسرت میخوره و میره تا ورزش کنه و حرصش و خالی کنه و یاسمین هم مثه همیشه برای گوش دادن ب حرف هاش میاد .

اکیادر حال دویدن روی تردمیل:درد اونو درد خودم میدونم چون آدمم اون برخورد بدش به کنار اون دختره دراز و راه میده خونش براش زخمشو ببنده یکی نیست بگه 

کمال دوستت نداره دیگه،ندارههه . یاسمین:انگار ب کمال چاقو نخورده و چاقوی حسادت آسو بهت خورده اکیا بدو بدو تو میتونی…

عامر بعد از اینکه متوجه میشه فلش ها نیست میره پیش قادر تا بفهمه کاره کی میتونه باشه اولین نتیجه ای که میرسن اینکه فلش ها تو روز مهمونی گم شدن عامر:بابا چرا مهمونی و تو خونه خودت گرفتی؟عامر یکم فکر میکنه و پیشنهاد کمال و یادش میاد همین که دهنشو باز کنه اسمه کمال و بگه عامر متوجه همه چی میشه و تنها چیزی که براش عجیبه اینکه کمال از کجا خبر داشته اون فلش وجود داره و کجاست!

قادر ب افسانه شک میکنه و مستقیم میره تا حقیقت و بفهمه گوشه ای از اتاق گلوشو میگیره و ازش میپرسه تو به کمال گفتی با پول خریدت؟چون تو فقط خبر داشتی و افسانه قسم میخوره که به هیچ کس چیزی نگفته!حیدر تمام وقت پشت اون دره و همه چیزو میشنوه،تنها کاری که از دستش برمیاد اینکه به اکیا خبر بده کمال تو خطره و عامر بهش شک کرده اکیاهم میگه از وقتی کمال اومده تو زندگیم داره آسیب میبینه من خودم ی راه حلی دارم .

 

قسمت چهل و چهارم 44 سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :

عامر بعد از اینکه حیدر و لیلا رو مشغول حرف زدن دیده بود کنجکاو شده بود و از طوفان خواسته بود تا بفهمه لیلا کیه و چ ربطی ب حیدر داره،بعد از تموم شدن تحقیقات طوفان عامر میفهمه که لیلا و ویدان خواهرن و تنها سوالی که پیش میاد اینه؛چرا از همه مخفی کردن؟!

کمال بعد از اینکه خوب شد تصمیم گرفت تا اون آدمی که اجیر کرده بودن بهش چاقو بزنه رو پیدا کنن و زهیر در عرض یک شب اون آدم رو پیدا کرد و برد ی جایی تا بتونن ازش اعتراف بگیرن ولی اون نه تنها چیزی نمیگه بلکه اینکه ب ی نفر چاقو زده رو هم گردن نمیگیره!کمال به زهیر میگه اشکالی نداره ما تا فردا صبح صبر میکنیم!

وقتی میرسه خونه آسو واسش شام درست کرده و منتظرشه کمال یکم غافلگیر میشه ولی بعدش تشکر میکنه و میره دستاشو بشوره که اکیا مسیج میده “خوبی”؟همون لحظه آسو مسیج رو میبینه و زود گوشی و دوباره ب حالت قبل برمیگردونه وقتی میبینه کمال مسیج و میخونه ولی جواب نمیده خیلی خوشحال میشه !بعد از خوردن شام کمال میگه بهتره بری آسو چون صالح داره میاد و آسو رو راهیش میکنه…

صالح با حال خراب میاد و با کمال حرف میزنن آخرم گریش میگیره و میگه تو نذاشتی اون پسره رو بدم دست پلیس من حتی میتونستم اون خونه رو آتیش بزنم اما کمال میگه نمیشه داداش،چون عشقم اونجاست صالح:راست میگی اگه منم زینب اونجا بود دلم نمیومد همچین کاریو بکنم…

اکیا ب محض اینکه عامر میاد وسایلشو جمع میکنه و میخواد بره بیرون که عامر جلوشو میگیره:کجا میری عزیزم؟اکیا:میخوام ی سر برم خونه بابات،شبه مهمونی کیفمو اونجا جا گذاشتم در ضمن ی سر هم به بابات میزنم!عامر با شک بهش نگاه میکنه:میگم کیفتو بیارن در ضمن بابام خونه نیست ولی اکیا ب بهونه هواخوری میره و عامر هم تعقیبش میکنه

اکیا میره خونه قادر و مستقیما میره سر گاو صندوق و داره فلش هارو میذاره که در باز میشه و عامر میاد تو . عامر:عزیزم کمتر زنی شالشو تو گاو صندوق جا میذاره… اکیا:ازت فقط ی چیز خواستم عامر،اون فلش دیسک هارو عامر:خب نمیشد که بهت بدم عزیزم حالا توشو دیدی؟البته خوب شد که دیدی ی سری مسائل برات دوباره تکرار شد و یادت اومد اوزان اصلا نمیتونه تو زندون دووم بیاره اکیا باشنیدن این حرفا میخواد بره که عامر یهو ی چیزی یادش میاد:راستی رمز این گاو صندوق چیه اکیا؟اکیا ترسیده ب عامر نگاه میکنه که عامر در گاو صندوق و میبنده و از اکیا میخواد که بازش کنه و در عین ناباوری اکیا ب راحتی اونو باز میکنه . اکیا:آدم هایی مثه تو فقط ی بار ب دنیا میان و حتی ساعتی که دادنت بغل بابات هم مهمه خوده بابات همیشه میگفت:17:17 و میره!

اکیا زمانی و به یاد میاره که رمز گاو صندوق رو نمیدونست و به کمال زنگ زد تا ازش بپرسه اکیا:کمال رمز گاو صندوق قادر چی بود؟من الان سر گاو صندوقم زود باش عامر داره میرسه!کمال:تو چیکار کردی ای بلای آسمونی و زنگ میزنه ب زهیر و رمز گاو صندوق و میگیره ازش! توراه اکیا به کمال زنگ میزنه و میگه نگران نباش همه چی خوب پیش رفت،کمال:برای چی اینکارو کردی اکیا : برای اینکه از تو محافظت کنم نمیخوام توام تو جهنمی که من هستم غرق شی و همینجوری دارن حرف میزنن که ماشین هاشون باهم برخورد میکنه 

اکیا میگه چرا با این زخمت اومدی کمال؟کمال هم میگه وقتی اونجوری حرف زدی دیگه نتونستم خودمو نگه دارم و با ی خداحافظی غمناک از هم دیگه جدا میشن!

زهیر به کمال زنگ میزنه و میگه داداش این حرف نمیزنه بذار من ب زبون خودم ب حرفش بیارم،کمال میگه لازم نیست زهیر از اولم قصد ما این نبود که حرف بزنه !طبق نقشه کمال زهیر خودشو ب خواب میزنه و اون مرد ب خیال خودش فرار میکنه ولی کمال از دور مراقبشه تا بفهمه میره پیش کی…

اکیا صبح میره خونه کمال و داره بررسی میکنه که خونست یا نه که آسو میاد وقتی میبینن کمال نیست همزمان گوشیو در میارن که زنگ بزنن بهش ولی اکیا میگه بذار من بزنم!کمال جواب اکیا رو نمیده آسو میگه بذار من بزنم و در عین تعجب کمال جواب میده و میگه ب خانوادم چیزی نگو حالم خوبه!آسو که حالا فرصت خوبی براش پیش اومده که اکیا رو بسوزونه با اینکه کمال قطع کرده میگه باشه عزیزم فقط خواستم سوپرایزت کنم و اکیا با حرص میره:همیشه از من جلوتره!

عامر میره پیش لیلا وجوری رفتار میکنه که به لیلا بفهمه میدونه خواهر ویدانه و سعی میکنه بفهمه رازشون چیه ولی لیلا بهش محل نمیده و بیرونش میکنه .

 

قسمت چهل و پنجم 45 سریال اکیا ” کاراسودا ” :

لیلا بعد از رفتن عامر ب کمال زنگ میزنه،کمال:امروز همتون دارید نوبتی زنگ میزنید خوبم لیلا نگران نباش!و لیلا داستان اومدن عامر رو براش تعریف میکنه،اینکه فهمیده من کیم و حتی تهدید هم کرده کمال ب لیلا توصیه میکنه ک زودتر همه چیزو به اکیا بگه چون طبق شناختی که از عامر داره ممکنه تورو از چشمش بندازه،لیلا هم بلافاصله بعد از صحبت با کمال ب اکیا زنگ میزنه و ازش میخواد تا سریع تر ببینتش!اکیا هم میگه باید یکم با اوزان صحبت کنم بعدش حتما میام…

اکیا هرچی سعی میکنه با اوزان صحبت کنه اون هی دوری میکنه،اکیا:اوزان،حواست هست چقدر داری ازم دور میشی؟حتی دیگه باهام دردودل هم نمیکنی همه اینا بخاطر کماله؟اوزان:اووو کی جرات داره ب عشق اول شما جسارت کنه وبازم بهش بی توجهی میکنه اکیا هم در عوض یکی از وسایلاشو برمیداره و فرار میکنه و این زمانی اتفاق میفته که عامر مشغول صحبت با حیدر و ویدان هستش و داره ماجرای خواهر ویدان رو میگه!اکیا که همه چیزو شنیده متعجب از همه میخواد تا براش تعریف کنن جریان چیه اکیا:تو خواهر داری مامان؟ویدان:آره ولی توضیح میدم برات خواهش میکنم بشین عامر :تازه غریبه هم نیست دوست کمال،لیلاست!خب من میرم همدیگرو نخورید لازمتون دارم و خانواده سزین رو باهم تنها میذاره اکیا ادامه میده:چرا مخفیش کردید؟چرا تو هیچ کدوم از عکسای خانوادگی نیست؟میدونید ما ی خانواده نیستیم…و میره خونه لیلا ی نگاه ب دور و بر خونه میندازه:دارم نگاه میکنم ببینم چی و ازدست دادم که متوجه نشدم!لیلا میفهمه که اکیا از همه چی خبر داره و اشک تو چشماش جمع میشه:پس میدونی همه چیزو . اکیا که از پنهون کاری لیلا خیلی ناراحت شده ازش میخواد که توضیح بده،که چرا اینجوری شده لیلا:من نامزد سابق بابات بودم،روز عروسی مادرت گفت که حاملس…اکیا با تعجب ب لب های لیلا زل میزنه!

عامر میره کافه تا زینب رو ببینه زینب با ناراحتی میگه:تو از من خسته شدی عامر؟نه زنگامو جواب میدی نه مسیج هامو نه ب دیدنم میای عامر:نه خسته نشدم ولی زنم،اون همه چیزو فهمید!خواستم برای چیزی که میخوام بجنگم ولی زنم نذاشت هرچی گفتم برو نرفت،چسبیده بهم.. تو حاضری با همچین آدمی بمونی؟ آدمی که نمیدونه کی از زنش جدا میشه؟زینب یکم با شک نگاهش میکنه عامر:همینه،همین شک!من جوابمو گرفتم و بلند میشه تا بره زینب جلوشو میگیره و میگه نه عامر،بخاطرت هرکاری میکنم من خیلی دوستت دارم و بغلش میکنه .

کمال به کمک زهیر خونه کسایی که بهش چاقو زدن رو پیدا میکنه و کاری میکنه که خودشون با پای خودشون برن کلانتری و اعتراف کنن که بهش چاقو زدن و بلافاصله بعد از اون پلیس ها برای دستگیری عامر به خونش میرن و کمال هم از دور نظارگره همه چیزه…قبل از رفتن عامر میاد و از کمال میپرسه اومدن این پلیس ها ب تو ربطی داره(چون پلیس ها راجب جرمش چیزی نگفتن فقط برای بردنش اومدن)کمال هم با غرور میگه من عادت ندارم پشت سر کاری کنم همیشه روبازی میکنم برو آدم بودن رو یاد بگیر عامر هم با حرص میگه پشیمون میشی از این کارت و همراه پلیس ها میره…

کمال وقتی میاد خونه اکیا رو گریون تو خونش میبینه،اکیا ازش میپرسه تو خبر داشتی؟کمال:منم تازه فهمیده بودم موضوع خانوادگی بود درست نبود من بگم اکیا:دیگه خسته شدم دیگه کم آوردم و مابین گریه هاش کمال و بغل میکنه یهو به خودش میاد و معذرت خواهی میکنه و دسته کمال و میگیره و میبره تو باغ کمال:کجا؟ اکیا: بیا دیگه وقتشه رازمو بهت بگم و خودمو راحت کنم، بعد از اینکه یکم از بچگیش با اوزان و اتفاقات دیگه تعریف میکنه وقت گفتن حقیقت میرسه: من رازمو ب نبودنت گفتم کمال،هیچ چیز واسم سخت تر از نبودن تو نبود من تو راهی بودم که بازگشت نداشت کمال:همیشه ی راه برگشت وجود داره تو باید خودت بخوای اکیا:کشتن ی نفر و لاپوشونی کردن اون راه برگشت نداره کمال برادر من پنج سال پیش یکی و کشت برادر من قاتله و کمال با تعجب ب اکیا زل میزنه .

 

قسمت چهل و ششم 46 سریال اکیا :

کمال که هنوز از چیزایی که شنیده شوکه ست،مات به اکیا نگاه میکنه!

اکیا:چرا هیچی نمیگی هان؟حق داری و گریه ش میگیره!کمال بدون هیچ حرفی اولش نگاهش میکنه و یهو محکم بغلش میکنه…موقع جدا شدن میخوان همدیگرو ببوسن ولی کمال میکشه عقب:نه،این درست نیست اکیا:آره چون من هنوز متاهلم درست نیست کمال:چرا از اول بهم نگفتی اکیا؟اگه بهم گفته بودی من نمیذاشتم حتی اون انگشتر از دستت رد بشه اکیا:نمیتونستم کمال اوزان اگه میرفت زندان میمیرد چاره ای نداشتم همینکه کمال میاد بگه باز فرصت هست بیا اوزان و…اکیا حرفشو قطع میکنه و میگه اصلا حتی فکرشم نکن اوزان حتی ی روز هم دووم نمیاره اونجا و میره!

اما بین راه وایمیسته!کمال بهش میگه چی شد اکیا؟ اکیا:حس میکنم راه خونمو گم کردم،بین ی مشت دروغ و راز گم شدم کمال کمال زل میزنه ب چشماشو میگه خونه تو منم اکیا،بیا بریم ب اندازه 5 سال حرف زدن بهم بدهکاری و میبرتش خونه براش شیر گرم درست میکنه و اکیا راجب اون شب توضیح میده و خواهش میکنه از کمال که دنبالشو نگیره،چون از عامر میترسه از اینکه بلایی سر کمال بیاره!اما کمال کوتاه نمیاد و میگه درسته همه چیزو تعریف کردی ولی ی جای کار انگار میلنگه!راستی اونی که بهم چاقو زده بود رو پیدا کردم از آدم های عامر بودن اکیا باز پافشاری میکنه که کمال از عامر دور باش کمال با این حرفش ناراحت میشه و میخواد بلند شه که اکیا میگه تو دیگه ولم نکن،من فقط کنار تو نفس میکشم.کمال بغلش میکنه و میگه نگران نباش من ی راهی پیدا میکنم،نجاتت میدم اکیا هممون رو نجات میدم…

عامر که از قبل فکره اینکه اون آدمها دست پلیس بیفتن به فکره این روز بوده به راحتی خودشو نجات میده و میاد بیرون،موقع خارج شدن وجود خبرنگار ها اتیش انتقامشو تند تر از همیشه میکنه! به محض نشستن تو ماشین با زینب قرار میذاره و مدام ب قادر یاد آوری میکنه که مقصر همه چیز تویی..تو با اخراج من باعث شدی کمال به خودش اجازه همچین کاریو بده…

ویدان که دیگه از نیومدن اکیا خیلی نگران شده با فکره اینکه پیش لیلاست میره خونش،اما لیلا میگه اینجا نیست و رفت . ویدان میگه راحت شدی فرصت برای انتقام پیدا کردی اما خودشم میدونه که داره مزخرف میگه و مقصر تمام اتفاقات خودشه.موقع رفتن لیلا ازش میپرسه ارزش داشت که بخاطر همین عشقی که میگی خواهرتو از دست دادی؟ویدان هم میگه اره،هر لحظه اش داشت!لیلا:تو اینقدر ناراحتی که حتی نمیتونی درست دروغ بگی…برو و بیشتر از این خودتو تو چشمم خار نکن .

ویدان با ی حال بد میره خونه،اوزان با دیدن مادرش دلش میسوزه و بغلش میکنه،اول بهش میگه نگران نباش من پشتتم مامان تو فقط عاشق شده بودی همین!اکیارو هم میرم الان برات پیدا میکنم!و میره ب سمت خونه کمال . اکیا که بعد از شنیدن حرفای کمال تو بغل کمال خوابش برده بود بیدار میشه و کمال و میبینه که تو خواب زل زده بوده بهش

اکیا:کاش این ارامش هیچ وقت تموم نشه کمال:تموم نمیشه اکیا،اگه خودت بخوای..هر اشتباهی ی مجازاتی داره اوزان هم اگه…اکیا حرفشو قطع میکنه نه کمال امکان نداره میدونستم،اگه بهت بگم همینو میگی واسه همین بهت نمیگفتم ولی امکان نداره کاری نکن بین تو و خانوادم یکی و انتخاب کنم!

کمال با بغض میگه:راستش تو 5 سال پیش همین کارو کردی و همین موقع اوزان در میزنه 

اوزان عصبانی رو به کمال میگه:از ما دور باش تو فکره اکیا رو بهم میریزی کمال:چرا میخوای از اکیا دور باشم از چی میترسی؟اوزان یکم میترسه:ب همون دلیلی که تو نمیذاری من خواهرتو ببینم…اکیا دیگه اجازه بحث بیشتر بهشون نمیده و همراه اوزان میرن خونه!کمال ب زینب زنگ میزنه و ازش میخواد تا بیاد خونش!و این باعث میشه عامر تا حدودی نقشش خراب شه و زینب و برگردونه

اکیا ب محض رسیدن ب خونه بحثش با ویدان و حیدر شروع میشه،و میگه کاش هیچ وقت هیچی و نمیفهمیدم کاش بابام هنوز همون قهرمان تو ذهنم بود حالا دیگه میتونید ماسک ها تونو بردارید!پدری که ب نامزدش خیانت کرد و خواهری که به خواهر خودش خیانت کرد و گفتن این حرف همانا و رسیدن عامر همون لحظه همانا

زینب که حالا خونه کماله .کمال ازش میپرسه تو چیزی از زندگی اوزان نمیدونی؟از اینکه رازی یا چیزه دیگه ای داشته باشه؟زینب:نه منو اوزان زیاد همدیگرو نمیشناختیم داداش کمال:خب باشه حالا بگو ببینم مغازه عروسک فروشی میشناسی باهم بریم؟ زینب:عروسک فروشی؟کمال میخنده و میگه اره میخوام برگردم ب روزای بچگیم..

صبح اکیا وقتی بیدار میشه ی فرفره نزدیک اتاقش در حال چرخشه و ی نامه هم کنارش…

 

قسمت چهل و هفتم 47 سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :

اکیا با چشم های خواب آلود نامه رو باز میکنه:بچگیت رو پیدا کنیم؟وبا خنده میره سمت باغ و نشونه هایی که کمال براش گذاشته بود و دنبال میکنه تا میرسه ب ی تیر کمون

همینکه میاد به کمال زنگ بزنه و کمک بگیره ی مسیج میاد:تقلب نداریم😁🚫

بالای درخت ی بادکنک بزرگه،اکیا میره سمتش و هرچی با تیر کمون سعی میکنه بزنه بهش تا بترکه نمیشه همون لحظه کمال میاد و دستشو میذاره رو دستش و باهم شلیک میکنن و بادکنک میترکه اکیا باخنده میگه ی چیزی افتاد اونجا و میدوعه سمتش، ی برگه ست که میخواد بازش کنه ولی کمال میگه بازش نکن بذار این رازه من باشه!هروقت فک کردی ازت دست میکشم اینو بازش کن و اکیا قبول میکنه بعد از اون میبرتش سمت اون چاهی که اکیا پیشش اعتراف کرد و یه هدیه بهش میده اکیا با ذوق بازش میکنه و میبینه ی عروسک شبیه همون عروسکیه که خاطرشو برای کمال تعریف کرده بود:چجوری پیداش کردی کمال؟ کمال:تو صفحت عکسشو دیدم،دادم برات از روش بسازن اکیاهم در عوض بغلش میکنه و ازش تشکر میکنه!

کمال زل میزنه به چشمای اکیا:شاید نتونم گذشته رو تغییر بدم ولی میتونم اینده رو بسازم فقط ی چیزایی منو بیقرار میکنه و بحث اوزان رو پیش میکشه…اکیا باز ازش خواهش میکنه که تحت فشار نذارتش و دست از این موضوع برداره و با عروسکش میره خونه!

اوزان ازش میخواد تا ببرتش پیش لیلا و باهم آشناشون کنه،اکیا هم با کمال میل قبول میکنه و باهم میرن پیش لیلا وقتی میرسن کلی خبرنگار جلوی در وایستادن و راهو بستن و مدام راجب اینکه چرا خالتون رو قایم کرده بودید میپرسن . اکیا و اوزان بی توجه به اونها میرن تو خونه و اکیا اوزان رو به لیلا معرفی میکنه و همینکه لیلا میاد اوزان و بغل کنه اوزان خودشو میکشه عقب و کاملا بهش خودشو بی میل نشون میده برعکس لیلا…

کمال وقتی میره شرکت ی عده جلوی در هستن ودارن بلند بلند اعتراض میکنن این دقیقا برمیگرده به نقشه عامر،که با تغییر دادن مسیر نهر آب باعث شده کار کشاورزا دچار مشکل بشه و چون کمال مدیر این پروژه ست همه چی رو از چشم اون ببینن…علاوه بر اون طوفان دو نفر رو اجیر کرده که اتیش اعتراض رو تند تر کنن و همونا نمیذارن کمال صحبت کنه و بهشون توضیح بده که به زودی مشکل رو حل میکنم!قادر همه چیزو برای اینکه مقصر تمام اتفاقات کمال باشه آماده کرده و این به این معنیه که فعلا کمال تو دردسر افتاده…

کمال که کاملا غافلگیر شده ولی با اینحال سعی میکنه همه رو اروم کنه و بهشون اطمینان بده که همه چیزو درست میکنه ولی سخت تر از چیزیه که فکرشو میکنه…قادر که ی فرصت برای خورد کردن کمال پیدا کرده سعی میکنه با حرف زدن بهش بفهمونه که مدیر لایقی نبوده،علاوه بر اون تاکید میکنه که کار عامر نمیتونه باشه چون اون حق امضا نداره…اما کمال اینو خوب میدونه که نیازی ب امضا نیست همینکه پای اسم کوزجی اوغلو ها در میون باشه کافیه…عامر هم مثل پدرش با غرور اشتباه کمالو بهش گوشزد میکنه و میگه امیدوارم از چشم من نبینید چون هم مدیر شمایید و هم من حق امضایی ندارم مثله پدرش قادر…

عامر که تا الان یکی از نقشه هاشو ب خوبی اجرا کرده نوبت به نقشه دومش میرسه،جوری برای مغازه پدر کمال صحنه سازی میکنه که برای پلمپ نکردن مغازش باید مبلغ سنگینی رو بده!حسین اول میخواد که از کمال این پول رو بگیره ولی تانر برای اینکه بیشتر ب چشم پدرش بیاد پولی که عامر برای مغازه بهش داده بود و ب جای جریمه میده و با افتخار هم برای کمال تعریف میکنه و پز میده!

عامر که از قبل از آسو ی خوردن ی قهوه رو قول گرفته بود باهم ب ی کافه میرن و عامر که کاملا از نقطه ضعف آسو که همون کمال هست خبرداره سعی میکنه بهش بفهمونه برای رسیدن به کمال باید به خانوادش نزدیک بشه…

لیلا که وضع خبرنگار های پایین رو میبینه ی تصمیمی میگیره..اونا رو به خونه دعوت میکنه و توضیح میده:من نگفتم اکیا و اوزان خواهر زادمن چون هیچ کس ازم نپرسید،درسته ویدان و حیدر اینقدر شناخته شده هستن که ممکنه هر روز باهاشون رو ب رو بشید ولی چون من معروف نبودم و منو ندیدید ب این معنیه که قایم شدم؟؟در مورد خصومت با خواهرم هم ما باهم مشکلی نداریم مطمئنا خود ویدان هم براتون تعریف میکنه بعد از مصاحبه اوزان و اکیا از اونجا میرن و اوزان مستقیم میره خونه زینب و باز حرفای همیشگی 

زینب اینبار برای حس تحریک عامر بهش زنگ میزنه و میگه این اوزان عاشقم شده و ولم نمیکنه عامر هم در جواب میگه اونو بیخیال بچست و ازش میخواد که امشب همدیگرو ببین اونم تنها و بهش میگه از وجود شریک داداشت آسو استفاده کن..

شب وقتی آسو برای شام دعوت شده خونه کمال اینا زینب ب بهونه خونه سما میخواد بره بیرون ولی کمال بهش اجازه نمیده .

 

قسمت چهل و هشتم 48 سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :

آسو که حس میکنه زینب خیلی ناراحت شده میره پیشش و باهاش حرف میزنه:از اینکه نذاشتن بری بیرون میای تو اتاقت و با لباس رو تختت گریه میکنی معلومه،تو عاشقی دختر!

زینب هم که اون لحظه ی نفر رو پیدا کرده که باهاش همدردی کنه بغلش میکنه و میگه ی سینمای ساده هم نمیتونم شب برم این چ زندگیه اخه ولی آسو بهش میگه اگه با من باشی اجازه میدن که برید سینما و برگردید .

صبح قادر ی جلسه تشکیل میده و ب حمایت از عامر میگه در نبود عامر خیلی از موضوعات بهم ریخته کیا موافقن که برگرده سرکارش و اکثریت موافق هستن،ب این ترتیب عامر دوباره ب شرکت برمیگرده و ی مسیج هم ب زینب میده که شب میخوام هتل ببینمت…

کمال بعد از اینکه از خونه پدرش رفت به اکیا مسیج میده که باید ببینمت امشب،بهونه نباید بیاری تو هروقت باهام کار داشتی میومدی در خونم و روی بیشه باهم قرار میذارن…

کمال باز میره سر موضوع عامر و میگه من مطمئنم عامر ی نقشه ای تو این کار داره اون همیشه دنبال تصاحب تو بوده و دقیقا دست رو نقطه ضعفت گذاشته،تنها کسی که حاضری براش بی قید و شرط فدا شی کیه؟ اکیا : بردارم اما میدونی فرق منو تو چیه کمال ؟ تو اون فلش ها رو مثه من ندیدی که بفهمی هیچ جای امیدواری نیست،ولی من دیدم و بعد ی فلش در میاره و به کمال میده:چون میدونستم بازم پیگیر میشی ازش کپی رایت کردم ولی قبلش ازت خواهش میکنم کمال اگه واقعا جای امیدی نیست منو الکی امیدوار خودت نکن که ایندفعه میمیرم! کمال هم بغلش میکنه و میگه هدف من فقط آزاد کردن توعه .

صالح مست تو قهوه خونست که میبینه کمال بهش زنگ زده ، میره سمت خونه کمال ولی بین راه دم خونه اکیا وایمیسته:نونمو سوزوندی،همه چیو ازم گرفتی کاش حداقل اون قایق رو برام میذاشتی و یهو با عصبانیت در خونشو میزنه و داد و فریاد راه میندازه:بچه سوسول بیا بیرون ببینم کمال که صدای صالح رو شنیده فورا برای کمک میاد و عامر و اکیا هم همون موقع میرن بیرون تا ببینن چ خبره!کمال بهشون میگه یکم مست کرده برید تو ولی عامر مثه همیشه اول تیکه خودشو میندازه و بعد میره تو .

ویدان فورا میره برای مواخذه کردن اوزان:این آدم چی میگه اوزان؟تو کشتی شو آتیش زدی؟تو هنوزم با اون دختره دهاتی قرار میذاری؟

اوزان:من نمیخواستم کشتی شو اتیش بزنم اما ویدان ول کن نیست و به مواخذه کردنش ادامه میده،اوزان ی لحظه دیوونه میشه و میگه بس کنید!اره عاشق شدم ی بار ب جای اینکه سرزنشم کنید پشتم باشید ما هیچ چیزمون شبیه ی خانواده نیست اینجا فقط ی قبرستون پر از امکاناته همون دختر دهاتیه که میگی مامان نگران نباش حتی اگه من هم عاشقش باشم اون حتی بهم نگاه نمیکنه،ولی من ب همتون ثابت میکنم که چقدر زینب رو دوست دارم،ثابت میکنم . اکیا که از وضع متشنج خونه اعصابش خورد شده میره پیش لیلا!عامر سعی میکنه جلوشو بگیره اما نمیتونه…

صالح مست داره ب سمت خونش میره که دو نفر میان سمتش:حالا دیگه ب خونه حمله میکنی اره؟صالح:هه اون اوزان سوسول و عامر خیار فرستادنتون نه ؟

و همینکه میان درگیر بشن کمال مثه سوپر من سر میرسه و ناکارشون میکنه دوباره سعی میکنه ب صالح نزدیک بشه اما صالح پسش میزنه:همه ولم کردن توام ولم کن

تو نمیتونی درد منو درمان کنی کمال برو و هرچی کمال صداش میکنه بی فایدست!کمال ب عامر زنگ میزنه و میگه بس کن دست از اذیت کردن ادم هایی که دوستشون دارم بردار،آدم باش بعد از اون میره خونه لیلا که اکیا هم اونجاست اول میخواد بره تا اونا خاله و خواهر زاده تنها باشن ولی نمیره!

کمال باز با اکیا صحبت میکنه: اکیا من باور دارم که عامر ی دستی تو کار داره،ممکنه همه اینا برنامه ریزی شده باشه حالا که اون فیلم رو دیدم مطمئن تر شدم ولی اکیا خواهش میکنه که حداقل امشب از این موضوع حرف نزنه

لیلا شروع میکنه از کمال؛جرات یا حقیقت؟ کمال:حقیقت لیلا:هنوز اکیا رو دوست داری؟ کمال:من مجازاتشو قبول میکنم ولی اکیا مجازاتشو رد میکنه و کمال مجبور میشه بگه دوستت دارم . نوبت ب اکیا میرسه:جرات یا حقیقت؟ اکیا:جرات و لیلا ی اهنگ میذاره و به اکیا میگه باید با کمال برقصی اکیا:با من میرقصی؟ کمال:نه ولی هرجور شده راضیش میکنه و شروع میکنن ب رقصیدن .

 

قسمت چهل و نهم 49 سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :

اکیا بعد از اون رقص خسته روی مبل خوابش میبره،کمال هم با عشق بهش زل میزنه،بارها دستشو میبره جلو تا لمسش کنه ولی منصرف میشه و همونجا رو پاش خوابش میبره 

صبح وقتی اکیا از خواب بلند میشه کمال رو میبنه که همونجا نزدکیش خوابیده،آروم موهاشو نوازش میکنه تا از خواب بیدار میشه کمال:تو داشتی منو تو خواب دید میزدی؟

اکیا؛مثه همون کاری که تو کردی .

کمال باز راجب اوزان میخواد حرف بزنه،و اکیا هم مثله همیشه میگه فقط اون فلش ها رو از بین ببر و پیگیر نشو!بعد از اون میره تا ب زمین هایی که بهشون آسیب رسیده بود رسیدگی کنه،وقتی حال بد اون همه آدم بیچاره رو میبینه دست همشونو میگیره و میبره کلانتری تا هم از دست خودش هم عامر و هم قادر بخاطر این سهل انگاری شکایت کنن…با اینکه پای خودشم گیر میفته ولی اینکارو میکنه و این تا حدودی باعث میشه نقشه عامر ب ضرر خودش بشه،وقتی طوفان این خبر و به عامر میده فوق العاده عصبانی میشه و سر طوفان خالی میکنه…

کمال میره پیش زهیر و همه چیو براش تعریف میکنه!و ازش ی سوال میپرسه:اگه ب فرض مثال من یکی و کشته باشم چجوری ثابت میکنن من قاتلم؟

زهیر که فک میکنه کمال داره خودشو میگ:دیگه تا اون حد؟کمال: گفتم نه! زهیر:خب اول میرن سراغ اثر انگشت روی اسلحه،یا باید برن سر جسد!ینی باید جسدی باشه که قتلی هم رخ داده باشه دیگه… همین موقع کمال ی جرقه تو ذهنش میزنه و میره تا عملیش کنه

آسو طبق قولی که ب زینب داده بود همه چیزو جور میکنه تا با دوست پسرش بره بیرون!عامر زینب رو به سینما میبره و به عنوان سورپرایز بازیگر فیلمی که در حال پخشه ینی مورات بوز همراهشون فیلم رو تماشا میکنه بعد از اون زینب رو به یه هتل میبره و ی تخت پر از گل براش درست کرده اول زینب راضی نمیشه:همه چیز خیلی سریع داره پیش میره نمیدونم چجوری چشمامو رو بعضی چیزا بستم،انریکه متاهلی ،یا حتی داداشم من خیلی دوستت دارم ولی میترسم!اما عامر با زبون بازی مخصوص خودش راضیش میکنه و زینب و عامر باهم بووووق .

وقتی زینب از حموم میاد بیرون عامر ازش میپرسه:پشیمونی؟زینب مثه دخترهای خجالتی سرشو میندازه پایین و میگه نه عامر دوباره سوال شو تکرار میکنه و زینب همون جواب رو بهش میده

عامر:ولی اشتباه میکنی،باید پشیمون باشی چون تو برای من مهره بودی مرسی که اینقدر راحت خودتو در اختیارم گذاشتی زینب مات و مبهوت میمونه و به عامر نگاه میکنه وقتی ب خودش میاد و تازه میفهمه چ بلایی سرش اومده ی سیلی ب عامر میزنه عامر دستشو میگیره و کشون کشون میبرتش…زینب:ولم کن داری چیکار میکنی؟ عامر:دارم از سرم بازت میکنم و با همون حوله و وضع بد میندازتش بیرون :حالا برو به داداشت بگو عاشق عامر کوزجی اوغلو شدم و خودمو در اختیارش گذاشتم تو چی پیش خودت فکر کردی هان؟عامر کوزجی اوغلو بیاد عاشق ی دختر پایین محله ای مثه تو بشه؟اینطوری فک کردی نه؟احمق…البته شماها خانوادگی اعتماد ب نفس بالایی دارید

زینب که حالا تمام حقیقت تو صورتش کوبیده شده با گریه میگه:تلافی میکنم،تلافی میکنم عامر با ی پوزخند درو میکوبه و زینب درمونده تر از همیشه میره تو دستشویی و ب بخت بد خودش لعنت میفرسته!

آسو هنوز منتظره زینبه و هیچ خبری از اون نیست…عوامل هتل هرچقدر زینب رو صدا میزنن تا از خوب بودن حالش باخبر بشن هیچ جوابی نمیشنون!به عامر زنگ میزنن و اونم ی بسته میده بهشون که بدید ب زینب،به زودی خودش میاد بیرون!بسته رو از زیر در برای زینب میفرستن که ی بسته پوله گریه زینب شدت میگیره و میگه خواهش میکنم اینو از من بگیرید .

کمال بعد از حرف زهیر به اون باغ میره و جایی که اون دختر و دفن کردن رو بررسی میکنه و اون قبر؛خالیه بلافاصه به اکیا زنگ میزنه و همه چیزو بهش میگه 

اکیا با تعجب ب قبر خالی نگاه میکنه و ی جرعه امید از اینکه برادرش قاتل نیست تو دلش باز میشه کمال میگه ی نفر دیگه هم هست،اونی که عامر رو تهدید میکنه!اون هم از این تئاتر خبر داره بعد از اون میرن تو خونه و تمام احتمالات اون شب و بررسی میکنن

کمال از همکاری اکیا خیلی خوشحال میشه و میگه بالاخره داری بدون ترس ازم میخوای که همه چیو بفهمم .

 

قسمت پنجاهم 50 سریال اکیا ” کاراسودا ” :

زینب بعد از شب تلخی که داشت از هتل میاد بیرون!هنوز تو شوکه و مدام ب اینو اون میخوره حتی ی بار میشه که ی ماشین میخواد بهش بزنه…خودشو بین اون همه آدم تنها حس میکنه!همون لحظه آسو زنگ میزنه بهش و زینب با گریه بهش میگه آبجی آسو خواهش میکنم بیا منو ببر! 

تو ماشین مدام تکرار میکنه تقصیر خوده احمقم بود باورش کردم همه بهم میگفتن چ آدمیه،تقصیر خودم بود که باهاش رویا ساختم ولی نمیگه داره درمورد کی حرف میزنه آسو یکم دلداریش میده و میرسونتش خونه،صبح وقتی میخواد بره دانشگاه نگاهش ب خانوادش میفته و چقدر از اینکه سرفکندشون کرده پشیمون میشه!

اشک تو چشماش جمع میشه، فهیمه بغلش میکنه و میگه اینا همش بخاطر استرس امتحانه فک کنم،طبیعیه همه دخترا دارن!زینب بغلشون میکنه و میگه خیلی دوستون دارم…

تانر یکم مشکوک میشه از رفتار زینب و ازش میپرسه چیزی شده؟ولی زینب خیلی عادی میگه چیزی نشده و میره پیش سما تا برن دانشگاه ولی این فقط ی بهونست .

اکیا میره پیش کمال و باهم صحبت میکنن و قرار میشه که دنبال اون دختر که اسمش کارن بود بگردن موقع رفتن اکیا میخواد همراه کمال بره ولی کمال میگه امکان نداره اونجا جایی نیست که تو بتونی بیای اکیا:به همین خیال باش کمال خان و با قلدری تمام باهاش میره

کمال عکسی که عامر داره به کارن پول میده رو به زهیر نشون میده و میگه که این دختر موبوره روپیداش کن برام!زهیر میگه کاره سختیه ولی باشه

زینب نزدیک باشگاه منتظر عامره و همین که میاد بیرون بهش علامت میده که پیاده شو زینب:تو به من دروغ گفتی عامر:اوف تو هنوز اونجایی،من فکر کردم دیشب همه چیزو بهت گفتم! زینب:نمیتونی با من اینکارو کنی فهمیدی؟تو برای من ی پاکت پول فرستادی انگار که بخاطر پول بودم باهات!من باهات خوابیدم چون باورت داشتم عامر… عامر:ول کن این کلک هارو!تو از اولشم تحت تاثیر پول من قرار گرفته بودی تو با من نه،با چیزایی که من بهت میدادم رویا ساختی… زینب: این کار گرون تموم میشه برات،تلافی میکنم عامر:من مثله شما ها نیستم که فقط حرف بزنم این گوی،اینم میدان

زینب عصبانی تر از همیشه گوشی شو در میاره و به کمال زنگ میزنه زینب:داداش کجایی،باید در مورد ی مسئله حیاتی باهات حرف بزنم… کمال از صدای زینب تعجب میکنه و میپرسه چیزی شده؟ زینب:میام شرکت باهم حرف میزنیم!آسو با عصبانیت در اتاق عامر و باز میکنه… تو خیلی ادم پستی هستی…عامر:اون کوچولو رو میگی؟خودش برات تعریف کرد؟ آسو:نه خودم دیدمتون نزدیک باشگاه ولی کور خوندی نمیذارم بهش اسیبی برسونی من کنار زینبم…تو هدفت ضرر رسوندن ب کماله و من این اجازه رو بهت نمیدم! و میخواد بره که عامر بهش تیکه میندازه:اقا کمال از صحبت های هفته پیش ما خبر دارن؟

زینب میره شرکت و کمال آمادست برای شنیدن حرفاش.. داداش میدونی که گاهی وقتا عاشق شدن باعث فلاکت میشه ولی نمیتونی جلوشو بگیری؟بعضی وقتا هست که میدونی بهش نمیرسی میدونی فقط از دور ماله توعه ولی بازم نمیتونی دست بکشی نه؟زینب میخواد ادامه بده که آسو زنگ میزنه اول قطع میکنه ولی بعداز مسیج آسو که گفته زود بهم زنگ بزن راجب عامره با بهونه اینکه سماست بهش زنگ میزنه

آسو بهش توضیح میده که اینا همش نقشه های عامره،اگه تو به داداشت بگی عامر برنده میشه هدف اون فقط ضربه زدن ب کماله اینکارو نکن زینب خواهش میکنم

زینب با شنیدن این حرفا از تصمیمش منصرف میشه و به کمال چیزی نمیگه ولی وقتی کنجکاوی کمال رو میبینه میگه منظورم آسو بود اون دوستت داره ولی تو یکی دیگه رو دوست داری از ناراحتی اون منم ناراحت میشم درضمن چون موضوع مربوط ب تو بود گفتم بهت بگم… و این طوری کمال و میپیچونه

عامر که با شکایت کمال بدجوری ب دردسر افتاده تصمیم میگیره این مشکل رو با برادر کمال حل کنه،تارک رو صدا میکنه وراضی کردن مردم به پس گرفتن شکایتشون رو به تانر میسپاره،تانر اولین پیشنهادش اینکه با پول مردم و قانع کنه عامر میگه این اولین راهه،ی جعبه میاره که توش اسلحه ست! اینم دومین راه…تانر ترسیده بهش نگاه میکنه من حتی کار کردن با اینو بهم بلد نیستم عامر:یاد می‌گیری .

 

قسمت پنجاه و یکم 51 سریال اکیا :

تانر هنوز مشغول صحبت با عامره که بانو برای دادن یه سری برگه میاد!عامر برای تحریک حسادت تانر و اینکه بفهمه حسی به بانو داره یانه،رو به بانو میگه:چ خوشگل شدی تو امروز و به چشم میبینه که تانر ناراحت میشه و دیگه نمیتونه تحمل کنه و میره بیرون، تانر حسی که پیدا کرده برای خودشم عجیبه با خودش میگه این دیگه چ حساسیتیه

!

آسو زینب رو میبره بیرون و باهاش حرف میزنه:میدونم عامر ادم خوشتیپ و پولداریه توهم حتما تحت تاثیرش قرار گرفتی اما زینب هیچ تمایلی ب حرف زدن راجبش نداره..آسو سعی میکنه غیر مستقیم بفهمه که رابطه ای داشتن باهم یانه؟ زینب هم میگه نه در حد تلفنی بوده مگه من احمقم

موقع پیاده روی ی لباس قرمز میبینه و یاده اون لباسی که میوفته که عامر براش گرفته بود!آسو نگاه مشتاق زینب رو که میبینه فکر میکنه از لباس خوشش اومده ومیخواد براش بخره ولی زینب میگه مرسی،ی دونه شکله همین دارم که هنوز نپوشیدمش و اشک تو چشاش حلقه میزنه…

عامر هر لحظه منتظره تا عکس العمل کمال رو نسبت به کاری که با زینب کرده ببینه رو به طوفان میگه:دختره احمق تا زمانی که بخواد بیاد تو رختخوابم داداشش براش مهم نبود،حالا که کار از کار گذشته به فکر داداشش افتاده و هیچی نمیگه!طوفان حواست باشه اگه خودش نگفت باید اون عکسایی که گرفتیم رو برای کمال بفرستیم و طوفان تایید میکنه!

کمال میره دنبال لیلا تا باهم حرف بزنن و طبق معمول خبرنگار های مزاحم هم اونجان!نزدیک خونه کمال ماشین قادر و هم میبینن و کمال پیاده میشه،قادر بهش راجب پس گرفتن شکایت سربسته هشدار میده لیلا که حوصلش سر رفته الکی پیاده میشه و میگه کمال مامانت داره زنگ میزنه ضروریه قادر با دیدن لیلا حسابی جذبش میشه و به قول خودمون عاشقش میشه موقع خدافظی ب کمال میگه خدافظ ولی ب لیلا میگه ب امید دیدار !لیلا میگه من با تو چ دیداری دارم آخه

بعد از اون میرن خونه و یکم صحبت میکنن و لیلا میره!همینکه کمال میاد سوار شه تا بره ب همون کلوبی که زهیر گفته میتونید کارن رو پیدا کنید بره میخواد کمربندشو ببنده که یهو اکیا ظاهر میشه کمال:تو اینجا چیکار میکنی؟ اکیا:منم میخوام باهات بیام کمال:نمیشه،پیاده شو اکیا:پیاده نمیشم،بمیرم هم نمیذارم با اون زنها تنها باشی تو اون کلوب 

کمال که میبینه هیچ راهی براش نمونده ب لباس های اکیا که مخصوصه خونس نگاه میکنه:نمیشه با این قیافه بیای اکیا:درسته وقت نکردم حاضر شم ولی کاملا مجهز اومدم فقط باید ی جا بریم که حاضر شم کمال:تو دردسری ی دردسر واقعی اکیا:آره فقط دردسر توام

و باهم به اون کلاب میرن!کمال ی نگاهی ب دخترای دور و برش میندازه و یکی و انتخاب میکنه رو به اکیا میگه:فقط بخاطر پیدا کردن کارن و ی چشمک هم میزنه

کمال مشغول حرف زدن با اون دختره و مدام اکیا حرص میخوره ولی به خودش دلداری میده که همش بازیه ولی وقتی دسته دختره رو می‌بینه که داره جاهایی که نباید بره صبرش تموم میشه و میره کمال رو میکشه کنار اکیا:خانه شدم کمال:خودتو سرگرم کن ببین آهنگ قشنگی داره پخش میشه برو برقص!اکیا هم به تلافی کار کمال میره پیش ی مرده و شروع میکنه به خوش و بش و خندیدن کمال کاملا حواسش از اون دختر پرت میشه و نگاهش و از اکیا برنمیداره وقتی میبینه اون مرد پیک مشروب به اکیا تعارف میکنه غیرتی میشه و دست اکیا رو میگیره تا ببرتش ولی اون ول نمیکنه و درگیر میشن وحالا که دیگه هردوشون لو رفتن با هم فرار میکنن از کلوب .

بانو هم تانر رو به خونش دعوت میکنه تا باهم فیلم ببینن…

 

قسمت پنجاه و دوم 52 سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :

بعد از اینکه کمال اکیا رو میرسونه خونه اکیا:خب دیگه ب اخرش رسیدیم کمال:آره ب لطف تو هنوز صفر صفریم اکیا:کمال من هرکاری میکنم نمیتونم تورو راضی کنم اگه ب زور منو نمیکشیدی شاید الان جای کارنو پیدا کرده بودیم!کمال:اون آدم بهت پیک داد داشتید قاه قاه میخندیدید چ خبره؟؟ اکیا:اقا کمال خودتو یادت رفته تو چشم های من زل زدی و با اون زنه لاس زدی؟کمال:در واقع میخواستم ازش حرف بکشم که با حسودی تو خراب شد!اکیا:اصلا تو به من حسودی میکنی…کمال:آره،خیالت راحت شد؟من به هوایی که توش نفس میکشی هم حسادت میکنم!اکیا هم که حالا چیزیو که دوست داشته شنیده میگه:اممم چجورم کمال:خب برو خونه دیگه اکیا:میگم به این خاکی که دارم روش راه میرمم حسودی نکنی؟ شب بخیر باند،کمال باند و میره خونه 

صبح عامر تو راه شرکته که همون آدم ناشناس بهش زنگ میزنه عامر:چند وقت زنگ نزده بودی دلم برات تنگ شده بود ناشناس:بستم ب دستت رسید؟این یکی تصویر نداره فقط صدا داره عامر:کجا فرستادیش؟و اونم میگه خونه…اون بسته به خونه فرستاده شده و یه فلشه که اکیا بازش میکنه!صدای عامره که ب کارن میگه آماده ای؟اونم میگه ب من اعتماد کن!

سریع ب کمال زنگ بزنه تا همه چیزو بگه ولی وقتی میفهمه پیش آسوعه هیچی بهش نمیگه و قطع میکنه . عامر سریع میاد خونه و فلش رو باز میکنه!بعد از شنیدن صدای کارن فکر میکنه که این آدم با همدستی کارن میخواد اذیتش کنن!ب کارن زنگ میزنه ولی میره رو پیغام گیر!بعد از اون ب آدماش زنگ میزنه و میگه فقط زود این دختر رو برام پیدا کنید هرجا که هست .

اکیا با فلش ها میره خونه کمال!کمال چندین بار اون صدا هارو گوش میکنه و متوجه میشه که فقط 5 تا هتل میتونن وجود داشته باشن چون صداها نزدیک ی استادیوم ضبط شدن!و با اکیا شروع میکنن ب گشتن هتل های مد نظرشون

تو یکی از هتل ها…اکیا میپرسه عامر کوزجی اوغلو و کارن قبلا اینجا بودن؟میخوام راجب اینکه کی بودن بهم اطلاعات بدید من همسرشم ولی اون مرد میگه ممکن نیست حتی اگه مادرشون هم باشید نمیتونم بهتون این اطلاعات رو بدم اکیا ی لحظه فکر میکنه و یهو میزنه زیر گریه!

اکیا:کمال دیدی؟دیگه نمیتونم پسرمو پس بگیرم هیچ مدرکی ندارم و میپره بغل کمال . کمال که غافلگیر شده اول هیچ عکس العملی نشون نمیده ولی بعدش ب خودش میاد و رو به اون مرد میگه میبینید که ی مسئله عادی حسادت نیست . اون مرد هم دلش میسوزه و به اطلاعات نگاه میکنه:بله حدودا پنج سال پیش شخصی به اسم کارن و عامر کوزجی اوغلو اینجا بودند .

اکیا خوشحال از اون مرد تشکر میکنه و همراه کمال میرن پیش هاکان،سفیر بازنشسته ای که میتونه کارن رو پیدا کنه .

هاکان بعد از گشتن به کمال و اکیا خبر میده که کارن رو پیدا کرده،اون سه سال پیش ازدواج کرده و حالا با ی فامیلی ترک داره تو ترکیه زندگی میکنه!

زینب با اوزان قرار میذاره و بهش ی قاب هدیه میده، اوزان میگه این خالیه ولی باهم پرش میکنیم زینب هم میگه معلوم نیست وقتی اوزان میره خونه زینب براش ی متن میفرسته با اون قاب میتونی عکس آخرین لحظه چشمای منو بذاری و طوری عکس میندازه که اوزان متوجه بشه کجاست، لب صخره همش با خودش میگه کاش راه و درست پیدا کنه .

همینکه اوزان و از دور میبینه سریع میره سمت آب اوزان ترسیده بهش میگه زینب این کارو نکن و بغلش میکنه، همه چیو حل میکنم،یواشکی ازدواج میکنیم و زینب میخنده از اینکه ب انتقامش نزدیک شده .

 

قسمت پنجاه و سوم 53 سریال اکیا :

اکیا و کمال که حالا جای کارن رو پیدا کردن میرن ب ادرسی که دارن ولی یکی از همسایه ها میگه از لینجل اسباب کشی کرده و به شیله رفته وهمزمان عامر هم آدرسو پیدا میکنه و هر سه نفر باهم ب سمت خونه کارن میرن!کمال و اکیا زودتر از عامر میرسن و همون کارن در رو باز میکنه!اکیا:کارن والیری؟

کارن:بله شما کی هستید؟!اکیا با معرفی کردن خودش باعث میشه کارن بترسه و بخواد بره تو که شوهرش میاد،واون هم اجازه نمیده که بیان تو!کمال برای آخرین حرف میگه ما میریم مشکلی نیست فقط ب کارن بگید ما با پلیس برمیگردیم!کارن تا اسم پلیس رو میشنوه ازشون میخواد تا برگردن و فقط دو دیقه وقت دارن که هرچی میخوان بپرسن!

اول کمال میگه که تنها باشیم ولی کارن میگه هیچ چیز پنهانی از تانر(شوهرش)ندارم اکیا راجب اون شب و اوزان میپرسه،کارن هم میگه اون شب برادرت کشت لیندارو و بعدش هم شوهرش کمال و اکیارو بیرون میکنه !ولی کمال میگه من مطمئنم ی چیزایی رو نگفت،چون فقط ی سری چیزا رو شوهرش خبر داشت و اون نمیخواست بقیشو شوهرش بدونه ما باید با کارن تنها صحبت کنیم!عامر میرسه ب خونه کارن ولی همون خونه ای که ازش رفته بوده نه خونه اصلیش!

تا شب جای کارن و پیدا میکنه و عصبانی وقتی که شوهرشو زده و در و قفل کرده؛گلوی کارن رو میگیره و تهدیدش میکنه که اگه کسی موضوع اون شب رو بفهمه باید خودشو مرده بدونه به علاوه اینکه طبق قولی که ب عامر داده از ترکیه نرفته،پس اینبار خوده عامره که راهیش میکنه و بهش دستور میده وسایلشو جمع کنه!

برای لیلا ی برگه میاد و اون برگه چیزی نیست جز احضاریه برای ارزش گذاشتن روی اون خونه و فروشش!لیلا مثه همیشه با تمام قدرت میگه اون خونه رو به هیج کس نمیدم و ویدان هم خوشحاله از اینکه داره ب هدفش نزدیک میشه!اوزان بعد از قراری که با زینب گذاشته و راجب ازدواج پنهونیشون حرف زدن حالا دنبال مدارک لازمه،اما تنها هدف زینب فقط انتقام از عامره و اوزان فقط ی وسیله ست…

زینب موقع مرتب کردن وسایلش چشمش ب اون لباس قرمز میفته:وقتی دارم نابودت میکنم همین لباس تنمه عامر کوزجی اوغلو!کمال برای تنها موندن با کارن ی نقشه میکشه و اون اینکه زهیر برای خرید اسب سر شوهر کارن رو گرم کنه!ولی وقتی زهیر صبح ب اون مزرعه میره خالی از اسب و هر وسیله ایه

تانر که مهره بعدیه عامره،برای راضی کردن روستایی ها میره در حالیکه ی تفنگ همراهشه و عامر به طوفان گفته سعی کنید شلیک کنه تا بیشتر بتونیم زنجیرش کنیم .

 

قسمت پنجاه و چهارم 54 سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :

کمال به اکیا زنگ میزنه و خبر میده که کارن و شوهرش دیگه از اون مزرعه رفتن حتی اسب هاشونم دیگه نیستن و تنها مدرک از دستشون رفته!بعد از اینکه اکیا قطع میکنه افسانه میاد تو اتاقش و راجب احضاریه ای که راجب اون خونه برای ویدان اومده میگه،اکیا میره تا با ویدان حرف بزنه:خبری شده مامان؟آهان من همیشه باید آخر از همه بفهمم!ویدان:دروغ نمیگم بهت،آره میخوام خونه پدری مو بگیرم اکیا:خونه پدری منظورت خونه لیلاست؟ویدان:اونجا مال هردومونه،اونی که ب قرار دادمون خیانت کرد و حقشو تو شرکت میخواد من نیستم،اونه تو این شرایط یا تهدید کننده میشم یا تهدید شونده! اکیا:وقتی اسم از خیانت میاری بیشتر کاری که تو کردی میاد پیش چشمم،تو اون خونه با گرفتن اون خونه فقط بچگی و کثیف میکنی که…ویدان بهش سیلی میزنه!اکیا اول با تعجب دستشو میذاره رو گونش :ازت خجالت میکشم مامان،از اینکه اینقدر بی وجدان و بی رحمی و التماس و عذر خواهی های ویدان جلوشو برای خونه لیلا رفتن نمیگیره!

قادر میره در خونه لیلا ولی اون اصلا بهش رو نمیده و حتی تو خونه دعوتش نمیکنه!قادر با گفتن اینکه میخواد تو گرفتن خونه کمکش کنه باعث میشه لیلا عصبانی بشه و بگه اون شکایت از منه من خودم از پسش برمیام و درو ببنده و بره تو!قادر که حسابی خیط شده😹به ویدان زنگ میزنه و میگه میخوای اون خونه رو برات بگیرم؟ویدان:با تموم وجود!قادر:پس دیگه اونجا رو مال خودت بدون

اوزان به زینب زنگ میزنه و اونم بی حوصله جوابشو میده،اوزان از زینب میخواد که همدیگرو ببینن و زینب هم قبول میکنه!وقتی داره میپیچونه که بره صالح تعقیبش میکنه ولی زینب ی جوری فرار میکنه از دستش،وقتی وارد رستوران میشه ی عده میان سمتش و براش ساز میزنن و اوزان همانند شاهزاده ای جنتلمن میاد و ی حلقه دستشه:با من ازدواج میکنی زینب؟زینب:این کارا چیه اوزان منکه قبلا بهت جواب دادم اوزان:ازدواجمون که درست و حسابی نمیشه حداقل مثه آدم بهت پیشنهاد بدم!زینب میخنده و میگه بله…اوزن بغلش میکنه:میدونم باتو خیلی خوش میگذرونم!زینب:آره خیلی،عین بمب میفتم وسط همه به زودی

صبح وقتی کمال میاد شرکت همون روستایی که از تانر کتک خورده بود میاد پیش کمال و میگه تویی که قدرت نداشتی نباید پشت مارو گرم میکردی،گفتی مقاومت؟نگاه کن صورتمو این نتیجه مقاومته کمال خیلی عصبی میشه و بهش قول میده همه چیزو درست کنه!فورا میره پیش عامر:همه دردت متوقف کردنه منه؟اینقدر پست شدی که با کتک زدن میری ازشون میخوای شکایتشونو پس بگیرن؟عامر:کتک زدن؟نچ نچ فک کنم تانر یکم زیاده روی کرده انگار.باید بگم بیشتر حواسشو جمع کنه!کمال به وضوح تعجب میکنه عامر:به شما نگفته بود؟نه! تف کمال: تو چجور آدمی هستی هان؟فقط اومدم بهت بگم باخیال راحت نخوابی که این کارو ول میکنم منتظرم باش.. عامر به تانر زنگ میزنه:تانر فوری با آدم هات برو روستا حس میکنم ی مشکلی پیش میاد!اگه پیش بیاد خیلی ناراحت میشم از دستت همون موقع تانر و کمال با هم رو به رو میشن کمال:تو داری چیکار میکنی تانر؟بازیچه عامر شدی و پا رو حق میذاری؟تانر:من فقط دارم کارمو میکنم،اون پروژه باید دوباره راه بیفته کمال:نه تو کار نمیکنی بابام تورو برای این کارای کثیف بزرگ نکرد فقط اینو بهت بگم که،اگه ی بار دیگه به اون آدما ضرر برسونی حسابشو ازت پس میگیرم!

عامر به طوفان میگه دیگه وقتشه که خودمون گند کاری خواهر کوچیکشو بهشون نشون بدیم!طوفان میخواد عکس هارو بفرسته برای کمال ولی عامر میگه دست نگه دار من ی فکر دیگه دارم..میره دم خونه زینب و بهش زنگ میزنه،اول جواب نمیده ولی بعد که برمیداره بهش میگه بیا تو ماشین:عامر:دلت برام تنگ شده بود نه؟بیا برات ی هدیه کوچیک گرفتم!زینب سوار نمیشه ولی عامر با تهدید اینکه خودش پیاده میشه مجبورش میکنه!عامر:میبینم که هنوز به داداشت هیچی نگفتی!زینب:نه نمیگم میخوام ببینم چطوری منو مجبور میکنی!عامر:مجبورت نمیکنم کادومو ببینی خودت میگی!زینب در جعبه رو باز میکنه که ی قاب عکس از بوسه خودش و عامره زینب عصبی میگه فقط دو روز یکم وقت بده تا خودم بگم قول میدم اون موقع توام متعجب شی

کمال با ی خبرنگار حرف میزنه و تو دلش میخنده از نقشه ای که برای عامر کشیده!بعد از اون میره پیش زهیر تا سراغ کارن رو بگیره ولی زهیر میگه آب شده رفته تو زمین!کمال میگه اگه ی نفر بخواد قایم شه با ی پاسپورت جعلی قایم میشه زهیر:ایول ،اگه من زهیرم تو کی هستی .

 

قسمت پنجاه و پنجم 55 سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :

بعد از اینکه اوزان موفق ب برگردوندن اکیا نمیشه خوده عامر میره خونه لیلا!اکیا خیلی سرد ازش میخواد که برگرده ولی عامر پرروتر از همیشه میاد تو خونه !لیلا میگه خوبه اول پدر حالا هم پسرش!عامر سربسته تهدید میکنه اگه اکیا باهاش برنگرده یکی از خریدار های خونس و میره…لیلا ب اکیا میگه نگران نباش هیچ کاری نمیتونه بکنه

اکیا:تو عامرو نمیشناسی لیلا بهتره من برم،نمیخوام این باعث شه اون روی عامر و ببینی و همراه عامر برمیگرده!صبح موقع صبحونه اوزان سرحال و قبراقه و همه از این حالش تعجب میکنن!اونم میگه امروز میفهمید همه چیزو… و میره سر قرار با زینب،زینب بحث اینکه زودتر ازدواج کنیم رو پیش میکشه اوزان بعد از اینکه اکیا بهش گفته زینب دوستت نداره ته دلش ی بدبینی پیش اومده..اوزان:اینهمه عجله واسه چیه زینب هان؟زینب سریع جبهه میگیره:من واسه ی دیقه اومدن پیش تو باید زمین و زمان و بهم بدوزم!میدونی چقدر سخته؟دوست داشتنت در همین حد بود نه؟ اشکالی نداره تموم شد همه چیز من فک میکردم تو جسوری ولی اشتباه فکر میکردم و ناراحت بلند میشه بره و التماس های اوزان هم تاثیری نداره،اوزان بهش میگه بهت ثابت میکنم دوستت دارم زینب .

کمال با اعتماد به نفس میره پیش عامر و میگه یا جلوی همه رسانه ها از همه عذر خواهی میکنی و میگی بقیه پروژه طبق اصول جلو میره یا من مجبور میشم جلوی همه کاراتو رو کنم (چون روستایی هارو متعاقد کرده شکایتشون رو پس نگیرند)عامر از عصبانیت تمام وسایلشو میشکنه،چون این بار باید شکست رو بپذیره .

بانو و تانر باهم تو رستوران غذا میخورن!موقع پرداخت حساب بانو میگه بذار من حساب کنم میدونم اینجا همه چیز گرونه ولی تانر با غرور خودش حساب میکنه و میگه من دیگه جزو اصناف نیستم اون ماله گذشته بود….

اوزان به زینب میگه باید سریع ببینمت فوریه و زینب همون لباس قرمزی که عامر براش خریده بود رو میپوشه و میره

اوزان با تاکسی میاد دنبال زینب و میبرتش تا عقد کنن! حلقه ای که زینب در آورده بود رو در میاره و میگه هیچ وقت درش نیار بالاخره کارای عقد تموم میشه و اوزان و زینب رسما زن و شوهر میشن. اوزان زینب و به ی هتل میبره تا اولین شب ازدواجشون رو بگذرونن!

کمال اون جلسه رو همراه خبرنگار ها تشکیل میده و عامر به اجبار میاد اول در گوش کمال میگه:این راندو تو بردی کمال:مگه تو جایی هم برنده بودی؟عامر از همه بابت این کم کاری عذر خواهی میکنه و قول میده دیگه همچین مشکلی پیش نیاد وقتی برمیگرده خونه و میبینه که همه دنبال اوزانن سریع پیگیر میشه ولی خبری از اوزان نیست که نیست،تمام بیمارستان ها و …میگردن ولی فایده نداره آخرش اکیا خودش میخواد بره دنبالش که عامر هم ب زور همراهش میاد

موقعی که ماشین از در خارج میشه کمال هردوشونو میبینه و از روی کنجکاوی میره دنبالشون تا ببینه کجا میرن تو ماشین اکیا از عامر میپرسه اگه موضوع قتل اوزان نبود چطوری با من ازدواج میکردی؟ عامر هم میگه همشه راه های زیادی وجود داره سر اولین جایی که فکر میکنن اوزان ممکنه اونجا باشه وایمستن که اکیا ماشین کمال و میبینه و اجبارا به عامر میگه تنهایی بگردیم تا بتونه با کمال حرف بزنه .

 

قسمت پنجاه و ششم 56 سریال اکیا ” کاراسودا ” :

اکیا از ماشین پیاده میشه و فوری به کمال توضیح میده که برای پیدا کردن اوزان با عامره و سریع برمیگرده تو ماشین/جستجو های اکیا و عامر هیچ فایده ای نداره و اوزان و نمیتونن پیدا کنن/صبح کمال با زهیر قرار داره و صالح هم همراهشه!زهری میگه دوتا خبر دارم،یکی خوب یکی بد!کمال:اول بد رو بگو زهیر:هیچ خبری از اون پسره اوزان نیست و خبر خوب اینکه ی ردی از کارن پیدا کردیم صالح بعد از رفتن زهیر راجب اینکه اوزان هنوز هم دور و بر خونه کمال اینا پرسه میزده به کمال میگه .

کمال سریع به خونه زنگ میزنه و میفهمه که زینب خونه نیست،و شستش خبر دار میشه که ی خبرایی هست و سریع میره سمت خونه اکیا/همه خانواده سر سفره ان که اوزان سر میرسه همه بغلش میکنن و میپرسن دیشب کجا بودی؟ اوزان:پیش همسرم بودم بعدم دست زینب رو میگیره میاره تو . اوزان:شما رو با همسرم آشنا میکنم!

ویدان زودتر از همه به خودش میاد:نه این امکان نداره،نمیشه!زینب با غرور به همه نگاه میکنه و شناسنامه شو در میاره : ولی من دیگه جزیی از خانواده شمام!ویدان شناسنامه رو پاره میکنه و میگه تا وقتی من نخوام هیچ ازدواجی هم نیست سریع باید از همدیگه طلاق بگیرید و بینشون دعوا میشه ی لحظه زینب و عامر تنها میشن که عامر ب زینب میگه اینطوری میخوای انتقام بگیری آره؟زینب:این تازه اولشه،من الان دارم تو قلبت چاقو فرو میکنم!وقتی اوزان هیچ جوره کوتاه نمیاد ویدان دسته زینب رو میگیره و پرتش میکنه بیرون و این مصادف با زمانی میشه که کمال هم میرسه/

کمال سریع زینب رو از دستشون میگیره و میگه حق ندارید اینطوری رفتار کنید باهاش اوزان باید فراموشش کنی و دوباره میخواد کتک کاری شه که عامر میگه نکن اوزان نذار از داداش زنت جلوش کتک بخوری/کمال زینب رو میبره و تو راه به تانر زنگ میزنه هر جهنمی هستی سریع برگرد/تو خونه حسین ی سیلی به زینب میزنه کمال عصبانی میگه باید طلاق بگیری فهمیدی؟ زینب با گریه میگه نمیتونم داداش نمیشه من اوزانم بفهمید،باید برم کمال تازه متوجه حرف زینب و شبی که با اوزان گذرونده میشه حسین:خجالت بکش دختر تو خانواده سزین هم دست کمی از سویدره نیست .

ویدان به ی نفر زنگ میزنه برای طلاق اوزان و زینب ولی اوزان تازه نطقش باز میشه : تو اگه دنبال خوشبختی هستی دخترت رو از این ازدواج اجباری نجات بده رو به اکیا میگه چیه ؟نکنه نمیتونم عاشق خواهر عشق سابقت بشم؟ حیدر:چیزی نگو که بعدا پشیمون شی اوزان، اوزان:بابا من مثه تو نیستم با زنی که دوستش دارم ازدواج میکنم و هیچ وقت هم ولش نمیکنم راستی عامر تویی که میگی زینب دوسم نداره اکیا هم دوستت نداره تو چرا باهاشی؟هان؟زینب بخاطر من از جونش هم میگذره عامر:اصلا میدونی مقصر منم ی مدت دیگه که اومدی افتادی به دست و پام میبینمت .

اوزان میره دنبال زینب و همون موقع با کمال درگیر میشه ولی حسین جلوشو میگیره:بذار بره کمال،جای اون دیگه پیش شوهرشه کمال:بابا داری اشتباه میکنی/اشتباه و با اشتباه جواب نمیدن

زینب راه میفته که با اوزان بره کمال:زینب مجبور نیستی ب اون خونه بری هر چیزی ی راه حلی داره زینب:چاره ای ندارم داداش و همراه اوزان میره

تانر تازه از راه میرسه و کمال که اونو مقصر همه چیز میدونه مثله شیر زخمی میفته روش کمال : زینب کجاست داداش هان؟؟ مگه نگفتی من مواظبشم پس کوش؟؟؟تانر:حتما دانشگاهه تازه برام لوکیشن فرستاد کمال گوشیش و پرت میکنه اونور:زینب با اوزان سزین ازدواج کرد میفهمی؟مقصرشون هم تویی! تانر:مقصر من نیستم بالاخره کثافت تو دامن زینب رو هم گرفت و درگیر میشن حسین میاد جداشون کنه که کمال میگه میدونی چرا حواست نبود چون رفتی برای دشمنم عامرکوزجی اوغلو کار کردی ؟

حسین مات ب تانر نگاه میکنه تانر:آره ولی من کار اشتباه نکردم فقط دارم کارمو میکنم ب لطف همون عامر اعتباری که هیچ جلوی پدر مادرم نداشتم رو به دست آوردم از این ب بعد هرکس سرش ب کار خودش باشه و میره!حسین که هنوز تو شوک همه چیزه میگه:اینا بچه های منن فهیمه؟

 

قسمت پنجاه و هفتم 57 سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :

اکیا میره خونه کمال!فهیمه داد میزنه:همش تقصیره توعه،بدشگون توهمه بچه هامو ازم گرفتی برو گمشو!اکیا التماس میکنه که کمال حرف بزنه/ کمال فهیمه رو میفرسته تو خونه تا باهاش حرف بزنه اکیا:همیشه با من اینطوری حرف میزد،هیج وقت اون‌طوری که با آسو رفتار میکنه با من رفتار نمیکرد کمال:اومدی خونه مادری که دخترش تازه فرار کرده چه انتظاری داری؟؟اکیا:از اینکه عاشق من شدی پشیمونی هان؟اگه دست خودت بود دوست داشتی هیچ وقت منو نبینی نه؟کمال:تو الان داری منو تست میکنی آره؟نه پیشیمون نیستم !و ادامه میده:تو از این ماجرا خبر داشتی؟اکیا:من با زینب حرف زده بودم ولی اون خیلی ازم دور شده،راجب اوزان هم همیشه بهم میگفت که زینب دوستم نداره حتی میگفت فک کنم عاشق یه نفر دیگست یهو یاده اون روزی میفته که زینب ب عامر زنگ زده بود!ولی هیچی بروز نمیده کمال بهش میگه اگه بفهمم چیزی و ازم مخفی کردم نمیبخشمت!مقصر همه اینا ما هستیم/ اکیا:نه ما نیستیم اونا دوتا آدم بالغن اگه همدیگرو دوست داشته باشن چرا که نه!کمال:نه نمیشه اکیا:چرا چون بردار منه؟کمال:چون اینقدر خودخواهه که زندگی تورو گرفت/ چون اینقدرچون اینقدر بی فکره که با ی اسلحه بازی کنه/ هنوز این احتمال وجود داره که قاتل باشه اکیا عصبی میشه:اوزان جونه منه،جوانم!دیگه سعی نکن با این حرفا تحقیرش کنی و میره 

حیدر که از طرف طوفان جای اوزان و زینب رو پیدا کرده میره هتل تا باهاشون حرف بزنه/از زینب میخواد که با اوزان تنهاش بذاره حیدر:چرا بهم نگفتی اوزان این چکاری بود کردی؟اوزان:عاشق شدم بابا،خیلی هم زیادمن زینب رو دوستش دارم نمیخواستم مانعم بشید حیدر:من حمایتت میکنم فقط باید با من بیاید خونه/اوزان زینب رو که تا الان پشت در مشغول شنیدن حرفاشون بوده صدا میکنه تا ازش بپرسه میاد یانه زینب میگه راستش من خیلی ناراحت شدم!حیدر:ماهم خیلی ناراحت شدیم ولی به عنوان ی پدر تا اینجا اومدم زینب هم قبول میکنه/وقتی میرن خونه باز ویدان جنجال ب پا میکنه که ی سویدره هیچ وقت سزین نمیشه و…حیدر میگه بذارید صبح صحبت میکنم زینب تو برو تو اتاق اوزان عامر زینب رو همراهی میکنه توراه بهش میگه:خوبه حس میکنم میتونی با ویدان کنار بیای فقط یکم وقت لازم داری و یهو دستشو محکم میگیره و پرتش میکنه تو اتاق:اما با من نه… فقط کافیه عکسای هنریمونو برای داداشت بفرستم!زینب:من دیگه زن اوزان سزینم نمیتونی کاری بکنی عامر:ینی داری میگی این گوی و میدان،برو به داداشم بگو آره؟ زینب:من دیگه اون زینب قبلی نیستم خوب میدونم چجوری باهات رفتار کنم!اگه به داداشم بگی زندت نمیذاره/عامر:اگه من هم ب اوزان بگم عاشق منی پرتت میکنه بیرون زینب:اون حرف منو قبول داره اگه بگی انکارت میکنم میگم دیونه شده/عامر:لازم نیست من کاری کنم باوجود ویدان سزین اینجا برات جهنم میشه! زینب:حالا میبینیم واسه کی جهنم میشه !

بانو به عامر زنگ میزنه و میپرسه کتک زدن تانر کاره توعه؟هیچی نمیگه بهم!عامر میگه کاره من نیست ولی تو میفهمی که چیه

بانو هرچی با تانر حرف میزنه اون فقط میگه تقصیره خودمه که همیشه گذاشتم اینطوری باهام رفتار کنن بانو کم کم میبوستش تا ب لباش میرسه و میگه بذار درداتو مرحم کنم .

اکیا نزدیک دیوار نشسته و داره گریه میکنه که کمال میبینتش و میره باهاش حرف میزنه:اگه 5 سال قبل بهت می‌گفتن عاشق این آدم میشی ولی هیچ وقت بهش نمیرسی،نزدیکته ولی حتی نمیتونی بهش دست بزنی بازم عاشقش میشدی؟ اکیا :آره،حتی اگه میدونستم ب این روز میرسم دستاشو میگرفتم همون شب بدو بدو میرفتم پیشش و میگفتم ولم نکن کمال: همه چیزو همه کس فرار میکردیم اکیا:میرفتیم ب ی جای دوری که هیچ کس نشناستمون و نزدیک میشه که همدیگرو ببوسن که اکیا مکث میکنه و میگه”اگه ی شانس دیگه داشتم کمال با قدرت میگه من اون شانس رو میسازم .

فردا صبح موقع صبحونه زینب هرچی میتونه ندید بدید بازی در میاره و…

 

قسمت پنجاه و هشتم 58 سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :

عامر باطوفان هماهنگ میکنه که عکسای هنریش با زینب رو بفرستن برای کمال ولی نباید بفهمه که از سمته خودشه!بسته پستی برای کمال به شرکت فرستاده میشه ولی خوده کمال اونجا نیست به آسو خبر میدن برای گرفتن بسته .

ولی پیک میگه حتما باید ب اقا کمال تحویل بدم/آسو ازش میخواد تا با فرستنده هماهنگ کنه که خودش بگیره و اون پیک هم ب طوفان زنگ میزنه طوفان میگه مشکلی نیست بسته رو بده!

آسو وقتی عکسای زینب و عامر و میبینه شوکه میشه و میره تا زینب رو ببینه زینب:چی شده آبجی آسو توام میخوای سرزنشم کنی؟ آسو:من همیشه پشتت بودم ولی تو به چشمام نگاه کردی و دروغ گفتی،ازدواجت با اوزان ی بازیه درسته؟ زینب:پدر و مادرمم با این موضوع کنار اومدن تو دیگه چته؟آسو عکسها رو پرت میکنه جلوی زینب/زینب شوکه نگاه میکنه که آسو میگه عامر فرستاده برو دعا کن دیگه نفرسته زینب:نمیذارم ب داداشم هیچ آسیبی برسونه آسو:در واقع وقتی رفتی تو بغل اون مرد به داداشت آسیب رسوندی .

کمال و عامر و بقیه شرکا ی جلسه دارن و عامر مدام با تیکه انداختن به کمال و اینکه دیگه هم فامیل شدن هم برادرش تو دست عامره تیکه میندازه/خیلی براش عجیبه چرا کمال با وجود اون عکسا پیگیری نکرده وقتی میخواد با طوفان حرف بزنه آسو مچشو میگیره و بهش هشدار میده از اذیت کردن کمال دست برداره

زینب هم بی خبر از ویدان ی مشت خبرنگار و دعوت میکنه که مثلا از خوشبختی خودش و اوزان عکس بگیرن برای روزنامه ها(لباس قرمزه رو هم میپوشه) 😕و وقتی ویدان با خبر میشه باهاشون عکس نمیگیره و موقع رفتن از خبرنگار ها میخواد که چیزیو چاپ نکنن/زینب تا میبینه خودشو میزنه ب مظلومیت و گریه میکنه پیش اوزان که اشتباه از من بوده میرم ازش معذرت خواهی میکنم ولی وقتی برای معذرت خواهی میره ویدان باهاش بد برخورد میکنه و زینب باز قهر میکنه اوزان داره دلداریش میده که کمال بهش زنگ میزنه و میگه باید حرف بزنیم و میره خونه کمال و

کمال بهش میگه نباید اینکارو میکردید چرا بی خبر ازدواج کردید!اوزان میگه چیکار میکردیم؟زینب با کسی ازدواج میکرد که حسی بهش نداشت؟تو اینو میخواستی؟مثه اکیایی که برخلاف خواستش با عامره؟ما نمیخواستیم مثله شما عقب بکشیم کمال:تو زینب رو بردی جایی که دشمنه من اونجاست/زینب جونه منه،جونم باید بهم قول بدی ازش مواظبت کنی…

اکیا که بعد از صحبت با زینب دیگه شکش داره ب اینکه زینب اوزان و دوست نداره ب واقعیت تبدیل میشه با خودش میگه فقط ی نفر هست که میتونه 

کمکم کنه و میره پیش صالح!از صالح میپرسه زینب اوزان رو دوست داره؟ صالح میگه نه!البته شاید این چیزیه که من دوست دارم فکر کنم

بعد از اون اکیا ب کمال زنگ میزنه ولی اون جواب نمیده به زهیر زنگ میزنه/اول میخواد بپیچونتش ولی بعد بهش میگه منتظر اونایی هستن که پاسپورت جعلی کارن و شوهرش رو آماده کردن .کمال زهیر و پیدا میکنه و ازش میپرسه مشکلی که نیست نه زهیر میگه از اون جانب نه ولی از ی جانب دیگه…و به پشت سرش اشاره میکنه که اکیا اونجاست کمال ی چشم غره به زهیر میره و زهیر زود فرار میکنه کمال:تو اینجا چیکار میکنی؟ اکیا:راستش من وقتی خیلی هیجان زده میشم زیاد میخورم یکم دیگه باهم کل کل میکنن و منتظر میمونن اوزان هم وقتی برمیگرده خونه زینب نیست و فقط ی نامه ازش مونده .

 

قسمت پنجاه و نهم 59 سریال اکیا ” کاراسودا ” :

اوزان میره و نامه ای که زینب براش گذشته رو میخونه:عشقم،من دیگه باید برم/ما اشتباه کردیم هرچقدر هم که بگیم مال همدیگه ایم پدرو مادرت اینو نمیفهمن!تو ی مدت مناسب از همدیگه طلاق میگیریم/از این ب بعد از دور ب دوست داشتنت ادامه میدم خدافظ عشقم…اوزان با گریه میگه نه زینب نهههه 

کمال بعد از صحبت با اکیا منتظر اومدن واسطه ها میشه اکیا:من خیلی هیجان دارم کمال:میخوای ی پرس دیگه بخور زهیر:فراری ها اومدن و کارن و تیمور(اسم شوهر کارن تو ترکیه تانره جم تغییر داده ب تیمور )

کمال ب اکیا میگه همینجا بمون تو نیا ولی طبق معمول گوش نمیده و میفته دنبالشون!ی لحظه کارن برمیگرده که ببینه کسی اونجا هست یانه و کمال هم همزمان برمیگرده و میبینه اکیا دنبالشونه:ای دردسر من،میگم نیا هنوز داری میای ! به محض اینکه کارن و تیمور پاسپورت هارو گرفتن کمال با زهیر هماهنگ میکنه که برن سمتشون اما.. پلیس کارن و دستگیر میکنه و میبره/ زهیر مثله اینکه گزارش کردن اکیا:حالا چی میشه؟ کمال:هیچی دوباره صفر صفر شدیم ماشین پلیس کارن و شوهرش و میبره ب ی گاراژ/ یهو عامر از بالا ظاهر میشه:سوپرایز کمال و اکیا تمام پاسگاه هارو میگردن ولی خبری از کارن نیست کمال میگه این فقط کاره ی نفر میتونه باشه اونم عامره/حتما دزدیدتشون 

بعد نگاه ب حلقه اکیا میکنه و میگه این حلقه خیلی داره اذیتم میکنه اکیا/ازت خواهش میکنم من میدونم اوزان بیگناهه بیا فقط واسه ی بار شهامتشو داشته باش که بریم به پلیس راجب اون شب بگیم!دستمو بگیر اکیا خواهش میکنم اکیا یکم مکث میکنه /بعد با گریه دستشو میده ب کمال که ینی بریم و تمومش کنیم…

اوزان نامه ی زینب دستشه و همونطور ثابت مونده وقتی ویدان میاد تا برگه رو ازش بگیره یهو اوزان میفته و ی شیشه قرص خالی هم هم زمان از دستش میفته ویدان سریع آمبولانس خبر میکنه و اوزان رو میبرن بیمارستان و هرچی هم ب اکیا زنگ میزنن جواب نمیده!!

زینب که بیرون پیش سماست میگه این رفتن ب نفعمه و برای محکم کاریه دیگه کسی نمیتونه بهم حرفی بزنه سما بهش میگه کجا میری؟ و زینب در عین ناباوری ب خونه صالح میره .

اکیا و کمال که تصمیم گرفتن برن و همه چیزو ب پلیس بگن/تلفن کمال زنگ میزنه ویدان خبر خودکشی اوزان و بهشون میده طبق گفته روانشناس باید زینب ب اون خونه برگرده و ویدان هم برای گرفتن آدرس زینبه که زنگ زده/کمال قبول میکنه ولی میگه نباید حتی ی ذره باهاش بد رفتاری کنید و نقشه رفتن پیش پلیس منتفی میشه

عامر حسابی کارن و تحت فشار میذاره بابت فرارشو وقتی گلوله رو رو سر تیمور میبینه ب حرف میاد:زنت اومد خونمون ی مرد هم کنارش خوب از همه چیز خبر داشتن

عامر:کمال… ی فرد ناشناس تمام اون مکالمه رو ضبط میکنه و برای کمال میفرسته

کمال و اکیا بعد از گوش دادن میفهمن که عامر دیگه از همه چیز خبر داره و کمال میگه:اما اون خبر نداره که ما میدونیم اون فهمیده،انگار اون باج گیر اینبار خواسته کمکمون کنه .

 

شخصی که صدای عامر رو ضبط کرده بود از پشت کامپیوتر میاد بیرون و اون کسی نیست جز؛طوفان

منابع بیشتر

 
 
 

موضوع: سریال,

نویسنده:

تاریخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 19:57

نظرات()

تعداد بازديد : 229

به این پست رای دهید:

بخش نظرات این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

آمار

آمار مطالب آمار مطالب
کل مطالب : 503
کل نظرات : 6
آمار کاربران آمار کاربران
افراد آنلاین : 1
تعداد اعضا : 3
آمار بازدیدآمار بازدید
بازدید امروز : 56
بازدید دیروز : 658
ورودی امروز گوگل : 16
ورودی گوگل دیروز : 189
آي پي امروز : 22
آي پي ديروز : 276
بازدید هفته : 4,064
بازدید ماه : 13,001
بازدید سال : 77,958
بازدید کلی : 286,683
اطلاعات شما اطلاعات شما
آی پی : 54.80.103.120
مرورگر :
سیستم عامل :
امروز : یکشنبه 02 اردیبهشت 1397

ورود کاربران

نام کاربری :
رمز عبور :

رمز عبور را فراموش کردم ؟

عضويت سريع

نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد